| COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life | ||
|
|
|
|||||||||
|
مهمترين چيزی که مترجمها نبايد وقت ترجمه کردن عنوان فراموش کنند اين است که
عنوان تابلوی اثر است؛ چه روی پلاکاردی سردر سينما باشد، چه روی جلد کتابی
توی قفسه کتابفروشی و چه روی بيلبوردی کنار يک بزرگراه که ماشينها با سرعت از
کنارش میگذرند. اين تابلو بايد خوشآهنگ باشد، بامعنی باشد، در خاطر بماند و
بهياد آوردنش آسان باشد، و دست آخر هم اينکه ارتباطش با اثر، منطقی و درست باشد.
در ترجمه کردن عنوانها، به نظر من، يک فاکتور ديگر هم به فاکتورهای برشمرده افزوده
میشود: از عنوان اصلی چندان پرت نباشد. توی ذهنتان که بگرديد مطمئنم مثل من میتوانيد، دستکم، ردِّ دو سه فيلم را
بگيريد که هميشه وقتی ازشان نام میبريد عنوان انگليسیشان را، اگر اول نگوييد،
حتماً بلافاصله بعد از عنوان ترجمهشدهشان خواهيد گفت. Eyes Wide Shut (چشمان باز بسته، چشمان
کاملاً بسته، چشمان مبهوت، چشمان نيمهباز و...)، The Green Mile (مسير سبز، دالان
سبز، مايل سبز) و Fight Club
(باشگاه مبارزه، باشگاه مشتزنی، باشگاه جنگ) را فقط برای مثال داشته باشيد و
خودتان چند تای ديگر به اين فهرست بيفزاييد. دو سال پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «معضلی به نام ترجمهی
عنوان» و در آن به همين مشکل ـ به شکلی ديگر ـ اشاره کرده بودم. آنجا البته
بيشتر تمرکزم بر اشتباههای واضح مترجمها بود، اما حالا بايد حق بدهيم سر ترجمهی
عنوان دشواری مثل «Million Dollar Baby» که
خوابگرد بحثش را پيش
کشيده، با دردسر بيشتری مواجه باشيم. بعضی از اين عنوانها مثل «بچهی ميليون دلاری» از بيخ غلطاند که اصلاً کاری
باهاشان نداريم. اما بعضی ديگر فکر و توجيهی پشتشان هست که بحث درست میکنند. اين
«خوشگل آشغالی که يک دنيا میارزيد» شايد از نظر معنايی ـ بهزور ـ همان چيزی بشود
که يک انگليسیزبان از Million Dollar Baby و بعد از ديدن فيلم میفهمد، ولی به
نظرم آنقدر نچسب است که هيچجوری جا نمیافتد. اين ايراد خيلی ريشهایتر از آن
است که مدافعان آن بخواهند توجيه کنند که به اين دليل و آن سبب بهترين عنوان ممکن
است. منظور من دقيقاً همان طرحیست که اول مطلب خواستم در ذهنتان ترسيم کنم؛ اين
عنوان ـ و مشابهاتش ـ اصلاً فاکتورهای اصلی يک عنوان ماندنی و درست را ندارد که
بخواهد بهجای تابلوی يک اثر روی پلاکارد يا پوستر يا بيلبورد بنشيند و
دهانبهدهان گفته شود. بايد در نظر داشت که ناشر يک کتاب يا پخشکنندهی يک فيلم حق دارد با اين اسمها
مخالفت بکند. عنوان هرقدر هم که درست باشد بالاخره نبايد توی ذوق مخاطب بزند و با
بيرون کشيدن دل و رودهی داستان و رو کردن منظور نهايی کارگردان يا مولف، همهی
جذابيت پنهانی را که عنوان میتواند و بايد در ذهن و دل مخاطب برانگيزد، از بين
ببرد. هنر مترجم آنجا خودش را نشان میدهد که بتواند بهترين معادل ممکن را از
هر جهت برگزيند يا بسازد. برابرنهادهی هنرمندانهی «خوشههای خشم» را ببينيد که
مترجم برای The Grapes
of Wrath جان اشتاينبک برگزيده است. هم درست است، هم کوتاه، و هم خوشآهنگ و
دريادماندنی؛ به نظرم حتا از عنوان اصلیاش هم بهتر درآمده است. حالا اگر مترجمی
پيدا شود و بخواهد مته به خشخاش بگذارد که انگور با خوشه فرق دارد و اصولاً
امريکايیها انگور را دانهدانه میخورند و ايرانیها ممکن است فکر کنند چطور
میشود وقتی آدم خشمگين است میتواند يک خوشه را درسته بخورد، درحالیکه نشدنیست و
...، نمیشود گفت اشتباه میگويد (اگر ياد قضيهی شنل و پالتوی پيمان اسماعيلی
افتاديد، من بیتقصيرم!) ولی اشتباه هم که نکند اين نکته را ناديده گرفته است که
گاهی عنوانهای خوب لزوماً دقيقترينها نيستند. (در همان مورد شنل
هم نظر اميرمهدی حقيقت را ـ که
متاسفانه لينک مستقيم ندارد ـ میپسندم.) راستی، ترکها را ديدهام که عنوان فيلمها را خوب برمیگردانند. دليلش هم اين
است اينها بر خلاف ما عنوانها را واقعاً روی پلاکارد و پوستر اسفاده میکند و
مجبورند بهترين عنوان ممکن را که مخاطب هم جذب میکند انتخاب کنند. مثالش İnanılmaz
Aile برای The Incredibles است که ما
«باورنکردنیها» ترجمهاش کردهايم. پینوشت: از کامنتهای اين نوشته غافل نشويد.
دوستی که عنوان «خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت» مال اوست، نظر مفصلی دارد که
با پاسخ من میتوانيد در بخش
نظرات بخوانيد.
مارتين همهچيز از آن عصر يکشنبه، بعد از مراسم کليسا، شروع شد. داشت از کليسا به خانه
برمیگشت که مارتين را جلوتر از خود توی راه ديد. او هم در راه خانه بود.
تغيير خط، نه تغيير زبان است و نه تغيير فرهنگ. بر هر دو اثر میگذارد، اما بههيچگونه معنايی مترادف با نابودی زبان و فرهنگ نمیدهد. مشکل اينجاست که بيشتر کسانی که در طول سالها (از آخوندزاده تا امروز) داعيهدار تغيير خط فارسی (عربی) بودهاند، يا درباره آن چيزی نوشتهاند، بيشتر از نظرگاه سياسی يا اجتماعی بدان پرداختهاند و کم میتوان يافت محقق و نويسندهای را که در اين زمينه نوشته باشد و فراموش نکرده باشد که تغيير خط پيش از آنکه جدلی سياسی/اجتماعی باشد، بحثی علمی است که به کار پژوهشی و آکادميک زبانشناسی نياز دارد. از سوی ديگر هم ديگرانی بودهاند که الفبايی از خود ساختهاند و، بسمالله، شروع کردهاند به يکنفره جا انداختنش. اينها هم اکثراً فراموش کردهاند که اگرچه تغيير خط، الفبای جامعی نياز دارد، اما اين همهاش نيست و بُعد اجتماعی قضيه را نمیشود بهکل ناديده گرفت. تا مطلب بعدی را در اينباره بنويسم، فعلاً اين چند گزاره را میآورم: ● فارسیزبانان هيچگاه خطی از خودشان نداشتهاند. هميشه خط را از اقوام ديگر گرفتهاند و با اصلاحاتی با زبان تطابق دادهاند؛ خط ميخی را از خط سومری (به واسطه آکدیها و بابلیها)، خط پهلوی را از خط آرامی (در دوره اشکانيان)، و خط کنونی را از خط عربی (پس از غلبه اعراب مسلمان).
● فارسی، علاوه بر اينها، به خطهای ديگری مانند عبری، مانوی، يونانی و اوستايی هم نوشته شده است. ● از نگاهی میشود خطی را هم که به پينگليش (يا فارگيليسی) معروف شده، خطی دانست که فارسیزبانان بهطور طبيعی آن را بسته به «نياز»هايشان در محيطهای جديد (از جمله اينترنت) گسترش دادهاند.
● وقتی صحبت از تغيير خط میشود، همه ياد اصلاحات آتاتورک در ترکيه میافتند. اما تغيير خط ترکی فقط يکی از سی و يک تغيير خط عمدهایست که زبانشناسان در صد و پنجاه سال اخير ثبت کردهاند. چندتا از زبانهای ديگری که خطشان ـ جزيی يا کلی ـ تغيير کرده، اينهايند: سوئدی، کرهای، ژاپنی، ويتنامی، چينی تايوان، روسی، عبری، آلمانی، کروات، هلندی، دانمارکی و نروژی.
● خط عربی و مشتقاتش (فارسی، اردو، ترکی عثمانی، و خط زبانهای آفريقای شمالی)، به همراه خط عبری کلاسيک، از منظر زبانشناسی از خطهای اوليهای محسوب میشوند که نارسايیهايی در پوشش همه اصوات دارند.
● خط عربی بيش از ششصد (۶۰۰) شکل الفبايی دارد که از ترکيب حدود سی حرف تشکيل شده است. اگر ترکيبهای مشابه را از اين ميان حذف کنيم، باز چيزی حدود صد شکل الفبايی متفاوت باقی میماند. دو راهنمای رسمالخطی که خوابگرد با
عنوان غلطنامه منتشر کرده را میخواهم به فال نيک بگيرم و فرض را بر ادامهدار
بودن آن بگذارم و اگر فرصتی شد مختصر درباره چرايی آن از ديدی ديگر بنويسم. نيمچه مقدمه: نيمفاصله: نقطهگذاری و فاصلهها: |
|
وبلاگنويس دوران پارينهسنگی (زمانی که شمار وبلاگها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام مینوشت). دانشجوی سابق زبانهای خارجی (چيزی نمانده بود فارغالتحصيل شود). گاهگاهی ترجمه میکند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبانشناسی است (هم علاقهاش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی میشود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تکفريم بود و با تلويزيون همکاری میکرد (به دليل عقيدهاش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (دربارهی وب و سينما). همکاری با شرکتهای «اکسير» و «رسانهی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايهگذار وبسايت «۳۰نما» (که روزگاری نهچندان دور پربينندهترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکهی تبليغاتی «پرشينکليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی میکند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).
|
|||||||
|
|||||||||