COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۱۷ اسفند ۱۳۸۳

عنوان تابلوی اثر است

تصور کنيد يک شب داريد خيابان شريعتی را شمال به جنوب می‌رانيد و نزديکی‌های قلهک، سمت راست خيابان، چشمتان به سردر سينما فرهنگ می‌افتد و پلاکارد يک فيلم خارجی را می‌بينيد: «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد». دومين چيزی که خيلی شما را متعجب می‌کند (اولی‌اش اين است که چه خبر شده از اين فيلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند!) عنوان دراز فيلم است. احتمالاً مجبور شده‌ايد از دوستان‌تان که توی ماشين نشسته‌اند هم کمک بگيريد تا عنوان کامل فيلم را ـ که سريع از جلوی پلاکاردش رد شده‌ايد ـ حدس بزنيد. هرکس يک چيزی يادش است؛ يکی می‌گويد: «يک دنيا آشغال»، دومی فکر می‌کند: «خوشگلای آشغال دنيا» يکی ديگر هم بالاخره چيزی تو اين مايه‌ها حدس می‌زند: «خوشگله، آشغالا رو گذاشتی دم در؟!» اگر آخرش خيلی باهوش بوديد و فهميديد اسم فيلم چه بوده، شايد به دوستان‌تان پيشنهاد بدهيد: «حالا که بيکاريم بريم اين... چی‌چی بود، ‹خوشگل آشغال› رو ببينيم.» بعد از ديدن فيلم که از سينما بيرون می‌آييد، اصلاً بی‌خيال اين اسم‌ها می‌شويد و ترجيح می‌دهيد درباره‌ی «Million Dollar Baby» حرف بزنيد.

مهم‌ترين چيزی که مترجم‌ها نبايد وقت ترجمه کردن عنوان فراموش کنند اين است که عنوان تابلوی اثر است؛ چه روی پلاکاردی سردر سينما باشد، چه روی جلد کتابی توی قفسه کتاب‌فروشی و چه روی بيلبوردی کنار يک بزرگراه که ماشين‌ها با سرعت از کنارش می‌گذرند. اين تابلو بايد خوش‌آهنگ باشد، بامعنی باشد، در خاطر بماند و به‌ياد آوردنش آسان باشد، و دست آخر هم اين‌که ارتباطش با اثر، منطقی و درست باشد. در ترجمه کردن عنوان‌ها، به نظر من، يک فاکتور ديگر هم به فاکتورهای برشمرده افزوده می‌شود: از عنوان اصلی چندان پرت نباشد.

توی ذهن‌تان که بگرديد مطمئنم مثل من می‌توانيد، دست‌کم، ردِّ دو سه فيلم را بگيريد که هميشه وقتی ازشان نام می‌بريد عنوان انگليسی‌شان را، اگر اول نگوييد، حتماً بلافاصله بعد از عنوان ترجمه‌شده‌شان خواهيد گفت. Eyes Wide Shut (چشمان باز بسته، چشمان کاملاً بسته، چشمان مبهوت، چشمان نيمه‌باز و...)، The Green Mile (مسير سبز، دالان سبز، مايل سبز) و Fight Club (باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، باشگاه جنگ) را فقط برای مثال داشته باشيد و خودتان چند تای ديگر به اين فهرست بيفزاييد.
بعضی از عنوان‌های برابرنهاده‌ی اين فيلم‌ها از قضا بد هم نيستند و می‌توانستند معادل‌های خوبی باشند، اما آن‌قدر مترجم‌ها و نويسنده‌های سينمايی در توافق بر سر يک اسم دست‌دست کرده‌اند و هرکس ساز خودش را زده است که ديگر با نام بردن از يکی‌شان نمی‌شود اطمينان داشت همه متوجه منظورمان بشوند و بايد عنوان اصلی را هم ذکر کرد.

دو سال پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «معضلی به نام ترجمه‌ی عنوان» و در آن به همين مشکل ـ به شکلی ديگر ـ اشاره کرده بودم. آنجا البته بيشتر تمرکزم بر اشتباه‌های واضح مترجم‌ها بود، اما حالا بايد حق بدهيم سر ترجمه‌ی عنوان دشواری مثل «Million Dollar Baby» که خوابگرد بحثش را پيش کشيده، با دردسر بيشتری مواجه باشيم.
عنوان‌هايی که تابه‌حال پيشنهاد و استفاده شده‌اند اين‌هايند:
دختر ميليون دلاری، بچه‌ی ميليون دلاری، محبوبه‌ی ميليون دلاری، تيکه‌ی ميليون دلاری، بوکسور ميليون دلاری، جيگر ميليون دلاری، عزيز ميليون دلاری، عزيزک ميليون دلاری، عزيز جون ميليون دلاری، کوچولوی ميليون دلاری، نازنين يک ميليونی، دلبر ميليون دلاری، دلبر گرون، بچه خوشگل ميليون دلاری، زيبای ميليون دلاری، خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت، خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد، خوشگل آشغال يک دنيا عزيز، خوشگلک يک دنيا عزيز و...

بعضی از اين عنوان‌ها مثل «بچه‌ی ميليون دلاری» از بيخ غلط‌اند که اصلاً کاری باهاشان نداريم. اما بعضی ديگر فکر و توجيهی پشت‌شان هست که بحث درست می‌کنند. اين «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد» شايد از نظر معنايی ـ به‌زور ـ همان چيزی بشود که يک انگليسی‌زبان از Million Dollar Baby و بعد از ديدن فيلم می‌فهمد، ولی به نظرم آن‌قدر نچسب است که هيچ‌جوری جا نمی‌افتد. اين ايراد خيلی ريشه‌ای‌تر از آن است که مدافعان آن بخواهند توجيه کنند که به اين دليل و آن سبب بهترين عنوان ممکن است. منظور من دقيقاً همان طرحی‌ست که اول مطلب خواستم در ذهن‌تان ترسيم کنم؛ اين عنوان ـ و مشابهاتش ـ اصلاً فاکتورهای اصلی يک عنوان ماندنی و درست را ندارد که بخواهد به‌جای تابلوی يک اثر روی پلاکارد يا پوستر يا بيلبورد بنشيند و دهان‌به‌دهان گفته شود.

بايد در نظر داشت که ناشر يک کتاب يا پخش‌کننده‌ی يک فيلم حق دارد با اين اسم‌ها مخالفت بکند. عنوان هرقدر هم که درست باشد بالاخره نبايد توی ذوق مخاطب بزند و با بيرون کشيدن دل و روده‌ی داستان و رو کردن منظور نهايی کارگردان يا مولف، همه‌ی جذابيت پنهانی را که عنوان می‌تواند و بايد در ذهن و دل مخاطب برانگيزد، از بين ببرد.

هنر مترجم آنجا خودش را نشان می‌دهد که بتواند بهترين معادل ممکن را از هر جهت برگزيند يا بسازد. برابرنهاده‌ی هنرمندانه‌ی «خوشه‌‌های خشم» را ببينيد که مترجم برای The Grapes of Wrath جان اشتاين‌بک برگزيده است. هم درست است، هم کوتاه، و هم خوش‌آهنگ و دريادماندنی؛ به نظرم حتا از عنوان اصلی‌اش هم بهتر درآمده است. حالا اگر مترجمی پيدا شود و بخواهد مته به خشخاش بگذارد که انگور با خوشه فرق دارد و اصولاً امريکايی‌ها انگور را دانه‌دانه می‌خورند و ايرانی‌ها ممکن است فکر کنند چطور می‌شود وقتی آدم خشمگين است می‌تواند يک خوشه را درسته بخورد، درحالی‌که نشدنی‌ست و ...، نمی‌شود گفت اشتباه می‌گويد (اگر ياد قضيه‌ی شنل و پالتوی پيمان اسماعيلی افتاديد، من بی‌تقصيرم!) ولی اشتباه هم که نکند اين نکته را ناديده گرفته است که گاهی عنوان‌های خوب لزوماً دقيق‌ترين‌ها نيستند. (در همان مورد شنل هم نظر اميرمهدی حقيقت را ـ که متاسفانه لينک مستقيم ندارد ـ می‌پسندم.)

راستی، ترک‌ها را ديده‌ام که عنوان فيلم‌ها را خوب برمی‌گردانند. دليلش هم اين است اين‌ها بر خلاف ما عنوان‌ها را واقعاً روی پلاکارد و پوستر اسفاده می‌کند و مجبورند بهترين عنوان ممکن را که مخاطب هم جذب می‌کند انتخاب کنند. مثالش İnanılmaz Aile برای The Incredibles است که ما «باورنکردنی‌ها» ترجمه‌اش کرده‌ايم.

پی‌نوشت: از کامنتهای اين نوشته غافل نشويد. دوستی که عنوان «خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت» مال اوست، نظر مفصلی دارد که با پاسخ من می‌توانيد در بخش نظرات بخوانيد.
پس‌پی‌نوشت: خوابگرد هم گفته که چرا دليل رد عنوان‌های پيشنهادی را نگفته‌ام و پيشنهاد خودم را نداده‌ام. همان‌جا کامنتی گذاشته‌ام که اينجا می‌توانيد بخوانيدش...


۰۸ اسفند ۱۳۸۳

«مارتين»، داستانی از گی دو موپاسان

هفته‌ی قبل، يک شب که خيلی کار سرم ريخته بود، و طبق معمول نمی‌دانستم کدام را اول شروع کنم، تصميمی گرفتم که معمولا اين جور وقت‌ها می‌گيرم: هيچ‌کدام را انجام ندهم!
عوضش رفتم داستانی را که تازگی‌ها خوانده بودم ترجمه کردم. البته کار همان شب تمام نشد و به دو سه شب بعدش کشيد و در نهايت ديشب آخرين ويرايشش، با کمک سيدرضا شکراللهی عزيز، روی «کتابخانه‌ی خوابگرد» قرار گرفت.
«مارتين» داستان کوتاهی‌ست از گی دو موپاسان. از آنجايی که ـ اصولاً ـ داستانی را از روی ترجمه‌اش ترجمه کردن کار چندان درستی نيست، همه‌ی دانش معطل‌مانده‌ی فرانسه‌ام را ـ که از دو سه سال پيش آن‌قدر ازش استفاده نکرده بودم که به‌کل داشت فراموشم می‌شد ـ به کار گرفتم و نسخه‌ی اصلی و فرانسوی «مارتين» را کنار ترجمه‌ی انگليسی‌اش گذاشتم و از روی هر دو ترجمه کردم. فرانسه‌ام هيچ‌وقت آن‌قدر عالی نبوده که پيچ و خم زبانی‌اش را خوب بدانم و اصلاً در حد ترجمه کردن چنين متنی از آن هم هرگز نبوده‌ام. اما هرجا احساس می‌کردم مترجم انگليسی دارد به صحرای کربلا می‌زند و می‌خواهد روح موپاسان را توی قبر بلرزاند، می‌گذاشتمش کنار و سراغ معادل فرانسوی‌اش می‌رفتم. و خوشبختانه هنوز چيزهايی يادم بود!
جالب اينجاست که عبارت‌هايی در فرانسوی هست که به معادل‌های فارسی‌اش شبيه‌تر است تا به انگليسی. مثلاً جاهايی بود که يک کلمه از فرانسوی تبديل می‌شد به يک عبارت در انگليسی، که اگر می‌خواستم همان انگليسی را فارسی کنم، حتماً جمله‌ای طولانی‌تر هم می‌شد، اما معادل‌يابی مستقيم فرانسوی به فارسی‌اش خيلی درست‌تر و سرراست‌تر ـ و گاهی همان يک کلمه ـ درمی‌آمد.

ترجمه‌ی اين داستان را تقديم می‌کنم به: سين عزيز، برای بودنش؛ که پربهاترين است.

مارتين
داستانی از گی دو موپاسان

همه‌چيز از آن عصر يکشنبه، بعد از مراسم کليسا، شروع شد. داشت از کليسا به خانه برمی‌گشت که مارتين را جلوتر از خود توی راه ديد. او هم در راه خانه بود.
پدر مارتين، با گام‌های محکم يک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه می‌رفت. زير بالاپوشش، نيم‌تنه‌ای خاکستری پوشيده بود و کلاه شاپويی با لبه‌های بزرگ به سر داشت. مارتين هم با کُرست تنگی که تنها هفته‌ای يک‌بار تنش می‌کرد، شق و رق راه می‌رفت و کمر باريک، شانه‌های پهن و کفل برجسته‌اش را وقت راه رفتن کمی تاب می‌داد. کلاهی گل‌آذين ساخت ايوتو، بر سر داشت که پشت گردنِ پُر و گرد و نرمش را آشکار می‌کرد که در هوای باز آفتاب‌سوخته شده بود و رويش طرّه‌ای از مو افشان بود.
بنوا مارتين را فقط از پشت سر می‌ديد، اما چهره‌اش را خوب می‌شناخت؛ هرچند تابه‌حال او را اين‌همه از نزديک نديده بود. ناگهان گفت: «وای خدا، چه دختر نازيه اين مارتين.» راه رفتنش را نگاه کرد و يک‌هو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهره‌اش را دوباره ببيند. به اندامش خيره شد و باز به خودش گفت: «وای خدا، چه دختر نازی.»
مارتين راهش را به راست کج کرد تا وارد «لا مارتينير»، مزرعه‌ی پدرش ژان مارتن، شود. همين که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قيافه‌ی مضحک بنوا را ديد. گفت: «روز به‌خير بنوا» بنوا جواب داد: «روز به‌خير مارتين، روز به‌خير ارباب مارتَن.» و رد شد.

[ادامهی داستان را اينجا بخوانيد]


۲۴ آذر ۱۳۸۳

تغيير خط فارسی؛ نگاه علمی مفقود

چند روز قبل در وبلاگ زن‌نوشت به مطلبی برخوردم با عنوان «خط فارسی يا لاتين؟». پرستو در اين مطلب وبلاگی را معرفی می‌کند که همه پست‌هايش را به خط لاتين می‌نويسد. پيام يزدانجو، نويسنده اين وبلاگ، هيچ توضيحی درباره علت تئوريک کارش نداده و همين صدای پرستو را درآورده، که در آخر گفته: من خط فارسی را دوست دارم. بعد از خواندن اين‌ها ديدم بد نيست نوشتن مطلبی را که می‌خواستم يکی دو ماه ديگر بنويسم، کمی جلو بيندازم. (اين را که آمدم پست کنم روی وبلاگ ديدم زن‌نوشت «خط فارسی يا لاتين ۲» را نوشته، آن و این را هم بخوانيد.)

تغيير خط، نه تغيير زبان است و نه تغيير فرهنگ. بر هر دو اثر می‌گذارد، اما به‌هيچ‌گونه معنايی مترادف با نابودی زبان و فرهنگ نمی‌دهد. مشکل اينجاست که بيشتر کسانی که در طول سال‌ها (از آخوندزاده تا امروز) داعيه‌دار تغيير خط فارسی (عربی) بوده‌اند، يا درباره آن چيزی نوشته‌اند، بيشتر از نظرگاه سياسی يا اجتماعی بدان پرداخته‌اند و کم می‌توان يافت محقق و نويسنده‌ای را که در اين زمينه نوشته باشد و فراموش نکرده باشد که تغيير خط پيش از آن‌که جدلی سياسی/اجتماعی باشد، بحثی علمی است که به کار پژوهشی و آکادميک زبان‌شناسی نياز دارد. از سوی ديگر هم ديگرانی بوده‌اند که الفبايی از خود ساخته‌اند و، بسم‌الله، شروع کرده‌اند به يک‌نفره جا انداختنش. اين‌ها هم اکثراً فراموش کرده‌اند که اگرچه تغيير خط، الفبای جامعی نياز دارد، اما اين همه‌اش نيست و بُعد اجتماعی قضيه را نمی‌شود به‌کل ناديده گرفت.
برآيند اين تلاش‌های نافرجام چيست؟ فراموش شدن اهميت نگاه علمی به نوزايی زبان و ادواتش (که از همه مهم‌تر در اين ميان خط است). نتيجه اين شده که حالا هرکسی درباره تغيير خط حرف بزند و بنويسد ـ موافق يا مخالف، بيشتر از روی هيجان است و مخاطبان هم با احساسات با سخنش برخورد می‌کنند. و اين جنگ کودکانه ادامه دارد.
گفتم نوزايی زبان؛ بحث مفصلی در زبان‌شناسی پيش می‌آيد. نوزايی هر زبان زنده، خودبه‌خودی‌ست و نمی‌توان با تحميل «دستور» به مردم ـ که خود دليل زندگی زبان‌اند ـ اين نوزايی را «تحت امر» درآورد. اما، به‌ويژه وقتی زبان گرفتار نوعی ايستايی اجباری باشد، می‌توان با شناخت درستِ جهت نوزايی، با برداشتن موانع آن و کمک به پويايی‌اش، راه را برای نفس کشيدن زبان باز کرد. به گمان من، زبان فارسی نمونه خوبی‌ست از اين زبان‌ها که زبان‌ندان‌ها از حرکت طبيعی بازش داشته‌اند. وقتی می‌گوييم تلفظ درست «اين» است و اگر پنجاه ميليون فارسی‌زبان هم «آن»طور تلفظ کردند، بی‌سوادند، يعنی نمی‌دانيم زندگی زبان به پويايی‌اش است و در بند کردن زبان، مرگش.
از حرف اصلی دور نيفتم. می‌خواستم از لزوم کار جدی و آکادميک درباره تغيير خط بنويسم. متاسفانه، چيزی که در بيشتر اظهارنظرهای مربوط به اين موضوع ديده می‌شود، نبود نگاه علمی است. گناه از موافقان و مخالفان نيست. پژوهش‌های کمی در اين زمينه انجام شده و همين کم هم آن‌قدر پراکنده است که يک‌جا جمع کردنش خود زمان و نيروی زيادی می‌خواهد.
از وقتی به ترکيه آمده‌ام، و توانسته‌ام محيط واقعی يکی از بزرگ‌ترين اصلاحات زبانی (Language Reforms) تاريخ را لمس کنم، فکر تغيير خط پس از سال‌ها دوباره ذهنم را مشغول کرده است. تفاوتش اين‌بار اين است که هم مطالعات زبان‌شناسی‌ام بسيار گسترده‌تر شده و هم ديگر در روش علمی تحقيق ورزيده‌ترم. توقف چند ماهه در ترکيه فرصت خوبی شد و حالا نزديک دو ماه است مشغول مطالعه و ترجمه منابع مختلف در زمينه تغيير خط و به‌طور کلی اصلاحات زبانی هستم. بنا را بر بی‌طرفی گذاشته‌ام، اما پنهان نمی‌کنم که خودم از موافقان تغيير خط هستم، که البته معنايش اين نيست که روش متداول مدافعان را ـ و نگاهِ از بالايشان را ـ دربست قبول دارم. هنوز نمی‌دانم نتيجه کار چه خواهد شد. شايد در آخر مخالف هر تغييری شدم. به‌هرحال تا محاسن و معايب اصلاح خط را در ترازو نگذارم، نمی‌توانم قطعاً بگويم که کدام کفه سنگين‌تر است.
دلم می‌خواهد کم‌کم قسمت‌هايی از کار را روی وب بگذارم ـ اينجا يا جای ديگری. اگر بشود که گروهی باشيم، نتيجه قطعاً بهتر و منصفانه‌تر خواهد بود. اگر هم نشد، به‌هرحال کار را تا جايی که بشود پيش می‌برم.

تا مطلب بعدی را در اين‌باره بنويسم، فعلاً اين چند گزاره را می‌آورم:

● فارسی‌زبانان هيچ‌گاه خطی از خودشان نداشته‌اند. هميشه خط را از اقوام ديگر گرفته‌اند و با اصلاحاتی با زبان تطابق داده‌اند؛ خط ميخی را از خط سومری (به واسطه آکدی‌ها و بابلی‌ها)، خط پهلوی را از خط آرامی (در دوره اشکانيان)، و خط کنونی را از خط عربی (پس از غلبه اعراب مسلمان).

● فارسی، علاوه بر اين‌ها، به خط‌های ديگری مانند عبری، مانوی، يونانی و اوستايی هم نوشته شده است.

● از نگاهی می‌شود خطی را هم که به پينگليش (يا فارگيليسی) معروف شده، خطی دانست که فارسی‌زبانان به‌طور طبيعی آن را بسته به «نياز»هايشان در محيط‌های جديد (از جمله اينترنت) گسترش داده‌اند.

● وقتی صحبت از تغيير خط می‌شود، همه ياد اصلاحات آتاتورک در ترکيه می‌افتند. اما تغيير خط ترکی فقط يکی از سی و يک تغيير خط عمده‌ای‌ست که زبان‌شناسان در صد و پنجاه سال اخير ثبت کرده‌اند. چندتا از زبان‌های ديگری که خطشان ـ جزيی يا کلی ـ تغيير کرده، اين‌هايند: سوئدی، کره‌ای، ژاپنی، ويتنامی، چينی تايوان، روسی، عبری، آلمانی، کروات، هلندی، دانمارکی و نروژی.

● خط عربی و مشتقاتش (فارسی، اردو، ترکی عثمانی، و خط زبان‌های آفريقای شمالی)، به همراه خط عبری کلاسيک، از منظر زبان‌شناسی از خط‌های اوليه‌ای محسوب می‌شوند که نارسايی‌هايی در پوشش همه اصوات دارند.

● خط عربی بيش از ششصد (۶۰۰) شکل الفبايی دارد که از ترکيب حدود سی حرف تشکيل شده است. اگر ترکيب‌های مشابه را از اين ميان حذف کنيم، باز چيزی حدود صد شکل الفبايی متفاوت باقی می‌ماند.



۳۱ مرداد ۱۳۸۳

المپيک به فتح لام

اين هيچ ربطی به جاخالی دادن قهرمان جهان جلوی حريف اسرائيلی‌اش ندارد. ربطی به مدال‌های رنگانگی که پشت سر هم نمی‌گيريم هم ندارد. اصلاً هيچ ربطی به آتن ۲۰۰۴ ندارد. مسئله اين است که اين روزها همه آدم‌های باکلاس ـ از جمله اکثر مجريان و گويندگان تلويزيون ـ «المپيک» را olempik تلفظ می‌کنند و نه olampik.
واژه «المپيک» زمانی به فارسی وارد شده که زبان دوم ايرانيان فرانسه بوده، نه انگليسی. بالطبع اين کلمه از همان ابتدا با تلفظ فرانسوی‌اش داخل واژگان عاريتی ما شد و صورت فارسی به خود گرفت. بنابراين بدون اينکه احساس بدی از تلفظ فتحه لام داشته باشيم بايد بگوييم olampik. همان‌طور که «واشنگتن» (Washington) را ـ برخلاف چيزی که خيلی‌ها می‌گويند ـ بايد تلفظ کنيم «واشَنگتن» (vaashangton) و نه چيز ديگری.
اين بحث را قبلاً هم چند بار جاهای مختلف پيش کشيده بودم؛ يکی‌ش سر اسم فيلم Matrix که خيلی‌ها به‌ش می‌گويند «ماتريکس». درحالی‌که کلمه «ماتريس» به همين‌صورت (و با همان معنی) سال‌ها قبل وارد زبان فارسی شده و لزومی ندارد فارسی‌زبانان انگليسی‌دان بی‌خبر از فرانسه، دوباره آن را با تلفظ انگليسی‌اش به فارسی حقنه کنند! حالا خوب است تلفظ انگليسی Matrix هم چيزی در مايه‌های «مِيترِکس» می‌شود. بد هم نيست اينجا را کليک کنيد تا ببينيد Olympic را هم انگليسی‌زبانان تلفظ می‌کنند «اُليمپيک» نه «اُلِمپيک».


۱۶ دی ۱۳۸۲

غلط‌نامه از نگاهی ديگر

دو راهنمای رسم‌الخطی که خوابگرد با عنوان غلط‌نامه منتشر کرده را می‌خواهم به فال نيک بگيرم و فرض را بر ادامه‌دار بودن آن بگذارم و اگر فرصتی شد مختصر درباره چرايی آن از ديدی ديگر بنويسم.
اين مطلب را داشته باشيد برای دو غلط‌نامه ۱ و ۲:

نيمچه مقدمه:
اصول علامت‌گذاری (نقطه‌گذاری، punctuatuion) و در شکل عام‌ترش رسم‌الخط در زبان فارسی برگرفته از استانداردهای زبان‌های اروپايی ـ به خصوص انگليسی ـ است. اين را از آنجا می‌دانيم که هيچ نوع علامت‌گذاری شاخصی در کتابت زبان فارسی تا پيش از آشنايی ايرانيان با زبان و خط ملل غربی وجود نداشته است. بعد از پذيرش اصول punctuation ابتدا از فرانسه و سپس از انگليسی، به فراخور خط فارسی (عربی) تغييراتی در برخی علامت‌ها انجام شد. مثلاً ويرگول (,) برعکس شد (،) تا با حرکت دست به هنگام نوشتن حروف فارسی هم‌خوانی داشته باشد يا نقطه ويرگول (;) به مشابه فارسی‌اش (؛) و علامت سوال (?) به تقارن آينه‌ای‌اش (؟) تبديل شد. اين تغييرات شکلی در کنار بعضی تغييرات مفهومی استاندارد جديدی را امروز در اختيار ما گذاشته‌اند که ديگر مختص زبان فارسی است.
اين استاندارد:
ـ برای استفاده کردن است. يعنی به زبان «بسته» است. اگر فارسی می‌نويسيم بايد استاندارد نوشتاری آن را رعايت کنيم. بدون اين اصول، نوشته ما، به نوعی، غلط املايی خواهد داشت.
ـ ريشه‌اش در زبان‌های اروپايی است. زبان و کتابت آن حساب و کتاب دارد. ما با زبان‌مان درست و علمی برخورد نمی‌کنيم، اما در غرب اوضاع به شکل ديگری است. بنابراين می‌شود به اصولی که آن‌ها استفاده می‌کنند رجوع کرد.
ـ جاری است. با تغييرات فناوری نوزايی می‌کند. از سی سال قبل تاکنون قواعدی از آن عوض شده است.

نيم‌فاصله:
نيم‌فاصله جديد است. پيش از پيدايش تايپ (به‌ويژه به شکل کامپيوتری‌اش) معنای خاصی نداشته. در نوشتن با قلم نيازی نيست به اندازه فاصله‌ها دقت کنيد، همين که بعضی کلمات را جدا بنويسيد کافی است.
نيم‌فاصله در واقع معادلی برای hyphen (-) در زبان‌های اروپايی است. anti-aircraft در انگليسی يک واژه محسوب می‌شود و تنها برای سادگی خواندن hyphen در آن به کار رفته است. در فارسی، اما، به‌ خاطر شکل خط (حروف بر خطوط افقی سوار و به هم متصل می‌شوند) نمی‌توان از علامت (-) يا (ـ) استفاده کرد. مثلاً نمی‌شود نوشت «بی‌ـ‌هدف» (بيـ‌ ـ ـهدف) بلکه بايد نوشت «بی‌هدف». بدون نيم‌فاصله، اين لغت به دو کلمه مجزای «بی» و «هدف» تبديل می‌شود زيرا فاصله (space) ميان دو کلمه به معنای مستقل بودن آن‌هاست. با نيم‌فاصله هر لغتی به‌رغم ظاهرش ـ که دو کلمه جدا ديده می‌شود ـ يک لغت حساب می‌شود. برای اينکه مطمئن شويد دوبار روی کلمه نيم‌فاصله کليک کنيد، «نيم» و «فاصله» با هم انتخاب می‌شوند.
نکته: نگران موتورهای جستجو مثل Google نباشيد. آنها بايد خودشان را با ما تطبيق دهند نه ما با آنها. همين حالا گوگل نيم‌فاصله را کاملاً به رسميت می‌شناسد و آن را يکی از واريان‌های فاصله می‌داند.

نقطه‌گذاری و فاصله‌ها:
. ، ؛ : ؟ !. اين‌ها درست از زبان‌های اروپايی آمده‌اند (به تغيير شکل بعضی‌هاشان اشاره شد) و اصول قرار گرفتن‌شان هم از استاندارد نگارش همان زبان‌ها تبعيت می‌کند.
اگر چيزی را که امروزه به French Punctuation يا نقطه‌گذاری فرانسوی در بين انگليسی‌زبانان مشهور است (و در خود فرانسه ديگر سال‌هاست منسوخ شده) فراموش کنيم، در زبان‌های اروپايی هميشه علامت‌های بالا به کلمه پيش از خود می‌چسبند و از کلمه بعدی فاصله می‌گيرند. اين فاصله هم بايد به اندازه يک space باشد و نه بيشتر.
دو فاصله بعد از نقطهدر بعضی از کتاب‌های فرانسوی قديمی می‌شود جملاتی را ديد که علامت تعجب يا سوال آخرشان يک فاصله با کلمه قبلش دارد. مطمئن باشيد اين شيوه ديگر «غلط» است.
در بعضی دستور‌العمل‌های تايپ ماشينی گفته می‌شود (می‌شد، البته) که بين جملات بايد دو فاصله تايپ کرد. اين قاعده، همانطور که در اين مقاله آمده است، مخصوص قلم‌های monospace) non-compensative) ماشين تحريرهاست. جايی که مثلاً حرف W به اندازه حرف I جا می‌گرفته (محيط DOS را به خاطر بياوريد، آنجا هم حروف انگليسی همين‌طورند) و برای خوانايی بيشتر متون، تايپيست مجبور بوده دو فاصله بين جملات بگذارد. اين مشکل حالا که همه قلم‌ها در محيط ويندوز compensative هستند ديگر وجود ندارد. پس دليلی هم برای استفاده از دو فاصله نيست.
نکته: همچنان نگران موتورهای جستجو نباشيد. گوگل اهميت چندانی به چگونگی قرار گرفتن علامت‌های نقطه‌گذاری نمی‌دهد و فاصله انداختن بين کلمات و علامات کمکی به جستجوی بهتر نمی‌کند. بهتر است بدون نگرانی از کار ماشين‌ها «درست» بنويسيم. ماشين‌ها خودشان را با استانداردهای ما وفق می‌دهند.



۲۹ دی ۱۳۸۱

معضلی به نام ترجمه عنوان

امروز داشتم با استادی درباره دکتر محمدباقر هوشيار حرف می‌زدم. صحبت به ترجمه او از "اراده معطوف به قدرت" نيچه رسيد. ترجمه‌ای که مانند اصل اثر علاوه بر محتوا هر خواننده‌ای را مجذوب قالب و نثر شيوای خود می‌کند. از او پرسيدم آيا اين عنوان زيبا و رساننده معنی هم از دکتر است يا پيش از او ترجمه شده. گفت ترجمه خود اوست. با خود گفتم همه ترجمه کتاب به يک طرف، ترجمه عنوانش با اين ظرافت از عبارت The Will To Power به فارسی هم يک طرف...
وقتی ترجمه می‌کنم لذت می‌برم. لذتی که خاص است. اما وقتی به عنوان يک اثر می‌رسم (کتاب، موسيقی يا فيلم) دلشوره می‌گيرم. نکند اشتباه باشد، نکند منظور از اين کلمه اين باشد نه آن، آن کلمه را بردارم اين را بگذارم چطور است و هزار و يک شايد و بايد و نکند... ترجمه عنوان به خصوص اگر مجرد خودش باشد سخت‌ترين و ظريف‌ترين کار مترجم است.
فکر کنيد به شما نام يک فيلم را گفته‌اند و ديگر هيچ‌چيز از آن نمی‌دانيد. چطور ترجمه می‌کنيد؟ آمديم اسمش بود مثلاً The Son. اين مشخص است صدی نود و نه هيچ‌چيزی نمی‌تواند باشد مگر "پسر". اما اگر گفتند Eyes Wide Shut چه؟ چشمان کاملاً بسته؟ چشمانن کاملاً باز؟ چشمان باز بسته؟ چشمان مبهوت؟ نمای چشمان باز؟ (از خودم نمی‌گويم اين اسم‌ها را، همه ترجمه‌ها را داشته‌ايم در مطبوعات و رسانه‌ها. آخر هم "چشمان کاملاً بسته" زورش از همه زيادتر بود غالب شد.)
نمی‌دانم گرفتيد منظورم را يا نه؟ بحث ترجمه عنوان است. عنوان کتاب يا فيلم فرقی نمی‌کند. يک اسم داريد که يک يا چند معنا حمل می‌کند و يک زيبايی کلامی و يک آهنگ دارد و يک اثر پشتش است و هزار و يک "يک" ديگر. باور کنيد دردسر دارد ترجمه کردنش. عذاب دارد. شيرين هم هست اما سخت است بدجور.
امروز خسرو هم مطلبی در همين رابطه دارد. اتفاقا‍ً درد مشترکمان هم از يک‌جا شروع شد ـ هرچند اختلاف‌نظرهای من و خسرو سر ترجمه اسم فيلم‌ها در ۳۰نما خودش بحثی است! (نکته: اتفاقاً من با خسرو خيلی هم سر اين موضوع احساس نزديکی می‌کنم نسبت به خيلی‌های ديگر). داشتم از منبع دردمان می‌گفتم. فهرست فيلم‌های خارجی مسابقه بين‌الملل جشنواره فجر اين يکی دو روز گذشته از طرف فارابی اعلام شده. دو سه مورد ترجمه وحشتناک هم در ميانشان ديده می‌شود که يکی‌شان فرياد مرا به آسمان برد. آخر برادر من The Shipping News يک اصطلاح جاافتاده و مرسوم است برای اخبار. می‌شود "خبرهای ارسالی" (هرچند بعضی از دوستان معنی می‌کنند "دريافتی"). ديگر اين "خبرهای کشتيرانی" چه صيغه‌ای‌ست؟!!!
يا "حصار مانع خرگوش" (Rabbit-Proof Fence)... به پير و پيغمبر اين فيلم از اول هم معنی شده "حصار ضدخرگوش" می‌دانم حصار اين فيلم مانع ورود خرگوش قرار است بشود ولی لااقل يک نگاهی بياندازيد به ترجمه عبارت‌های Proof دار در زبان فارسی! ساعت مانع آب شنيده‌ايد تا حالا؟ جليقه مانع گلوله چطور؟
بحث گسترده‌ای‌ست. اگر دوستان ديگر هم بيايند کمک بد نمی‌شود. اگر شد باز هم می‌نويسم درباره اين داستان...

 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۱۳
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۸۳
از ابتدا: ۶۵۲۶۵۴


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð