COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۴

چند ساعت شد چند روز!

يک عدد فروردين ۱۳۸۴ از بايگانی ماهانه اين وبلاگ گم شد، که البته هيچ چيز مهمی برای خواننده‌ی اين وبلاگ نيست، ولی بعدها يادم می‌آورد عيد سال هشتاد و چهار کجا بودم.

همين تازگی آمده‌ام به شهر بزرگی در مرکز ترکيه به نام کايسری (Kayseri) و راستش دوباره دارد يادم می‌آيد زندگی شهرنشينی چه‌طوری بود. قبلاً هم گفته بودم که ترکيه از اينجاها تازه شروع می‌شود. البته برای کسانی که در ايران هستند و ترکیه را نديده‌اند و تصورشان از اين کشور به شنيده‌های سی سال پيش برمی‌گردد و يا کسانی در خارج از ايران هستند و هروقت خبری از ترکيه شده (معمولاً سر پيوستنش به اتحاديه‌ی اروپا) تصوير دو تا دختر ترک را که روسری به‌سر به مسجد می‌روند ديده‌اند، اين را بگويم که داستان شهرهای کوچک ترکيه با قضيه‌ی شهرهای دورافتاده‌ی ايران متفاوت است. اينجا همه‌ی شهرها ـ حتا شهرهای خيلی کوچک‌شان ـ امکانات شهری آبرومندانه و به‌روزی دارند. مشکل همان است که گفتم. بعضی شهرهای ترکيه شهرنشين ندارند و به‌ناچار مردمان روستا تويشان زندگی می‌کنند! خوشبختانه کايسری در مقابل وان خيلی شهر است.

عباس معروفی درست می‌گويد «استانبول خارج نيست، مال خودمونه، مثل دوبی...» همين است که وقت کرده‌ام غربت را قطره‌قطره مزه کنم. نه حالم از تلخی‌اش به‌هم خورده است و نه شيرينی‌اش دلم را زده است. خوب است، حسابی زهرش گرفته شده. هروقت بخواهم کمی می‌چشم و باز می‌گذارم کنار تا حالم جا بيايد و باز دو سه قطره‌ی ديگر. اين هشت ماهی را که اينجا گذرانده‌ام و هنوز چند ماهی مانده که بهش اضافه بشود (و البته اولش قرار بود همه‌اش شش ماه باشد) برايم غنيمت شد تا چيزها بفهمم. شناگران ديگر همه اين فرصت را نداشته‌اند که گرمی و سردی آب را قبل از پرتاب شدن وسطش حس کنند. خوب است، شنا کردن دیگران را دیده‌ام و حسابی شنا ياد گرفته‌ام.

آن مطلب دو تا پايين‌تر را که می‌بينيد واقعاً آن‌قدر ارزش نداشت که چهل روز بالای اين وبلاگ بايستد، مخصوصاً با آن بحث مغلطه‌گون کم‌ارزش بر سر اسم مضحک «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد» (سوت؛ کی می‌ره اين همه راه رو!). من حرفم را زده‌ام البته، که مترجمی اصلاً يک هنر است و ذوق می‌خواهد و چيزی بيش از توانايی ديکشنری باز کردن است. و وقتی پای ترجمه‌ی عنوان می‌رسد اين هنر قاب گرفتنی می‌شود. و اينکه مترجم چه بهتر است که علاوه بر توانايی و ذوق، حواسی جمع هم داشته باشد برای درک واقعيت مخاطب. اين‌ها را ربطی به آن عنوان بامزه نيست و راستش من اصلاً ارزشی برای بحث درباره‌ی رد چنين شاهکاری نمی‌بينم و به همين جهت بحث حاشيه‌اش را در وبلاگم ادامه ندادم. به جای آن دلايل سلبی‌ام را برای آن دوست عزيز ايميل کرده‌ام. شايد نگرفته باشد که جوابی نداده. (متن ايميل را در بخش نظرات آورده‌ام، اگر دوست داشتيد بخوانيد.)

Million Dollar Baby را روی پرده ديدم. اولاً که فيلم با اين‌که فيلم خوبی‌ست ولی ابداً هفت‌تا اسکار نمی‌ارزد. منهای هيلاری سوانکش که خيلی شايسته‌ی جايزه‌ای که گرفته هست.
دوماً اين‌که خوش‌به‌حال ترک‌ها که لغتی دارند جای Baby بگذارند که همان معنی را بدهد: Bebek. عنوان ترجمه‌شده‌ی فيلم به ترکی يعنی Milyonluk Bebek هرچند سر اين واژه مشکلی ندارد ولی به‌نظر من «ميليونی»‌اش (milyonluk) کمی مورد دارد. وزن يک ميليون دلار همان‌طور که در مطلب قبلی گفتم، هم‌ارز يک ميليون تومان ايرانی‌ها نيست که «ميليونی» خيلی معادل خوبی برای Million Dollar باشد، چه برسد به ميليون لير برای ترک‌ها و معادل Milyonluk. البته از ابتدای سال ۲۰۰۵ شش تا صفر از واحد پول ترکيه کم شده ولی پول‌های قديم تا آخر امسال جمع نخواهد شد و هنوز مردم از واژه ميليون در حساب و کتاب پولی‌شان استفاده می‌کنند. اين را هم بگويم با يک ميليون لير در دسامبر ۲۰۰۴ يک بطری آب هم کف دستتان نمی‌گذاشتند. (بطری را که کلاً کف دست نمی‌گذارند!) به نظر من حالاحالاها مانده تا «ميليونی» برای ترک‌ها معنای «ميليون دلاری» بدهد. صدالبته صلاح مملکت خويش خسروان دانند نه ما که تازه ترکی ياد گرفته‌ايم!

حالا که برگشته‌ام، مانده عذرخواهی از دوستانم که خيلی‌هايشان نگران شده بودند و خيلی‌ها هم گله‌مند و ديگران که تبريک‌های عيدشان دست‌کم بی‌جواب ماند. حالا ـ که هنوز برای من عيد است ـ بگذاريد تبريک بگويم. هرکس ايميلی و آفلاين داده که بی‌جواب مانده هم لطفاً دلگير نشود. اگر چيزی اين وسط گم نشود و يادم هم نرود، همه را به‌تدريج جواب می‌دهم.



۰۲ ارديبهشت ۱۳۸۴

پينگ

اينجا را يکی پينگ کرده. ماندم تو رودربايستی نتی، آمدم اين را بنويسم تا چند ساعت بعد که مفصل‌تر بیايم بگويم: نه بابا، من زنده‌ام!

۲۳ بهمن ۱۳۸۳

پراکنده‌های ترکيه

زندگی ادامه داره ـ کماکان به‌زيبايی. اين‌طور می‌گن.

Kar
نه انگار مشکل من بودم، تا حالا از اين خبرها نبود! حالا اينجا که من هستم ـ و به‌زودی ديگه نخواهم بود ـ‌ برف نيم‌متر نيم‌متر، اون هم يه‌روز در ميون، چيز غريبی نيست، ولی عکس و خبر و فيلم‌های برف تهران رو که ديروز ديدم واقعاً دلم خواست، برای قدم زدن رو برف‌های خيابون ولی‌عصر هم که شده، حتا برای يه روز، باز تهران باشم.

Doğu Anadolu
از استانبول برگشته‌ام. حالا باز در وان هستم ـ مثل چهار ماه گذشته ـ اما زياد اينجا نخواهم ماند و به‌زودی به شهر ديگری خواهم رفت که بزرگ‌تر و مدرن‌تر است و برای خودش شهری‌ست در ترکيه. تا اينجا چند بار خواستم از ترکيه بنويسم، اما چون فقط در همين شهر زندگی کرده بودم دست نگه داشتم. کار درستی هم بود. بعد از يکی دو سفر به شهرهای ديگر ترکيه برايم مسلم شد که اصلاً چهار ماه است در جای ديگری جز «ترکيه» زندگی کرده‌ام. می‌دانيد، اينجا «آناتولی شرقی»ست، ترکيه از آنکارا به آن‌ور (يعنی غرب‌تر) شروع می‌شود. اين تغيير در حرکت از شرق به غرب ـ و برعکسش ـ به‌وضوح ديدنی‌ست. از شرق ترکيه که به غربش برويد، شهربه‌شهر، از شکل و شمايل ساختمان‌ها گرفته تا لهجه و برخورد و طرز راه رفتن مردم، همه‌چيز فرق می‌کند، و اين تفارق‌ها تا به استانبول برسيد آن‌قدر می‌شود که انگار در کشور ديگری هستيد.
ياد گرفتن زبان ترکی ـ که حالا می‌فهمم دوستش دارم ـ در «آناتولی شرقی» دشوار است. چون هرچه ياد می‌گيريد بايد حواستان را در عين حال جمع کنيد که معادل استانبولی‌اش (به عنوان زبان استاندارد) چه می‌شود و تلفظ درستش چيست و جای کاربردش چه. اينجا «لطفاً» و «ببخشيد» و «عذر می‌خواهم» و «می‌شود لطفاً برايم يک ... بياوريد» معنای چندانی ندارد و مردم همديگر را با کلمه‌ای بين «داداش» و «آقا» صدا می‌کنند. شايد خيلی با هم ندار باشند ولی در «ترکيه» وضع جور ديگری است. حالا مفصل‌ترش بماند برای بعد...

İstanbul
استانبول شهر زيبايی‌ست. استانبول، باران که می‌زند زيباتر هم می‌شود. استانبول همان شهر روياهاست. همان شهر خاطره‌ی سوزنده‌ی زودمُرده است. همان شهری‌ست که مردمانش می‌دانند تو را جايی ديده‌اند و آشنا نگاهت می‌کنند و با نگاهشان دستی را می‌کاوند که در دستت نيست و سری را که روی شانه‌ات، و از کنارت می‌گذرند و هيچ نمی‌گويند.

İstiklal Caddesi
راستی، ديگر کدام شهر خواهد بود که حمامش قهوه و نسکافه و شکلات داغ سِرو کند؟

!Cep Telefonu Kapat
توی ترکيه سفر با اتوبوس مصيبته! نقشه‌ی اين کشور رو ببينين، همچين دراااااز، يعنی از شرق تا غربش بيست و چهار پنج ساعت راه. البته اتوبوس‌های ترک نسبت به چيزی که در ايران داشتيم خيلی مجهزتر و بهتر هستند اما مشکلات خودشون رو هم دارند. مثلاً روشن نگه‌داشتن موبايل ـ به قول خودشون تلفن جيبی ـ و لپ‌تاپ توی اتوبوس ممنوعه. (که البته من تلفنم رو توی جيبم و لپ‌تاپم رو روی لَپَم روشن نگه داشتم، و خب، غرغرش رو هم شنيدم.) حالا مشخص نيست خط‌هاشون فرق داره يا با موبايل حرف زدن مسافرها ممکنه باعث «سقوط» يا اختلال تو «سيستم ناوبری»شون بشه!
يا يک مثال ديگه؛ شرکت‌های اتوبوسرانی ترک از دوستی خاله‌خرسه‌شون، پنج شش نوبت پذيرايی با نوشيدنی دارند که خب چيز بدی نيست، اما مشکل اونجاست که هی آدم رو تو خرج می‌ندازن. توالت‌های پولی بين راه، خرجش از خورد و خوراک بين راه کمتر نيست. دم در اين توالت‌ها، يه کيوسک شيک هست که بابت سرويس ارائه شده (!) پول می‌گيره، حالا بسته به لوکس بودن تاسيسات، زياد يا خيلی زياد. به قول دوستی، باز خوبه دم در نمی‌پرسن «چی داشتی؟!»

Van

Van Kedisi (Turkish Van Cat)
عيبش بگفتی، هنرش نيز بگو! وان شهر خوبيه انصافاً. اگه بخوام مقايسه کنم بايد بذارمش کنار شهرهای مرزی ايران، که هيچ کدوم مسلماً امکانات اين شهر رو ندارند. وان مثل خيلی از شهرهای ديگه‌ی ترکيه از ديدنی‌های تاريخی و طبيعی هم خالی نيست. درياچه‌ی وان (Van Gölü)، مخصوصاً در فصل گرما (که مدتش سه چهار ماهه دست‌بالا)، بسيار زيبا می‌شه و جزيره «آکدامار» (Akdamar) با اون کليسای قديمی ارمنی و اون ساحل مرجانی سفيدش خيلی ديدنيه. خود شهر هم بدک نيست و برای گذروندن چند ماه جای قابل تحمليه. به‌هرحال من حس خوبی نسبت به اين شهر دارم و بعد از اين مدت، فکر می‌کنم بعدها دلم براش تنگ خواهد شد.
يادم رفت، معروف‌ترين نشونه‌ی شهر، گربه‌ی وانه (Van Kedisi) که چيزی شبيه گربه‌ی ايرانی (Persian Cat) ولی با يه خصوصيت منحصربه‌فرده. يکی از چشم‌های اين گربه آبی و اون يکی سبز يا ميشيه. خيلی زيبا و خيلی جذابه (به قول جيم کری در «بروس کردگار»: بی‌ای‌اِی‌يوتيفووول!) و چيزی داره که تو عکس ديده نمی‌شه و وقتی از نزديک ببينيدش متوجه می‌شين؛ اين جونور بی‌نهايت ملوس و دوست‌داشتنيه و وقتی تصميم بگيره شما رو برای داشتنش اغفال کنه با حالت چهره‌ش به‌راحتی اين کار رو می‌کنه! البته فايده‌ای نداره، چون از اين گونه گربه در ترکيه سفت و سخت محافظت می‌شه و به اين راحتی‌ها اون رو به هرکسی نمی‌دن. خروجش هم از شهر وان به‌شدت غيرقانونيه. تير شما و گربه‌ی وان به سنگ خورد!

Lemony Snicket

Jim Carrey and Meryl Streep in "Lemony Snicket's A Series of Unfortunate Events"
حرف از جيم کری شد؛ فيلم تازه‌اش «لمونی اسنيکت» را همين تازگی‌ها روی پرده ديدم.
نام کامل فيلم اين است: «سلسله رخدادهای ناگوار لمونی اسنيکت» که چون ترجمه فارسی‌اش چيز جالبی نمی‌شود بگذاريد همان «لمونی اسنيکت» باشد. کارگردان فيلم برد سيلبرلينگ (کارگردان «شهر فرشتگان») است. فيلم هنوز هم بر پرده سينماهای امريکاست و خوب هم دارد می‌فروشد. نظر منتقدان هم درباره اين فيلم نسبتاً مثبت و خوب است. اما...
جيم کری در اين فيلم نقش کاراکتر کنت اولاف را بازی می‌کند که سعی دارد به ثروت سه کودک يتيم چنگ بياندازد. فضای داستان به شکل فراگيرنده‌ ـ و گاه سياهی ـ فانتزی‌ست و مطمئناً برای لذت بردن کودکان ـ که من فکر می‌کردم مخاطبان سنی بالقوه فيلم باشند ـ به‌هيچ‌وجه مناسب نيست و درجه‌ی فيلم هم به همين دليل PG است. کاراکتر لمونی اسنيکت، با بازی جود لا که تنها صدايش را می‌شنويم و سيلوئتش را می‌بينيم، راوی داستان است و بيشتر شوخی‌های غالباً کنترل‌شده‌ی فيلم از روزنه‌ی همين کاراکتر است که به داستان افزوده شده. فيلم ظاهراً قصد دارد تنه به تنه‌ی فيلم‌های «هری پاتر» بزند که تحقيقاً در اين خواست موفق نيست. نه داستان، که برگرفته از سه جلد از يازده جلد کتاب نوشته‌ی دانيل هندلر است با جذابيت‌های «هری پاتر» برای مخاطبين نه چندان کم‌شمارش برابری می‌کند و نه فيلم، با فضای تصويری خاصش می‌تواند برای خودش طرفداران ماندگاری دست‌وپا کند. به‌هرجهت، «لمونی اسنيکت» در نگاهی جزء‌به‌جزء، فيلم به‌نسبت موفقی‌ست که فضای موردنظرش را خوب می‌سازد و بازی‌های جيم کری، مريل استريپ و سه کودک فيلم هم هريک در جای خود قابل‌توجه‌اند؛ مخصوصاً آن دخترک خردسال (کرا هافمن)، که هرچند بيشتر بازی‌اش از جلوه‌های ويژه می‌آيد، اما از کاراکتر جيم کری جذاب‌تر درآمده است!

اين آخر کمی هم سينمايی شد. در مورد جشنواره فجر ولی چيزی نمی‌نويسم. فقط پيشنهاد می‌کنم اين يادداشت انتقادی آرش نيک‌پندار را روی سايت ۳۰نما بخوانيد:

3 آنچه در بيست و سومين جشنواره فجر گذشت


۰۴ بهمن ۱۳۸۳

راه‌پله

خونه من طبقه چهارمه. لامپ‌های راه‌پله ساختمون زمان‌داره، نمی‌دونم چند ثانيه، ولی هميشه وقتی می‌رسم دم در و دست می‌ندازم که کليدمو از گيره کمر شلوارم باز کنم، چراغ‌ها خاموش می‌شن.
اين‌جوری هم می‌شه که وقتی حالم خوشه و از پله‌ها بالا می‌آم، اون‌قدری وقت دارم که در رو باز کنم و خودمو تو خونه بکشم و لامپ راه‌پله رو نگاه کنم که چند ثانيه بعد خاموش می‌شه.
حالا، ولی چند شبه که به طبقه سوم که می‌رسم بايد کورمالی دست بکشم به ديوار و کليد دم در خونه‌ی همسايه رو پيدا کنم... خيلی تاريکه.

۲۷ آبان ۱۳۸۳

Persian Gulf

به تغيير تدريجی نام «خليج فارس» به «خليج عربی» (يا هر چيز ديگری) اعتراض کنيد.
اميدوارم برايتان مهم باشد. نه اين‌که ما تکه‌ای از زمين را ـ که اتفاقاً زمین نیست و آب است ـ برای خودمان بخواهيم. اين‌که ما ماييم، با نام خودمان، و اگر قرار باشد در اين وضعيت که بی‌آبرو و بی‌هويت شده‌ايم در دنيا، هر کسی تکه‌ای از ما بودنمان را برای خودش بردارد، فردايی ـ که خدا کند خيلی دير نباشد ـ که باز ما ما می‌شويم، چيزی ازمان نخواهد ماند.
اين متن را که سرزمين آفتاب آماده کرده برای اين آدرس بفرستيد. روی لينک کليک کنيد، عنوان هم دارد. اسمتان را هم آخرش بنويسيد، به جای Your name.

Dear Madam,

I am writing to object to the inclusion of the name ‘Arabian Gulf’ as an alternative to Persian Gulf on your recently published world map (8th Edition).

This action is causing considerable upset to the Iranian community around the globe.  The Persian national identity is already under considerable threat and is eroded every day by the behavior and actions of the current Islamic Regime.  We fear that using the proposed alternative of ‘Arabian Gulf’ alongside the correct name of ‘Persian Gulf’ will, in the long run, cause an actual name transition and result in the loss of a major association of our culture with this significant and famous part of the World’s geography.

I request that you amend this in your next edition to preserve our cultural heritage associated with this famous landmark.

Yours faithfully,
(Your name)

تکميل: کامنت رسيد که طرف ما در National Geographic خانم است. اگر مثل من در بی‌خبری با «آقای عزيز» ايميل‌تان را نفرستاده‌ايد، اولش را بکنيد Dear Madam. ممنون از نگار که تذکر داد.
تکميل‌تر: امروز داشتم «روز استقلال» را از شبکه عرب‌زبان MBC 2 می‌ديدم. يکی از کاراکترها به انگليسی سليس و واضح گفت Persian Gulf، زيرنويس عربی با اعتماد به نفس تمام ترجمه کرد الخليج العربي!
و از آن تکميل‌تر: اينکه در خبر است که AP و ياهو هم بعله. اينجا می‌شود با يک کامنت ساده اعتراض کرد. اينجا هم برای امضا جمع کردن راه افتاده.

و اما بعد: اين را می‌نويسم که ته اين پست را ببندم. در اين مدت واکنش‌های زيادی در فضای وب راه افتاد برای اعتراض به عربی ناميدن خليج فارس. تعلق خاطر وب‌نشينان به اين مسئله ستودنی‌ست. اما چه بد که برخی از شدت هيجانات ناسيوناليستی از آن‌ور بام می‌افتند و به نژادپرستی نزديک می‌شوند. توهين به عرب‌ها و/يا اسلام به اين بهانه نبايد که روا باشد. اعتراض می‌کنيم، اما نفرت نمی‌ورزيم.



۱۷ آبان ۱۳۸۳

پراکنده و پرکنده

يک ـ تعجبی نداشت. جرج بوش برد چون «بايد» می‌برد. من به جبر مطلق و سرنوشت از پيش نوشته شده اعتقادی ندارم. اما ياد گرفته‌ام که هر خيری از پس شری می‌آيد و هر تولدی، لابد درد زايمانی از پيش داشته است. حالا هم ما ـ ما که نه، آن شصت ميليونی که به بوش رای دادند و بقيه که دلشان هوای بوش کرده بود ـ بايد سرشان بدجوری به سنگ بخورد تا حالی‌شان (و حالی‌مان) بشود که با «کشتن» صلح نمی‌شود. اين درد زايمان «صلح» را، بدبختانه، خشک و تر با هم خواهند کشيد.
دارم خودم را دلداری می‌دهم حالا که در امريکا اين همه آدم عوام هست، دست‌کمش دارم به يک ايالت آبی‌رنگ می‌روم!

دو ـ اين ترک‌ها ديوانه فوتبال‌اند. روی فوتبالشان خيلی تعصب دارند و تماشاگران هوليگانشان معروف‌اند. توی ورزشگاهايشان هم ـ برای خارجی‌ها ـ جهنم بدی می‌سازند، که مخصوصاً توی بازی‌های اروپايی هر بار حال انگليسی‌های اين‌کاره را می‌گيرند. اين‌ها را من ايران هم که بودم می‌دانستم ولی اينجا که آمدم چيزهای تازه‌تری دستگيرم شد. ترک‌ها علاقه عجيبی دارند دور هم فوتبال ببينند و تقريباً تمام کافه‌ها و رستوران‌های اين شهر، روزهايی که فوتبال باشد، پر از آدم است. وقتی هم فوتبال را جمعی می‌بينند بدجور هيجان‌زده می‌شوند و هر آن، آدم احساس می‌کند، ممکن است چندتايشان از دست بروند!
يک‌بار يکی از بازی‌های اروپايی فنرباغچه را در يک رستوران با بيست سی ترک ديدم و با اينکه هيچ آشنايی و علاقه‌ای به تيم‌های ترک ندارم، ديدن بازی و عکس‌العمل‌ها و دعواهای مردم خيلی چسبيد.
چند شب پيش ولی اتفاق جالب‌تری افتاد. از خانه بيرون آمدم و ديدم خيابان‌های شهر پر از آدم است، ماشين‌ها بوق می‌زنند و مردم پرچم و شيپور به‌دست بالا و پايين می‌پرند و خوشحالی می‌کنند. فکر کردم شايد تيم ملی ترکيه استراليا را زده و به جام جهانی رفته؛ شايد هم مهدوی‌کيایشان به امريکا گل دوم را زده. ولی بعد که پرسيدم معلوم شد بشيکتاش يکی از بازی‌های ليگ ترکيه را برده!

سه ـ به لطف اينترنت پرسرعت، دو تا فيلم از اينترنت گرفتم و ديدم. يکی «فارنهايت ۱۱/۹» (مايکل مور) و آن‌يکی هم «فقر و فحشا» (مسعود ده‌نمکی). با پوزش از همه کارگردان‌های ريز و درشت سينما، به‌خصوص مايکل مور (به خاطر اينکه اسم ده‌نمکی را توی پرانتز و در يک جمله باهاش آوردم)، اگر شد درباره هر کدام يک چيزی می‌نويسم. بشنويد و باور نکنيد!
تکميل: سومی را ـ که خيلی هم لاغرتر است ـ الان دارم می‌گيرم: «Submission» تئو ون‌گوگ مرحوم.

چهار ـ censored

پنج ـ ادوارد زوييک وقتی «آخرين سامورايی» را می‌ساخت ژاپنی‌ها حسابی تحويلش گرفتند. نخست وزير ژاپن با او و تام کروز ملاقات کرد و خبر و عکس سه‌نفره‌شان همه‌جا پر شد. بعد از اکران فيلم هم ژاپن «آخرين سامورايی» را روی سرش گذاشت و حلوا حلوا کرد. تازگی‌ها هم، در مشابه ژاپنی پياده‌روی افتخارات، اسم تام کروز را به عنوان اولين خارجی نوشتند.
حالا «کوروش کبير» هم ساخته می‌شود و ما خواهيم ديد چطور به کارگردانش حال می‌دهند. فکر نکنم اصلاً الکساندر جويی را توی ايران راه بدهند. برای همين يک پيشنهاد برايش دارم. برای اينکه تحويلش بگيرند، به رسم سريال‌های تاريخی صدا و سيما يک همچين چيزی توی داستانش بچپاند:
يک شب کوروش (مثلاً بن کينگزلی) آشفته و عرق‌ريزان از خواب می‌پرد و خوابگزار اعظم و شاهزاده خانمش (مثلاً آنجلينا جولی) را فرا می‌خواند. خوابی را که ديده برايشان تعريف می‌کند و خوابگزار بعد از مشورت با بزرگان پارسی به شاه می‌گويد هزار سال بعد پيامبری در شبه‌جزيره عربستان ظهور می‌کند و طومار پادشاهی يکی از فرزندان ايران زمين را ـ که ستاره‌شناسان در افلاک ديده‌اند اسمش خسرو پرويز است ـ در هم می‌پيچد. اين پيامبر (با همکاری خدا) زمينه را برای اصل ماجرا فراهم می‌کند که همانا اتفاقی است که حدود دو هزار و پانصد سال پس از فرمانروايی کوروش رخ می‌دهد. و آن چيزی نيست جز برقراری حکومت عدل و داد در سرزمين آريايی!

شش ـ چند روز پيش باران می‌آمد. توی خيابان اصلی شهر راه می‌رفتم و احساس می‌کردم اين مردمی که چتر روی سرشان گرفته‌اند و اين‌طرف و آن‌طرف می‌دوند چقدر آشنايند. مثل اينکه همشهری و هموطنم باشند. انگار همان يک ذره حس غربت هم از سرم دارد می‌پرد. از ترکيه که بروم حتماً دلم برای اين شهر هم تنگ خواهد شد.


۲۰ مهر ۱۳۸۳

شب من، روز پير شيراز

بيستم مهر را انگار روز حافظ اسم گذاشته‌اند. فکر نکنم روز تولدش باشد ـ که دقيقش نامشخص است. اما هر چه هست روز خوشايندی‌ست. به‌خصوص که ديشب که هاردم را مرتب می‌کردم به عکس‌هايی برخوردم که يادگار آخرين روزهای ايران بودنم است؛ يادگار سفر هجده ساعته، رويايی و تکرارنشدنی‌مان به شيراز. و حافظ، که آخرينی بود که دست‌به‌دامانش شدم...

برای عکس بزرگ‌تر كليک کنيدزلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست
پيرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان
نيم‌شب دوش به بالين من آمد بنشست

سر فراگوش من آورد و به آواز حزين،
گفت، ای عاشق ديرينه من، خوابت هست؟

عارفی را که چنين باده بشگير دهند،
کافر عشق بود گر نشود باده‌پرست

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است و گر از باده مست

خنده جام می و زلف گره‌گير نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۱۸
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۸۸
از ابتدا: ۶۵۲۶۵۹


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]   [۲]   [۳]   [۴]   [۵]   [۶]   [۷]   [۸]     ð