| COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life | ||
|
|
|
|||||||||
|
● يک عدد فروردين ۱۳۸۴ از بايگانی ماهانه اين وبلاگ گم شد، که البته هيچ چيز مهمی برای خوانندهی اين وبلاگ نيست، ولی بعدها يادم میآورد عيد سال هشتاد و چهار کجا بودم. ● همين تازگی آمدهام به شهر بزرگی در مرکز ترکيه به نام کايسری (Kayseri) و راستش دوباره دارد يادم میآيد زندگی شهرنشينی چهطوری بود. قبلاً هم گفته بودم که ترکيه از اينجاها تازه شروع میشود. البته برای کسانی که در ايران هستند و ترکیه را نديدهاند و تصورشان از اين کشور به شنيدههای سی سال پيش برمیگردد و يا کسانی در خارج از ايران هستند و هروقت خبری از ترکيه شده (معمولاً سر پيوستنش به اتحاديهی اروپا) تصوير دو تا دختر ترک را که روسری بهسر به مسجد میروند ديدهاند، اين را بگويم که داستان شهرهای کوچک ترکيه با قضيهی شهرهای دورافتادهی ايران متفاوت است. اينجا همهی شهرها ـ حتا شهرهای خيلی کوچکشان ـ امکانات شهری آبرومندانه و بهروزی دارند. مشکل همان است که گفتم. بعضی شهرهای ترکيه شهرنشين ندارند و بهناچار مردمان روستا تويشان زندگی میکنند! خوشبختانه کايسری در مقابل وان خيلی شهر است. ● عباس معروفی درست میگويد «استانبول خارج نيست، مال خودمونه، مثل دوبی...» همين است که وقت کردهام غربت را قطرهقطره مزه کنم. نه حالم از تلخیاش بههم خورده است و نه شيرينیاش دلم را زده است. خوب است، حسابی زهرش گرفته شده. هروقت بخواهم کمی میچشم و باز میگذارم کنار تا حالم جا بيايد و باز دو سه قطرهی ديگر. اين هشت ماهی را که اينجا گذراندهام و هنوز چند ماهی مانده که بهش اضافه بشود (و البته اولش قرار بود همهاش شش ماه باشد) برايم غنيمت شد تا چيزها بفهمم. شناگران ديگر همه اين فرصت را نداشتهاند که گرمی و سردی آب را قبل از پرتاب شدن وسطش حس کنند. خوب است، شنا کردن دیگران را دیدهام و حسابی شنا ياد گرفتهام. ● آن مطلب دو تا پايينتر را که میبينيد واقعاً آنقدر ارزش نداشت که چهل روز بالای اين وبلاگ بايستد، مخصوصاً با آن بحث مغلطهگون کمارزش بر سر اسم مضحک «خوشگل آشغالی که يک دنيا میارزيد» (سوت؛ کی میره اين همه راه رو!). من حرفم را زدهام البته، که مترجمی اصلاً يک هنر است و ذوق میخواهد و چيزی بيش از توانايی ديکشنری باز کردن است. و وقتی پای ترجمهی عنوان میرسد اين هنر قاب گرفتنی میشود. و اينکه مترجم چه بهتر است که علاوه بر توانايی و ذوق، حواسی جمع هم داشته باشد برای درک واقعيت مخاطب. اينها را ربطی به آن عنوان بامزه نيست و راستش من اصلاً ارزشی برای بحث دربارهی رد چنين شاهکاری نمیبينم و به همين جهت بحث حاشيهاش را در وبلاگم ادامه ندادم. به جای آن دلايل سلبیام را برای آن دوست عزيز ايميل کردهام. شايد نگرفته باشد که جوابی نداده. (متن ايميل را در بخش نظرات آوردهام، اگر دوست داشتيد بخوانيد.) ● Million Dollar Baby را روی پرده ديدم. اولاً که فيلم با اينکه فيلم خوبیست ولی ابداً هفتتا اسکار نمیارزد. منهای هيلاری سوانکش که خيلی شايستهی جايزهای که گرفته هست. ● حالا که برگشتهام، مانده عذرخواهی از دوستانم که خيلیهايشان نگران شده بودند و خيلیها هم گلهمند و ديگران که تبريکهای عيدشان دستکم بیجواب ماند. حالا ـ که هنوز برای من عيد است ـ بگذاريد تبريک بگويم. هرکس ايميلی و آفلاين داده که بیجواب مانده هم لطفاً دلگير نشود. اگر چيزی اين وسط گم نشود و يادم هم نرود، همه را بهتدريج جواب میدهم. مهمترين چيزی که مترجمها نبايد وقت ترجمه کردن عنوان فراموش کنند اين است که
عنوان تابلوی اثر است؛ چه روی پلاکاردی سردر سينما باشد، چه روی جلد کتابی
توی قفسه کتابفروشی و چه روی بيلبوردی کنار يک بزرگراه که ماشينها با سرعت از
کنارش میگذرند. اين تابلو بايد خوشآهنگ باشد، بامعنی باشد، در خاطر بماند و
بهياد آوردنش آسان باشد، و دست آخر هم اينکه ارتباطش با اثر، منطقی و درست باشد.
در ترجمه کردن عنوانها، به نظر من، يک فاکتور ديگر هم به فاکتورهای برشمرده افزوده
میشود: از عنوان اصلی چندان پرت نباشد. توی ذهنتان که بگرديد مطمئنم مثل من میتوانيد، دستکم، ردِّ دو سه فيلم را
بگيريد که هميشه وقتی ازشان نام میبريد عنوان انگليسیشان را، اگر اول نگوييد،
حتماً بلافاصله بعد از عنوان ترجمهشدهشان خواهيد گفت. Eyes Wide Shut (چشمان باز بسته، چشمان
کاملاً بسته، چشمان مبهوت، چشمان نيمهباز و...)، The Green Mile (مسير سبز، دالان
سبز، مايل سبز) و Fight Club
(باشگاه مبارزه، باشگاه مشتزنی، باشگاه جنگ) را فقط برای مثال داشته باشيد و
خودتان چند تای ديگر به اين فهرست بيفزاييد. دو سال پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «معضلی به نام ترجمهی
عنوان» و در آن به همين مشکل ـ به شکلی ديگر ـ اشاره کرده بودم. آنجا البته
بيشتر تمرکزم بر اشتباههای واضح مترجمها بود، اما حالا بايد حق بدهيم سر ترجمهی
عنوان دشواری مثل «Million Dollar Baby» که
خوابگرد بحثش را پيش
کشيده، با دردسر بيشتری مواجه باشيم. بعضی از اين عنوانها مثل «بچهی ميليون دلاری» از بيخ غلطاند که اصلاً کاری
باهاشان نداريم. اما بعضی ديگر فکر و توجيهی پشتشان هست که بحث درست میکنند. اين
«خوشگل آشغالی که يک دنيا میارزيد» شايد از نظر معنايی ـ بهزور ـ همان چيزی بشود
که يک انگليسیزبان از Million Dollar Baby و بعد از ديدن فيلم میفهمد، ولی به
نظرم آنقدر نچسب است که هيچجوری جا نمیافتد. اين ايراد خيلی ريشهایتر از آن
است که مدافعان آن بخواهند توجيه کنند که به اين دليل و آن سبب بهترين عنوان ممکن
است. منظور من دقيقاً همان طرحیست که اول مطلب خواستم در ذهنتان ترسيم کنم؛ اين
عنوان ـ و مشابهاتش ـ اصلاً فاکتورهای اصلی يک عنوان ماندنی و درست را ندارد که
بخواهد بهجای تابلوی يک اثر روی پلاکارد يا پوستر يا بيلبورد بنشيند و
دهانبهدهان گفته شود. بايد در نظر داشت که ناشر يک کتاب يا پخشکنندهی يک فيلم حق دارد با اين اسمها
مخالفت بکند. عنوان هرقدر هم که درست باشد بالاخره نبايد توی ذوق مخاطب بزند و با
بيرون کشيدن دل و رودهی داستان و رو کردن منظور نهايی کارگردان يا مولف، همهی
جذابيت پنهانی را که عنوان میتواند و بايد در ذهن و دل مخاطب برانگيزد، از بين
ببرد. هنر مترجم آنجا خودش را نشان میدهد که بتواند بهترين معادل ممکن را از
هر جهت برگزيند يا بسازد. برابرنهادهی هنرمندانهی «خوشههای خشم» را ببينيد که
مترجم برای The Grapes
of Wrath جان اشتاينبک برگزيده است. هم درست است، هم کوتاه، و هم خوشآهنگ و
دريادماندنی؛ به نظرم حتا از عنوان اصلیاش هم بهتر درآمده است. حالا اگر مترجمی
پيدا شود و بخواهد مته به خشخاش بگذارد که انگور با خوشه فرق دارد و اصولاً
امريکايیها انگور را دانهدانه میخورند و ايرانیها ممکن است فکر کنند چطور
میشود وقتی آدم خشمگين است میتواند يک خوشه را درسته بخورد، درحالیکه نشدنیست و
...، نمیشود گفت اشتباه میگويد (اگر ياد قضيهی شنل و پالتوی پيمان اسماعيلی
افتاديد، من بیتقصيرم!) ولی اشتباه هم که نکند اين نکته را ناديده گرفته است که
گاهی عنوانهای خوب لزوماً دقيقترينها نيستند. (در همان مورد شنل
هم نظر اميرمهدی حقيقت را ـ که
متاسفانه لينک مستقيم ندارد ـ میپسندم.) راستی، ترکها را ديدهام که عنوان فيلمها را خوب برمیگردانند. دليلش هم اين
است اينها بر خلاف ما عنوانها را واقعاً روی پلاکارد و پوستر اسفاده میکند و
مجبورند بهترين عنوان ممکن را که مخاطب هم جذب میکند انتخاب کنند. مثالش İnanılmaz
Aile برای The Incredibles است که ما
«باورنکردنیها» ترجمهاش کردهايم. پینوشت: از کامنتهای اين نوشته غافل نشويد.
دوستی که عنوان «خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت» مال اوست، نظر مفصلی دارد که
با پاسخ من میتوانيد در بخش
نظرات بخوانيد.
مارتين همهچيز از آن عصر يکشنبه، بعد از مراسم کليسا، شروع شد. داشت از کليسا به خانه
برمیگشت که مارتين را جلوتر از خود توی راه ديد. او هم در راه خانه بود.
من عاشق اين فيلم شدهام، Vizontele:
Tuuba!** * از ديالوگ فيلم Kar Doğu Anadolu İstanbul !Cep Telefonu Kapat Van
Lemony Snicket
اين آخر کمی هم سينمايی شد. در مورد جشنواره فجر ولی چيزی نمینويسم. فقط
پيشنهاد میکنم اين يادداشت انتقادی آرش نيکپندار را روی سايت ۳۰نما بخوانيد: |
|
وبلاگنويس دوران پارينهسنگی (زمانی که شمار وبلاگها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام مینوشت). دانشجوی سابق زبانهای خارجی (چيزی نمانده بود فارغالتحصيل شود). گاهگاهی ترجمه میکند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبانشناسی است (هم علاقهاش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی میشود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تکفريم بود و با تلويزيون همکاری میکرد (به دليل عقيدهاش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (دربارهی وب و سينما). همکاری با شرکتهای «اکسير» و «رسانهی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايهگذار وبسايت «۳۰نما» (که روزگاری نهچندان دور پربينندهترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکهی تبليغاتی «پرشينکليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی میکند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).
|
|||||||
|
|||||||||