COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۴

چند ساعت شد چند روز!

يک عدد فروردين ۱۳۸۴ از بايگانی ماهانه اين وبلاگ گم شد، که البته هيچ چيز مهمی برای خواننده‌ی اين وبلاگ نيست، ولی بعدها يادم می‌آورد عيد سال هشتاد و چهار کجا بودم.

همين تازگی آمده‌ام به شهر بزرگی در مرکز ترکيه به نام کايسری (Kayseri) و راستش دوباره دارد يادم می‌آيد زندگی شهرنشينی چه‌طوری بود. قبلاً هم گفته بودم که ترکيه از اينجاها تازه شروع می‌شود. البته برای کسانی که در ايران هستند و ترکیه را نديده‌اند و تصورشان از اين کشور به شنيده‌های سی سال پيش برمی‌گردد و يا کسانی در خارج از ايران هستند و هروقت خبری از ترکيه شده (معمولاً سر پيوستنش به اتحاديه‌ی اروپا) تصوير دو تا دختر ترک را که روسری به‌سر به مسجد می‌روند ديده‌اند، اين را بگويم که داستان شهرهای کوچک ترکيه با قضيه‌ی شهرهای دورافتاده‌ی ايران متفاوت است. اينجا همه‌ی شهرها ـ حتا شهرهای خيلی کوچک‌شان ـ امکانات شهری آبرومندانه و به‌روزی دارند. مشکل همان است که گفتم. بعضی شهرهای ترکيه شهرنشين ندارند و به‌ناچار مردمان روستا تويشان زندگی می‌کنند! خوشبختانه کايسری در مقابل وان خيلی شهر است.

عباس معروفی درست می‌گويد «استانبول خارج نيست، مال خودمونه، مثل دوبی...» همين است که وقت کرده‌ام غربت را قطره‌قطره مزه کنم. نه حالم از تلخی‌اش به‌هم خورده است و نه شيرينی‌اش دلم را زده است. خوب است، حسابی زهرش گرفته شده. هروقت بخواهم کمی می‌چشم و باز می‌گذارم کنار تا حالم جا بيايد و باز دو سه قطره‌ی ديگر. اين هشت ماهی را که اينجا گذرانده‌ام و هنوز چند ماهی مانده که بهش اضافه بشود (و البته اولش قرار بود همه‌اش شش ماه باشد) برايم غنيمت شد تا چيزها بفهمم. شناگران ديگر همه اين فرصت را نداشته‌اند که گرمی و سردی آب را قبل از پرتاب شدن وسطش حس کنند. خوب است، شنا کردن دیگران را دیده‌ام و حسابی شنا ياد گرفته‌ام.

آن مطلب دو تا پايين‌تر را که می‌بينيد واقعاً آن‌قدر ارزش نداشت که چهل روز بالای اين وبلاگ بايستد، مخصوصاً با آن بحث مغلطه‌گون کم‌ارزش بر سر اسم مضحک «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد» (سوت؛ کی می‌ره اين همه راه رو!). من حرفم را زده‌ام البته، که مترجمی اصلاً يک هنر است و ذوق می‌خواهد و چيزی بيش از توانايی ديکشنری باز کردن است. و وقتی پای ترجمه‌ی عنوان می‌رسد اين هنر قاب گرفتنی می‌شود. و اينکه مترجم چه بهتر است که علاوه بر توانايی و ذوق، حواسی جمع هم داشته باشد برای درک واقعيت مخاطب. اين‌ها را ربطی به آن عنوان بامزه نيست و راستش من اصلاً ارزشی برای بحث درباره‌ی رد چنين شاهکاری نمی‌بينم و به همين جهت بحث حاشيه‌اش را در وبلاگم ادامه ندادم. به جای آن دلايل سلبی‌ام را برای آن دوست عزيز ايميل کرده‌ام. شايد نگرفته باشد که جوابی نداده. (متن ايميل را در بخش نظرات آورده‌ام، اگر دوست داشتيد بخوانيد.)

Million Dollar Baby را روی پرده ديدم. اولاً که فيلم با اين‌که فيلم خوبی‌ست ولی ابداً هفت‌تا اسکار نمی‌ارزد. منهای هيلاری سوانکش که خيلی شايسته‌ی جايزه‌ای که گرفته هست.
دوماً اين‌که خوش‌به‌حال ترک‌ها که لغتی دارند جای Baby بگذارند که همان معنی را بدهد: Bebek. عنوان ترجمه‌شده‌ی فيلم به ترکی يعنی Milyonluk Bebek هرچند سر اين واژه مشکلی ندارد ولی به‌نظر من «ميليونی»‌اش (milyonluk) کمی مورد دارد. وزن يک ميليون دلار همان‌طور که در مطلب قبلی گفتم، هم‌ارز يک ميليون تومان ايرانی‌ها نيست که «ميليونی» خيلی معادل خوبی برای Million Dollar باشد، چه برسد به ميليون لير برای ترک‌ها و معادل Milyonluk. البته از ابتدای سال ۲۰۰۵ شش تا صفر از واحد پول ترکيه کم شده ولی پول‌های قديم تا آخر امسال جمع نخواهد شد و هنوز مردم از واژه ميليون در حساب و کتاب پولی‌شان استفاده می‌کنند. اين را هم بگويم با يک ميليون لير در دسامبر ۲۰۰۴ يک بطری آب هم کف دستتان نمی‌گذاشتند. (بطری را که کلاً کف دست نمی‌گذارند!) به نظر من حالاحالاها مانده تا «ميليونی» برای ترک‌ها معنای «ميليون دلاری» بدهد. صدالبته صلاح مملکت خويش خسروان دانند نه ما که تازه ترکی ياد گرفته‌ايم!

حالا که برگشته‌ام، مانده عذرخواهی از دوستانم که خيلی‌هايشان نگران شده بودند و خيلی‌ها هم گله‌مند و ديگران که تبريک‌های عيدشان دست‌کم بی‌جواب ماند. حالا ـ که هنوز برای من عيد است ـ بگذاريد تبريک بگويم. هرکس ايميلی و آفلاين داده که بی‌جواب مانده هم لطفاً دلگير نشود. اگر چيزی اين وسط گم نشود و يادم هم نرود، همه را به‌تدريج جواب می‌دهم.



۰۲ ارديبهشت ۱۳۸۴

پينگ

اينجا را يکی پينگ کرده. ماندم تو رودربايستی نتی، آمدم اين را بنويسم تا چند ساعت بعد که مفصل‌تر بیايم بگويم: نه بابا، من زنده‌ام!

۱۷ اسفند ۱۳۸۳

عنوان تابلوی اثر است

تصور کنيد يک شب داريد خيابان شريعتی را شمال به جنوب می‌رانيد و نزديکی‌های قلهک، سمت راست خيابان، چشمتان به سردر سينما فرهنگ می‌افتد و پلاکارد يک فيلم خارجی را می‌بينيد: «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد». دومين چيزی که خيلی شما را متعجب می‌کند (اولی‌اش اين است که چه خبر شده از اين فيلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند!) عنوان دراز فيلم است. احتمالاً مجبور شده‌ايد از دوستان‌تان که توی ماشين نشسته‌اند هم کمک بگيريد تا عنوان کامل فيلم را ـ که سريع از جلوی پلاکاردش رد شده‌ايد ـ حدس بزنيد. هرکس يک چيزی يادش است؛ يکی می‌گويد: «يک دنيا آشغال»، دومی فکر می‌کند: «خوشگلای آشغال دنيا» يکی ديگر هم بالاخره چيزی تو اين مايه‌ها حدس می‌زند: «خوشگله، آشغالا رو گذاشتی دم در؟!» اگر آخرش خيلی باهوش بوديد و فهميديد اسم فيلم چه بوده، شايد به دوستان‌تان پيشنهاد بدهيد: «حالا که بيکاريم بريم اين... چی‌چی بود، ‹خوشگل آشغال› رو ببينيم.» بعد از ديدن فيلم که از سينما بيرون می‌آييد، اصلاً بی‌خيال اين اسم‌ها می‌شويد و ترجيح می‌دهيد درباره‌ی «Million Dollar Baby» حرف بزنيد.

مهم‌ترين چيزی که مترجم‌ها نبايد وقت ترجمه کردن عنوان فراموش کنند اين است که عنوان تابلوی اثر است؛ چه روی پلاکاردی سردر سينما باشد، چه روی جلد کتابی توی قفسه کتاب‌فروشی و چه روی بيلبوردی کنار يک بزرگراه که ماشين‌ها با سرعت از کنارش می‌گذرند. اين تابلو بايد خوش‌آهنگ باشد، بامعنی باشد، در خاطر بماند و به‌ياد آوردنش آسان باشد، و دست آخر هم اين‌که ارتباطش با اثر، منطقی و درست باشد. در ترجمه کردن عنوان‌ها، به نظر من، يک فاکتور ديگر هم به فاکتورهای برشمرده افزوده می‌شود: از عنوان اصلی چندان پرت نباشد.

توی ذهن‌تان که بگرديد مطمئنم مثل من می‌توانيد، دست‌کم، ردِّ دو سه فيلم را بگيريد که هميشه وقتی ازشان نام می‌بريد عنوان انگليسی‌شان را، اگر اول نگوييد، حتماً بلافاصله بعد از عنوان ترجمه‌شده‌شان خواهيد گفت. Eyes Wide Shut (چشمان باز بسته، چشمان کاملاً بسته، چشمان مبهوت، چشمان نيمه‌باز و...)، The Green Mile (مسير سبز، دالان سبز، مايل سبز) و Fight Club (باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، باشگاه جنگ) را فقط برای مثال داشته باشيد و خودتان چند تای ديگر به اين فهرست بيفزاييد.
بعضی از عنوان‌های برابرنهاده‌ی اين فيلم‌ها از قضا بد هم نيستند و می‌توانستند معادل‌های خوبی باشند، اما آن‌قدر مترجم‌ها و نويسنده‌های سينمايی در توافق بر سر يک اسم دست‌دست کرده‌اند و هرکس ساز خودش را زده است که ديگر با نام بردن از يکی‌شان نمی‌شود اطمينان داشت همه متوجه منظورمان بشوند و بايد عنوان اصلی را هم ذکر کرد.

دو سال پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «معضلی به نام ترجمه‌ی عنوان» و در آن به همين مشکل ـ به شکلی ديگر ـ اشاره کرده بودم. آنجا البته بيشتر تمرکزم بر اشتباه‌های واضح مترجم‌ها بود، اما حالا بايد حق بدهيم سر ترجمه‌ی عنوان دشواری مثل «Million Dollar Baby» که خوابگرد بحثش را پيش کشيده، با دردسر بيشتری مواجه باشيم.
عنوان‌هايی که تابه‌حال پيشنهاد و استفاده شده‌اند اين‌هايند:
دختر ميليون دلاری، بچه‌ی ميليون دلاری، محبوبه‌ی ميليون دلاری، تيکه‌ی ميليون دلاری، بوکسور ميليون دلاری، جيگر ميليون دلاری، عزيز ميليون دلاری، عزيزک ميليون دلاری، عزيز جون ميليون دلاری، کوچولوی ميليون دلاری، نازنين يک ميليونی، دلبر ميليون دلاری، دلبر گرون، بچه خوشگل ميليون دلاری، زيبای ميليون دلاری، خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت، خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد، خوشگل آشغال يک دنيا عزيز، خوشگلک يک دنيا عزيز و...

بعضی از اين عنوان‌ها مثل «بچه‌ی ميليون دلاری» از بيخ غلط‌اند که اصلاً کاری باهاشان نداريم. اما بعضی ديگر فکر و توجيهی پشت‌شان هست که بحث درست می‌کنند. اين «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد» شايد از نظر معنايی ـ به‌زور ـ همان چيزی بشود که يک انگليسی‌زبان از Million Dollar Baby و بعد از ديدن فيلم می‌فهمد، ولی به نظرم آن‌قدر نچسب است که هيچ‌جوری جا نمی‌افتد. اين ايراد خيلی ريشه‌ای‌تر از آن است که مدافعان آن بخواهند توجيه کنند که به اين دليل و آن سبب بهترين عنوان ممکن است. منظور من دقيقاً همان طرحی‌ست که اول مطلب خواستم در ذهن‌تان ترسيم کنم؛ اين عنوان ـ و مشابهاتش ـ اصلاً فاکتورهای اصلی يک عنوان ماندنی و درست را ندارد که بخواهد به‌جای تابلوی يک اثر روی پلاکارد يا پوستر يا بيلبورد بنشيند و دهان‌به‌دهان گفته شود.

بايد در نظر داشت که ناشر يک کتاب يا پخش‌کننده‌ی يک فيلم حق دارد با اين اسم‌ها مخالفت بکند. عنوان هرقدر هم که درست باشد بالاخره نبايد توی ذوق مخاطب بزند و با بيرون کشيدن دل و روده‌ی داستان و رو کردن منظور نهايی کارگردان يا مولف، همه‌ی جذابيت پنهانی را که عنوان می‌تواند و بايد در ذهن و دل مخاطب برانگيزد، از بين ببرد.

هنر مترجم آنجا خودش را نشان می‌دهد که بتواند بهترين معادل ممکن را از هر جهت برگزيند يا بسازد. برابرنهاده‌ی هنرمندانه‌ی «خوشه‌‌های خشم» را ببينيد که مترجم برای The Grapes of Wrath جان اشتاين‌بک برگزيده است. هم درست است، هم کوتاه، و هم خوش‌آهنگ و دريادماندنی؛ به نظرم حتا از عنوان اصلی‌اش هم بهتر درآمده است. حالا اگر مترجمی پيدا شود و بخواهد مته به خشخاش بگذارد که انگور با خوشه فرق دارد و اصولاً امريکايی‌ها انگور را دانه‌دانه می‌خورند و ايرانی‌ها ممکن است فکر کنند چطور می‌شود وقتی آدم خشمگين است می‌تواند يک خوشه را درسته بخورد، درحالی‌که نشدنی‌ست و ...، نمی‌شود گفت اشتباه می‌گويد (اگر ياد قضيه‌ی شنل و پالتوی پيمان اسماعيلی افتاديد، من بی‌تقصيرم!) ولی اشتباه هم که نکند اين نکته را ناديده گرفته است که گاهی عنوان‌های خوب لزوماً دقيق‌ترين‌ها نيستند. (در همان مورد شنل هم نظر اميرمهدی حقيقت را ـ که متاسفانه لينک مستقيم ندارد ـ می‌پسندم.)

راستی، ترک‌ها را ديده‌ام که عنوان فيلم‌ها را خوب برمی‌گردانند. دليلش هم اين است اين‌ها بر خلاف ما عنوان‌ها را واقعاً روی پلاکارد و پوستر اسفاده می‌کند و مجبورند بهترين عنوان ممکن را که مخاطب هم جذب می‌کند انتخاب کنند. مثالش İnanılmaz Aile برای The Incredibles است که ما «باورنکردنی‌ها» ترجمه‌اش کرده‌ايم.

پی‌نوشت: از کامنتهای اين نوشته غافل نشويد. دوستی که عنوان «خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت» مال اوست، نظر مفصلی دارد که با پاسخ من می‌توانيد در بخش نظرات بخوانيد.
پس‌پی‌نوشت: خوابگرد هم گفته که چرا دليل رد عنوان‌های پيشنهادی را نگفته‌ام و پيشنهاد خودم را نداده‌ام. همان‌جا کامنتی گذاشته‌ام که اينجا می‌توانيد بخوانيدش...


۰۸ اسفند ۱۳۸۳

«مارتين»، داستانی از گی دو موپاسان

هفته‌ی قبل، يک شب که خيلی کار سرم ريخته بود، و طبق معمول نمی‌دانستم کدام را اول شروع کنم، تصميمی گرفتم که معمولا اين جور وقت‌ها می‌گيرم: هيچ‌کدام را انجام ندهم!
عوضش رفتم داستانی را که تازگی‌ها خوانده بودم ترجمه کردم. البته کار همان شب تمام نشد و به دو سه شب بعدش کشيد و در نهايت ديشب آخرين ويرايشش، با کمک سيدرضا شکراللهی عزيز، روی «کتابخانه‌ی خوابگرد» قرار گرفت.
«مارتين» داستان کوتاهی‌ست از گی دو موپاسان. از آنجايی که ـ اصولاً ـ داستانی را از روی ترجمه‌اش ترجمه کردن کار چندان درستی نيست، همه‌ی دانش معطل‌مانده‌ی فرانسه‌ام را ـ که از دو سه سال پيش آن‌قدر ازش استفاده نکرده بودم که به‌کل داشت فراموشم می‌شد ـ به کار گرفتم و نسخه‌ی اصلی و فرانسوی «مارتين» را کنار ترجمه‌ی انگليسی‌اش گذاشتم و از روی هر دو ترجمه کردم. فرانسه‌ام هيچ‌وقت آن‌قدر عالی نبوده که پيچ و خم زبانی‌اش را خوب بدانم و اصلاً در حد ترجمه کردن چنين متنی از آن هم هرگز نبوده‌ام. اما هرجا احساس می‌کردم مترجم انگليسی دارد به صحرای کربلا می‌زند و می‌خواهد روح موپاسان را توی قبر بلرزاند، می‌گذاشتمش کنار و سراغ معادل فرانسوی‌اش می‌رفتم. و خوشبختانه هنوز چيزهايی يادم بود!
جالب اينجاست که عبارت‌هايی در فرانسوی هست که به معادل‌های فارسی‌اش شبيه‌تر است تا به انگليسی. مثلاً جاهايی بود که يک کلمه از فرانسوی تبديل می‌شد به يک عبارت در انگليسی، که اگر می‌خواستم همان انگليسی را فارسی کنم، حتماً جمله‌ای طولانی‌تر هم می‌شد، اما معادل‌يابی مستقيم فرانسوی به فارسی‌اش خيلی درست‌تر و سرراست‌تر ـ و گاهی همان يک کلمه ـ درمی‌آمد.

ترجمه‌ی اين داستان را تقديم می‌کنم به: سين عزيز، برای بودنش؛ که پربهاترين است.

مارتين
داستانی از گی دو موپاسان

همه‌چيز از آن عصر يکشنبه، بعد از مراسم کليسا، شروع شد. داشت از کليسا به خانه برمی‌گشت که مارتين را جلوتر از خود توی راه ديد. او هم در راه خانه بود.
پدر مارتين، با گام‌های محکم يک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه می‌رفت. زير بالاپوشش، نيم‌تنه‌ای خاکستری پوشيده بود و کلاه شاپويی با لبه‌های بزرگ به سر داشت. مارتين هم با کُرست تنگی که تنها هفته‌ای يک‌بار تنش می‌کرد، شق و رق راه می‌رفت و کمر باريک، شانه‌های پهن و کفل برجسته‌اش را وقت راه رفتن کمی تاب می‌داد. کلاهی گل‌آذين ساخت ايوتو، بر سر داشت که پشت گردنِ پُر و گرد و نرمش را آشکار می‌کرد که در هوای باز آفتاب‌سوخته شده بود و رويش طرّه‌ای از مو افشان بود.
بنوا مارتين را فقط از پشت سر می‌ديد، اما چهره‌اش را خوب می‌شناخت؛ هرچند تابه‌حال او را اين‌همه از نزديک نديده بود. ناگهان گفت: «وای خدا، چه دختر نازيه اين مارتين.» راه رفتنش را نگاه کرد و يک‌هو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهره‌اش را دوباره ببيند. به اندامش خيره شد و باز به خودش گفت: «وای خدا، چه دختر نازی.»
مارتين راهش را به راست کج کرد تا وارد «لا مارتينير»، مزرعه‌ی پدرش ژان مارتن، شود. همين که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قيافه‌ی مضحک بنوا را ديد. گفت: «روز به‌خير بنوا» بنوا جواب داد: «روز به‌خير مارتين، روز به‌خير ارباب مارتَن.» و رد شد.

[ادامهی داستان را اينجا بخوانيد]


۳۰ بهمن ۱۳۸۳

چيزای قشنگی اونجا می‌اومدن، ولی خيلی نمی‌تونستن بمونن...*

Vizontele: Tuuba
"سال ۱۹۸۰، بحبوحه‌ی بحران سياسی ترکيه است و خشونت سياسی در اين کشور حکمفرماست. گونر سرنيکلی، يکی از دولتمردان چپ‌گرای ترک، برای ماموريتی به شهر کوچک «ويزون‌تله» در جنوب شرقی ترکيه فرستاده می‌شود. او که قرار است رييس کتابخانه شهر شود، خانواده‌اش را هم در اين سفر سخت همراه خود دارد. دختر او «طوبا» زيباترين «چيز»ی‌ست که از «بيرون» به شهر کوچک داستان آمده است. «چيز» ديگر، که همه‌ی چيزهای عجيب جوری به او مربوط می‌شوند، «امين ديوونه» است...
ـ به شهر ما خوش اومدين، اسم من امينه، بعضيا بهم می‌گن «امين ديوونه»، بعضيام «امين ويزون‌تله»...
گونر بعد از به ورود به «ويزون‌تله» درمی‌يابد که شهر اصلاً کتابخانه‌ای ندارد که او رييسش باشد؛ او در حقيقت به اين شهر کوچک تبعيد شده است. اما... حضور خانواده سرنيکلی در اين شهر غنيمتی می‌شود؛ پدر آگاهی و دختر زيبايی، معصوميت و ـ برای يکی ـ عشق به ارمغان آورده است. «امين ديوونه» و «طوبا» هريک چيزی کم دارند، يکی عقل و ديگری پا..."

من عاشق اين فيلم شده‌ام، Vizontele: Tuuba!**

* از ديالوگ فيلم
** «ويزون‌تله: طوبا»، يلماز اردوعان، ۲۰۰۴ ـ ترکيه. فيلم دنباله‌ای‌ست بر «ويزون‌تله» که داستانی را از ورود تلويزيون به شهری خيالی در شرق ترکيه (همان آناتولی شرقی خودمان) روايت می‌کرد.


۲۳ بهمن ۱۳۸۳

پراکنده‌های ترکيه

زندگی ادامه داره ـ کماکان به‌زيبايی. اين‌طور می‌گن.

Kar
نه انگار مشکل من بودم، تا حالا از اين خبرها نبود! حالا اينجا که من هستم ـ و به‌زودی ديگه نخواهم بود ـ‌ برف نيم‌متر نيم‌متر، اون هم يه‌روز در ميون، چيز غريبی نيست، ولی عکس و خبر و فيلم‌های برف تهران رو که ديروز ديدم واقعاً دلم خواست، برای قدم زدن رو برف‌های خيابون ولی‌عصر هم که شده، حتا برای يه روز، باز تهران باشم.

Doğu Anadolu
از استانبول برگشته‌ام. حالا باز در وان هستم ـ مثل چهار ماه گذشته ـ اما زياد اينجا نخواهم ماند و به‌زودی به شهر ديگری خواهم رفت که بزرگ‌تر و مدرن‌تر است و برای خودش شهری‌ست در ترکيه. تا اينجا چند بار خواستم از ترکيه بنويسم، اما چون فقط در همين شهر زندگی کرده بودم دست نگه داشتم. کار درستی هم بود. بعد از يکی دو سفر به شهرهای ديگر ترکيه برايم مسلم شد که اصلاً چهار ماه است در جای ديگری جز «ترکيه» زندگی کرده‌ام. می‌دانيد، اينجا «آناتولی شرقی»ست، ترکيه از آنکارا به آن‌ور (يعنی غرب‌تر) شروع می‌شود. اين تغيير در حرکت از شرق به غرب ـ و برعکسش ـ به‌وضوح ديدنی‌ست. از شرق ترکيه که به غربش برويد، شهربه‌شهر، از شکل و شمايل ساختمان‌ها گرفته تا لهجه و برخورد و طرز راه رفتن مردم، همه‌چيز فرق می‌کند، و اين تفارق‌ها تا به استانبول برسيد آن‌قدر می‌شود که انگار در کشور ديگری هستيد.
ياد گرفتن زبان ترکی ـ که حالا می‌فهمم دوستش دارم ـ در «آناتولی شرقی» دشوار است. چون هرچه ياد می‌گيريد بايد حواستان را در عين حال جمع کنيد که معادل استانبولی‌اش (به عنوان زبان استاندارد) چه می‌شود و تلفظ درستش چيست و جای کاربردش چه. اينجا «لطفاً» و «ببخشيد» و «عذر می‌خواهم» و «می‌شود لطفاً برايم يک ... بياوريد» معنای چندانی ندارد و مردم همديگر را با کلمه‌ای بين «داداش» و «آقا» صدا می‌کنند. شايد خيلی با هم ندار باشند ولی در «ترکيه» وضع جور ديگری است. حالا مفصل‌ترش بماند برای بعد...

İstanbul
استانبول شهر زيبايی‌ست. استانبول، باران که می‌زند زيباتر هم می‌شود. استانبول همان شهر روياهاست. همان شهر خاطره‌ی سوزنده‌ی زودمُرده است. همان شهری‌ست که مردمانش می‌دانند تو را جايی ديده‌اند و آشنا نگاهت می‌کنند و با نگاهشان دستی را می‌کاوند که در دستت نيست و سری را که روی شانه‌ات، و از کنارت می‌گذرند و هيچ نمی‌گويند.

İstiklal Caddesi
راستی، ديگر کدام شهر خواهد بود که حمامش قهوه و نسکافه و شکلات داغ سِرو کند؟

!Cep Telefonu Kapat
توی ترکيه سفر با اتوبوس مصيبته! نقشه‌ی اين کشور رو ببينين، همچين دراااااز، يعنی از شرق تا غربش بيست و چهار پنج ساعت راه. البته اتوبوس‌های ترک نسبت به چيزی که در ايران داشتيم خيلی مجهزتر و بهتر هستند اما مشکلات خودشون رو هم دارند. مثلاً روشن نگه‌داشتن موبايل ـ به قول خودشون تلفن جيبی ـ و لپ‌تاپ توی اتوبوس ممنوعه. (که البته من تلفنم رو توی جيبم و لپ‌تاپم رو روی لَپَم روشن نگه داشتم، و خب، غرغرش رو هم شنيدم.) حالا مشخص نيست خط‌هاشون فرق داره يا با موبايل حرف زدن مسافرها ممکنه باعث «سقوط» يا اختلال تو «سيستم ناوبری»شون بشه!
يا يک مثال ديگه؛ شرکت‌های اتوبوسرانی ترک از دوستی خاله‌خرسه‌شون، پنج شش نوبت پذيرايی با نوشيدنی دارند که خب چيز بدی نيست، اما مشکل اونجاست که هی آدم رو تو خرج می‌ندازن. توالت‌های پولی بين راه، خرجش از خورد و خوراک بين راه کمتر نيست. دم در اين توالت‌ها، يه کيوسک شيک هست که بابت سرويس ارائه شده (!) پول می‌گيره، حالا بسته به لوکس بودن تاسيسات، زياد يا خيلی زياد. به قول دوستی، باز خوبه دم در نمی‌پرسن «چی داشتی؟!»

Van

Van Kedisi (Turkish Van Cat)
عيبش بگفتی، هنرش نيز بگو! وان شهر خوبيه انصافاً. اگه بخوام مقايسه کنم بايد بذارمش کنار شهرهای مرزی ايران، که هيچ کدوم مسلماً امکانات اين شهر رو ندارند. وان مثل خيلی از شهرهای ديگه‌ی ترکيه از ديدنی‌های تاريخی و طبيعی هم خالی نيست. درياچه‌ی وان (Van Gölü)، مخصوصاً در فصل گرما (که مدتش سه چهار ماهه دست‌بالا)، بسيار زيبا می‌شه و جزيره «آکدامار» (Akdamar) با اون کليسای قديمی ارمنی و اون ساحل مرجانی سفيدش خيلی ديدنيه. خود شهر هم بدک نيست و برای گذروندن چند ماه جای قابل تحمليه. به‌هرحال من حس خوبی نسبت به اين شهر دارم و بعد از اين مدت، فکر می‌کنم بعدها دلم براش تنگ خواهد شد.
يادم رفت، معروف‌ترين نشونه‌ی شهر، گربه‌ی وانه (Van Kedisi) که چيزی شبيه گربه‌ی ايرانی (Persian Cat) ولی با يه خصوصيت منحصربه‌فرده. يکی از چشم‌های اين گربه آبی و اون يکی سبز يا ميشيه. خيلی زيبا و خيلی جذابه (به قول جيم کری در «بروس کردگار»: بی‌ای‌اِی‌يوتيفووول!) و چيزی داره که تو عکس ديده نمی‌شه و وقتی از نزديک ببينيدش متوجه می‌شين؛ اين جونور بی‌نهايت ملوس و دوست‌داشتنيه و وقتی تصميم بگيره شما رو برای داشتنش اغفال کنه با حالت چهره‌ش به‌راحتی اين کار رو می‌کنه! البته فايده‌ای نداره، چون از اين گونه گربه در ترکيه سفت و سخت محافظت می‌شه و به اين راحتی‌ها اون رو به هرکسی نمی‌دن. خروجش هم از شهر وان به‌شدت غيرقانونيه. تير شما و گربه‌ی وان به سنگ خورد!

Lemony Snicket

Jim Carrey and Meryl Streep in "Lemony Snicket's A Series of Unfortunate Events"
حرف از جيم کری شد؛ فيلم تازه‌اش «لمونی اسنيکت» را همين تازگی‌ها روی پرده ديدم.
نام کامل فيلم اين است: «سلسله رخدادهای ناگوار لمونی اسنيکت» که چون ترجمه فارسی‌اش چيز جالبی نمی‌شود بگذاريد همان «لمونی اسنيکت» باشد. کارگردان فيلم برد سيلبرلينگ (کارگردان «شهر فرشتگان») است. فيلم هنوز هم بر پرده سينماهای امريکاست و خوب هم دارد می‌فروشد. نظر منتقدان هم درباره اين فيلم نسبتاً مثبت و خوب است. اما...
جيم کری در اين فيلم نقش کاراکتر کنت اولاف را بازی می‌کند که سعی دارد به ثروت سه کودک يتيم چنگ بياندازد. فضای داستان به شکل فراگيرنده‌ ـ و گاه سياهی ـ فانتزی‌ست و مطمئناً برای لذت بردن کودکان ـ که من فکر می‌کردم مخاطبان سنی بالقوه فيلم باشند ـ به‌هيچ‌وجه مناسب نيست و درجه‌ی فيلم هم به همين دليل PG است. کاراکتر لمونی اسنيکت، با بازی جود لا که تنها صدايش را می‌شنويم و سيلوئتش را می‌بينيم، راوی داستان است و بيشتر شوخی‌های غالباً کنترل‌شده‌ی فيلم از روزنه‌ی همين کاراکتر است که به داستان افزوده شده. فيلم ظاهراً قصد دارد تنه به تنه‌ی فيلم‌های «هری پاتر» بزند که تحقيقاً در اين خواست موفق نيست. نه داستان، که برگرفته از سه جلد از يازده جلد کتاب نوشته‌ی دانيل هندلر است با جذابيت‌های «هری پاتر» برای مخاطبين نه چندان کم‌شمارش برابری می‌کند و نه فيلم، با فضای تصويری خاصش می‌تواند برای خودش طرفداران ماندگاری دست‌وپا کند. به‌هرجهت، «لمونی اسنيکت» در نگاهی جزء‌به‌جزء، فيلم به‌نسبت موفقی‌ست که فضای موردنظرش را خوب می‌سازد و بازی‌های جيم کری، مريل استريپ و سه کودک فيلم هم هريک در جای خود قابل‌توجه‌اند؛ مخصوصاً آن دخترک خردسال (کرا هافمن)، که هرچند بيشتر بازی‌اش از جلوه‌های ويژه می‌آيد، اما از کاراکتر جيم کری جذاب‌تر درآمده است!

اين آخر کمی هم سينمايی شد. در مورد جشنواره فجر ولی چيزی نمی‌نويسم. فقط پيشنهاد می‌کنم اين يادداشت انتقادی آرش نيک‌پندار را روی سايت ۳۰نما بخوانيد:

3 آنچه در بيست و سومين جشنواره فجر گذشت


۱۳ بهمن ۱۳۸۳

Finally Up

 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۰
ديروز: ۷۷
اين ماه: ۱۹۹۴
از ابتدا: ۶۲۷۱۱۴


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]   [۲]   [۳]   [۴]   [۵]   [۶]   [۷]   [۸]   [۹]   [۱۰]   [۱۱]   [۱۲]   [۱۳]   [۱۴]     ð