COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۱۳ بهمن ۱۳۸۳

Finally Up


۰۸ دی ۱۳۸۳

بازگشت خوابگرد

اتفاق خوبی‌ست؛ خوابگرد برگشته. کاری به دوستی و علاقه شخصی‌ام به نويسنده «خوابگرد» ندارم، بودن اين وبلاگ در همه معادله‌هايی که جوری به وبلاگ و حومه مربوط می‌شدند ـ و می‌شوند ـ‌ «لازم» بود و هست. بارها شد که بحث‌ها و فکر‌ها و ايده‌هايی ميان وبلاگ‌ها درگرفت و پاگرفت و بالاگرفت و من فکر کردم حالا اگر خوابگرد می‌نوشت و مثل گذشته تاثير می‌گذاشت، سمت و سوی اين‌ها آيا همين و همان می‌ماند، يا آن تيزی مخروط خوابگرد می‌توانست عمق و تاثيرشان را بيشتر و بهتر کند؟
سيدرضا شکراللهی در روزهايی که خوابگردی نمی‌کرد هم می‌دانم که مشغول بود و جاهای ديگری ـ جز وب ـ همان وزن و اعتبار را صرف کارهای فرهنگی می‌کرد. اين‌که می‌گويم فرهنگی، از همان نوع است که اگر خواننده «خوابگرد» بوديد می‌دانيد يعنی چه. تميز و ساده و فرهيخته...
حرف زياد است. خودم را که حالا حس و وقت نوشتنم نمانده ديگر بايد جمع و جور کنم و از نيرويی که بالا رفتن کرکره خوابگرد بهم داده کمک بگيرم و باز بنويسم. حالا حس بهتری خواهم داشت از نوشتن در جايی که در همسايگی‌اش کسی شب‌ها خوابگردی می‌کند.

۱۵ آذر ۱۳۸۳

اورکات؛ حلقه‌های دوستی تودرتو

يادش بخير، قديم‌ها دوستی‌هايمان شکل ديگری بود ـ البته نه آن‌قدر قديم، اواخر دهه هفتاد شمسی مثلاً. آن‌وقت‌ها وقتی می‌خواستيم از دوستی خبر بگيريم تلفن می‌زديم. اگر دور بود نامه می‌نوشتيم و اگر نزديک بود، به خانه‌اش می‌رفتيم يا او به خانه‌مان می‌آمد. همديگر را گاهی در خانه دوست مشترکی و گاهی در ميهمانی يا کوه يا سينما و رستوران می‌ديديم. قهر که می‌کرديم چشم‌مان به چشم هم نمی‌افتاد و خبری از هم نمی‌گرفتيم. آشتی هم که می‌کرديم حتما بايد همديگر را می‌ديديم يا دست‌کم تلفنی صدايمان را به هم می‌رسانديم.
اما حالا، شايد پنج‌شش سال هم نگذشته باشد، خيلی چيزها عوض شده. خوب‌تر و بدتر ندارد. حقيقت اين است که تنها شکل دوستی‌ها فرق کرده. ديگر شايد کمتر دوستان يکديگر را ببينند يا تلفنی با هم صحبت کنند. اما مطمئناً فرصت‌های دوستی جديدتر و گسترده‌تری فراهم شده. ديگر لازم نيست برای رساندن خبری يا پيامی يا عرض ارادتی به دوستان پشت بوق اشغال بمانيم يا بکوبيم و تا آن سر شهر برويم. خيلی ساده می‌شود offline گذاشت يا ايميل زد. می‌شود در اين تراکم کارها به‌آسانی قرار آنلاين گذاشت و دوستان زيادی را همزمان از سراسر دنيا در يک وجب جای مجازی ديد. حالا ديگر با دوستان قهر کردن کمی سخت شده؛ ناگزير چشم‌مان در مسنجر و صدجای مجازی ديگر به چشم هم می‌افتد. حالا ديگر حلقه‌های دوستی دو سه نفره نيست؛ می‌توان صد‌ها دوست در ده‌ها مکان بعيد کره خاکی داشت و... [متن کامل]

۰۶ آبان ۱۳۸۳

آموزش اينترنت به روايت داود مقصودی!

يادش به‌خير. عجب فيلمی قرار بود بشود، ما که نديديم آخرش چی شد.
امروز که ديدم سايت رسانه‌های تصويری راه افتاده، يک‌هو هوس کردم بگردم ببينم فيلم «آموزش اينترنت» را می‌توانم پيدا کنم يا نه. عدل، بالای همه فيلم‌های آموزشی گذاشته‌اندش.
دو سه سال پيش بود. چند ماهی نوشتنش طول کشيد و چند روزی اجرايش. و فکر می‌کنم با همه کم و کسری‌هايش چيز بدی نشده باشد. چند نفر که ديده بودند کلی حال دادند که «بابا باکلاس، مگه تو هم اينترنت حالی‌ت می‌شد، به ما نمی‌گفتی؟!» (من لوله‌کش بودم آخر، اين‌ها نمی‌دانستند اوقات فراغت چت هم می‌کنم!) انگار از پرفروش‌های رسانه‌های تصويری هم هست. يک عمر آن‌ور آنتن بوديم، آخرش هم که حسرت به دل مانديم خودمان را توی تيليفيزيون سياحت کنيم! ولی فکر کنم همان بهتر که نديدمش. قيافه‌ام با آن ريش پرفسوری پت و پهن و يک من چيز ميز روی صورتم (گريم) بايد خيلی خنده‌دار باشد. اسم من را هم که بی‌سوادها «داود» نوشته‌اند!
راستی، يک عکس‌هايی ازش داشتم. پيدا کردم ـ و رويم شد ـ می‌گذارم همين بغل.

۱۹ تير ۱۳۸۳

آخرين جنجال خوابگرد، مخروط نوک‌تيز وبلاگستان

«آقای خوابگرد، خودت يک تيتر جنجالی بگو!» اين را ليلی نيکونظر در گفت‌وگويی که در «چلچلراغ» با سيدرضا شکراللهی داشت، تيتر کرد. در متن آن گفت‌وگو هم جابه‌جا به جنجال‌های خوابگردی اشاره شده بود و اصلا هرکس آن گفت‌وگو را می‌خواند يادش می‌افتاد که «عجب اين خوابگرد جنجال‌بپاکن است!». هنوز دو سه هفته هم از آن گفت‌وگو نمی‌گذرد. جنجال که نه، بحث کاپوچينو بعد از آن راه افتاد، اما من يکی که منتظر جنجال بزرگ‌تری بودم. چيزی در مايه‌های آن بحث داغ ابتذال، چيزی مثل بحث خوبی که خوابگرد می‌توانست درباره وبلاگ‌های شعر و شاعری راه بياندازد. ولی جنجال بعدی اين‌ها نبود. خيلی تلخ‌تر و گزنده‌تر بود: تعطيلی خودش، «خوابگرد».

اگر پی نشانه و مدرکی برای «تاثيرگذار بودن» خوابگرد باشيم، شايد همين بحث و جنجالی که به دنبال تعطيلی‌اش به‌راه افتاد نشانه خوبی باشد. من نمی‌خواهم به امر واضح بی‌قدر بودن تلاش مستقل فرهنگی در ايران اشاره کنم، اما واکنش عمومی خوانندگان خوابگرد، وبلاگ‌نويسان و خصوصا واکنش خاص و عجيب و غريب حسين درخشان ـ در برابر نه تعطيلي خوابگرد که واکنش ديگران ـ را بهانه می‌گيرم تا کمی به دو مولفه «تاثيرگذاری بر مخاطب» و «فراگيری مخاطب» و نسبت اين دو با مولفه «خردورزی» بپردازم.

«خوابگرد»، وبلاگ ـ و يا بهتر بگويم وب‌سايتی در شمايل وبلاگ ـ تاثيرگذاری بود. دامنه‌های گسترده‌ای که با هر بحث و ابتکار او در حوزه فرهنگ و هنر راه می‌افتاد (که پيش‌تر با ديدی خودمانی‌تر و مسلما مثبت «جنجال‌های خوابگردی» نام گذاشتم)، تنها يکی از نشانه‌های اين تاثيرگذاری‌ست. نفس جذب مخاطبی چنين گسترده برای مباحث جدی ادبی و فرهنگی، خودش به تنهايی نشان از تاثيرگذاری «خوابگرد» دارد. موفقيتی که رضا شکراللهی، با جمع کردن توانايی‌های ژورناليستی، ابتکارات فردی و سرمايه‌های فکری و تجربی‌اش، به آن دست يافت.

بگذاريد کمی بحث موفقيت خوابگرد را باز کنم. «خوابگرد» ابتدا تاثيرگذار و سپس پرمخاطب بود. در کنار اين دو هم خردورزی او جا گرفته بود که در بسياری از وبلاگ‌های پرمخاطب ـ و حتا تاثيرگذار ـ ديگر کمتر می‌بينيم. اين سه مولفه در کنار هم مثلثی در عمق می‌ساختند که اهميت و موفقيت «حوابگرد» را شکل داده بود. تخيل و تصور هندسی‌ام می‌گويد بهتر است اين مثلث را مخروطی وارونه در نظر گرفت که فراگيری مخاطب قاعده‌اش است، تاثيرگذاری، تيزی نوکش و خردورزی هم ارتفاعش که به عمق رفته است. نسبت‌ها شايد اين‌طور بهتر مشخص شود.

مروری بکنيم. هرچه قاعده مخروط بازتر باشد (مخاطب گسترده‌تر)، برای تيزتر شدن راس آن (يعنی اثرگذاری بيشتر و ماندگارتر) بايد ارتفاعش هم بيشتر باشد (خردورزی بيشتری می‌طلبد). وبلاگ‌های پرمخاطب فراوانی هستند که قاعده مخروط موفقيت‌شان حسابی باز است، اما يا آن‌چنان در عمق نمی‌روند، يا اين نسبت‌ها آن‌قدر در آن‌ها قوی نيست که نوک (راس) تيزی برای تراشيدن و کاويدن در عمق افکار مخاطبانشان داشته باشند. اگر اين تشبيه هندسی را پذيرفته باشيد، «خوابگرد» را می‌شود يکی از بهترين مخروط‌‌های نوک‌تيز وبلاگستان دانست. همين بود که گاهی بحث‌های خوابگرد آن‌طور کک به تنبان بعضی‌ها می‌انداخت و آن ته‌های وجودشان را می‌خراشيد.

من حالا ـ حتا بدون در نظر گرفتن علاقه‌ای که به «خوابگرد» و نويسنده‌اش دارم ـ دلم می‌گيرد که چنين عضو اثرگذاری از وبلاگستان اين‌طور خداحافظی کند. بحث آن «حس شاعرانه مازوخيستی» را هم که وسط نياوريم، باز نمی‌شود کنار ايستاد و بر اين تعطيلی به‌راحتی اسم «بچه‌گانه» گذاشت. از اين ميليون‌ها نفر که در ايران به سختی زندگی می‌کنند مگر واقعاً چند نفر دارند «خوابگرد» می‌نويسند؟

خردورزی «خوابگرد» در نوشته خداحافظی‌اش هم نمود داشت. وقتی با مخاطبان خودش صادقانه حرف زد تا هم به آنان صادقانه احترام بگذارد و هم به اين وسيله آنان را متوجه يک فاجعه فرهنگی کند که تنها به او و «خوابگرد» اختصاص ندارد. حالا با بحثی که در بسياری از وبلاگ‌ها درگرفته (۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹ و...) همين اتفاق افتاده و بر خلاف بسياری از اعلاميه‌های «الوداع» و «بای‌بای ما رفتيم» مرسوم، اين‌بار اين خداحافظی با مخاطب کار دارد و تا مدت‌ها ولش نمی‌کند. راستی اين برای شما سوال‌برانگيز نشده که چرا نويسنده، روزنامه‌نگار، منتقد و کارگردان جوانی که توانست از وبلاگ نوظهور، رسانه‌ای چنين قدرت‌مند برای خودش دست‌وپا کند، بايد اين‌طور در مسايل «متعفن» زندگی لنگ بماند؟

حسين درخشان حرفه‌ای‌ست و مخروط وبلاگش قاعده گسترده‌ای دارد. کاش او خردورزی بيشتری در نوشته‌های ـ مخصوصا بی‌تيتر ـ ش به کار می‌بست تا اين‌قدر راس مخروطش کند نباشد. اين کندی شائبه‌های ناخوشايندی در ذهن‌ها می‌سازد.



۰۹ آبان ۱۳۸۲

نی‌زن يک ساله می‌شود

امروز تولد يک سالگی وبلاگ «نی‌زن بر دروازه‌های سپيده‌دم» بود.
سارا درويش از خاص‌ترين وبلاگ‌نويسانی است که می‌شناسم. او در وبلاگش ـ هرچند از نظر محتوايی وبلاگ ناميدنش سخت است ـ زيبا و گزيده می‌نويسد. او هم مانند بسياری از ما به دليلی شخصی وبلاگ‌نويسی را آغاز کرده ولی برخلاف بيشتر ما هنوز به همان دليل ـ و اسلوب ـ به نوشتن ادامه می‌دهد (البته بايد چند مطلبش را مستثنی دانست).
طراحی وبلاگ سارا مثل خيلی از اسپ‌سواران ديگر با من بود و همان‌طور که قبلاً هم اشاره کرده‌ام «نی‌زن» در ميان وبلاگ‌هايی که با نرم‌افزار اسپ‌سوار مديريت می‌شوند از اولين‌هاست. يادم هست که تا آخرين ساعت‌های سال ۸۱ (اندکی پيش از تحويل سال نو) مشغول طراحی‌اش بودم. امروز هم به مناسبت سالگرد يکمش بخش جديدی با نام «وبلاگ‌خوانی نی‌زن» به سايت اضافه شد. در اين بخش سارا با صدای زيبايش «خوانش‌های گاه‌وبی‌گاهی» از «وبلاگ‌های ادبی» به خوانندگانش هديه می‌دهد. شک ندارم اين ابتکار سارا به‌زودی مورد توجه قرار می‌گيرد و بسياری از وبلاگ‌های ادبی به انتشار قطعات صوتی روی می‌آورند.
و اما... در روايت است که سارا به سه اسباب وبلاگ می‌نويسد. اول، ذوق. دوم، اشارت. و سوم، هويج. ذوق برای مخاطبان عام، اشارت برای خواص، و هويج هم برای آدم‌های فضول که ـ وقتی مخاطب نوشته ادبی «نی‌زن» نيستند ـ از معنی اشارات می‌پرسند!
راستی، امروز سالگرد وبلاگ «بن‌بست» هم بود. دوست خوبم، حميدرضا نصيری، کاريکاتوريست و کارتونيست خوش‌ذوق که وبلاگ «غلاف تمام فلزی» را می‌نويسد، در در اين يک سال در «بن‌بست» کميک استريپ‌های معرکه‌ای از بروبچه‌های وب کشيده است. دست مريزاد و تولد مبارک!

۱۱ مهر ۱۳۸۲

هکر هم هکرهای قديم!

ديروز دو تا از اسپ‌سوارهای تقريباً قديمی هک شدند؛ نی‌زن بر دروازه‌های سپيده‌دم (سارا درويش) و دبير تحريريه آنلاين (علی لطفی). هکر نسبتاً محترم شکل ظاهری هر دو وبلاگ را تغيير داده بود و يک مطلب هم با عنوان hACkEd در آنها پست کرده بود که "اين سايت به خاطر يک اشکال برنامه نويسی تو اسپ سوار هک شده!"
جالب اينجاست که اين هکر ـ که کمی بعدتر متوجه می‌شويد هکر هم نيست ـ آن‌قدر ناشيانه عمل کرده و از خود ردپا به‌جا گذاشته که حالا ديگر من و نويد می‌دانيم کيست، کجا زندگی می‌کند، چه دانشگاهی می‌رود، چند ساله است، چه کار می‌کند، و حتا وبلاگش چيست!
به راحتی می‌شود اين هکر شاهکار را يک گوشمالی حسابی داد ولی اينی که ما شناختيم ارزش وقتی را که پيگيری خرابکاری‌اش می‌برد ندارد.
اما برای کسانی که از حفره امنيتی يا اشکال برنامه‌نويسی اسپ‌سوار می‌خواهند بدانند روش هک شدن اين دو وبلاگ را می‌گويم.
در نسخه اوليه اسپ‌سوار که در ابتدا فقط در اختيار دوستان و همکاران نزديک من و نويد بود يک پسورد عمومی برای دسترسی اضطراری به نرم‌افزار تعبيه شده بود. اين پسورد بعدها که اسپ‌سوار به صورت عمومی و برای مدت کوتاهی برای تست شدن نسخه بتا عرضه شد در برنامه باقی ماند و کسانی که اسپ‌سوار آزمايشی را دريافت کرده بودند با يک نگاه ساده به سورس برنامه می‌توانستند آن را بيابند.
بعد از بيرون آمدن اولين نسخه نهايی اسپ‌سوار اين پسورد از برنامه حذف شد و همه اسپ‌سوارها به جز سارا و علی به نسخه بالاتر ارتقا پيدا کردند.
اين‌که سيستم مديريت اين دو وبلاگ تا چند روز پيش به آخرين نسخه تبديل نشده بود به‌کل به گردن من است، اما اين‌که کسی از اين قضيه سوءاستفاده کند و خودش را هکر جا بزند و از حفره امنيتی و اشکال برنامه نويسی دم بزند ديگر خنده‌دار است.
اين کار شبيه اين است که من پسورد ايميل ـ مثلاً ـ ياهوی برادرم را داشته باشم و بروم همه ايميل‌هايش را پاک کنم و بعد بگويم از ضعف امنيتی ياهو استفاده کرده‌ام!

انجمن اسلامی وبلاگ‌نويسان؟!

«... برای اينکه خيال شما راحت شود در مورد انجمن بگويم که همه چيز آماده و در شرف اتمام است و ما دفاتری هم در تمام شهرها خواهيم داشت...»
يک برادری به نام محمد ملکی اين کامنت را برای مطلب حسين درخشان درباره خبر «انجمن وبلاگ‌نويسان ايران» گذاشته. بقيه کامنت‌ها را هم بخوانيد که دعوای جالبی است.
دو نکته درباره اين به اصطلاح NGO هست که حسين درخشان هم به آنها اشاره کرده:
۱- وبلاگ‌ها ذات بی‌مرکزی دارند. بنابراين هيچ سازمان و انجمنی نمی‌تواند تولی‌گری‌اش (ببخشيد، يک خرده واژه دست‌مالی شده بدی است!) را بر عهده داشته باشد.
۲- بوی ـ گند ـ هويت‌بخشی و فرهنگ اصيل و ترويج و حمايت و مشت محکم و دشمن و چيزهای ديگر از اين انجمن (که هنوز روی کاغذ است) به مشام می‌رسد.
همان مورد اول برای اين قضيه کافی است تا بفهميم يک عده هنوز نفهميده‌اند همه چيز را نمی‌توان به شکلی که دوست دارند درآورد.
مورد دوم که ديگر تير خلاص را هم شليک می‌کند. NGOيی که از همين حالا در «همه شهرها» دفتر دارد احتمالاً بايد از نوع NGOهای زرد (جيره‌خوار دولت ـ در اينجا حاکميت ـ) باشد. همان که يک نفر در کامنت‌های مطلب حسين گفته است: چيزی در مايه‌های انجمن اسلامی وبلاگ‌نويسان!

 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۱۴
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۸۴
از ابتدا: ۶۵۲۶۵۵


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]   [۲]     ð