COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۱۷ اسفند ۱۳۸۳

عنوان تابلوی اثر است

تصور کنيد يک شب داريد خيابان شريعتی را شمال به جنوب می‌رانيد و نزديکی‌های قلهک، سمت راست خيابان، چشمتان به سردر سينما فرهنگ می‌افتد و پلاکارد يک فيلم خارجی را می‌بينيد: «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد». دومين چيزی که خيلی شما را متعجب می‌کند (اولی‌اش اين است که چه خبر شده از اين فيلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند!) عنوان دراز فيلم است. احتمالاً مجبور شده‌ايد از دوستان‌تان که توی ماشين نشسته‌اند هم کمک بگيريد تا عنوان کامل فيلم را ـ که سريع از جلوی پلاکاردش رد شده‌ايد ـ حدس بزنيد. هرکس يک چيزی يادش است؛ يکی می‌گويد: «يک دنيا آشغال»، دومی فکر می‌کند: «خوشگلای آشغال دنيا» يکی ديگر هم بالاخره چيزی تو اين مايه‌ها حدس می‌زند: «خوشگله، آشغالا رو گذاشتی دم در؟!» اگر آخرش خيلی باهوش بوديد و فهميديد اسم فيلم چه بوده، شايد به دوستان‌تان پيشنهاد بدهيد: «حالا که بيکاريم بريم اين... چی‌چی بود، ‹خوشگل آشغال› رو ببينيم.» بعد از ديدن فيلم که از سينما بيرون می‌آييد، اصلاً بی‌خيال اين اسم‌ها می‌شويد و ترجيح می‌دهيد درباره‌ی «Million Dollar Baby» حرف بزنيد.

مهم‌ترين چيزی که مترجم‌ها نبايد وقت ترجمه کردن عنوان فراموش کنند اين است که عنوان تابلوی اثر است؛ چه روی پلاکاردی سردر سينما باشد، چه روی جلد کتابی توی قفسه کتاب‌فروشی و چه روی بيلبوردی کنار يک بزرگراه که ماشين‌ها با سرعت از کنارش می‌گذرند. اين تابلو بايد خوش‌آهنگ باشد، بامعنی باشد، در خاطر بماند و به‌ياد آوردنش آسان باشد، و دست آخر هم اين‌که ارتباطش با اثر، منطقی و درست باشد. در ترجمه کردن عنوان‌ها، به نظر من، يک فاکتور ديگر هم به فاکتورهای برشمرده افزوده می‌شود: از عنوان اصلی چندان پرت نباشد.

توی ذهن‌تان که بگرديد مطمئنم مثل من می‌توانيد، دست‌کم، ردِّ دو سه فيلم را بگيريد که هميشه وقتی ازشان نام می‌بريد عنوان انگليسی‌شان را، اگر اول نگوييد، حتماً بلافاصله بعد از عنوان ترجمه‌شده‌شان خواهيد گفت. Eyes Wide Shut (چشمان باز بسته، چشمان کاملاً بسته، چشمان مبهوت، چشمان نيمه‌باز و...)، The Green Mile (مسير سبز، دالان سبز، مايل سبز) و Fight Club (باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، باشگاه جنگ) را فقط برای مثال داشته باشيد و خودتان چند تای ديگر به اين فهرست بيفزاييد.
بعضی از عنوان‌های برابرنهاده‌ی اين فيلم‌ها از قضا بد هم نيستند و می‌توانستند معادل‌های خوبی باشند، اما آن‌قدر مترجم‌ها و نويسنده‌های سينمايی در توافق بر سر يک اسم دست‌دست کرده‌اند و هرکس ساز خودش را زده است که ديگر با نام بردن از يکی‌شان نمی‌شود اطمينان داشت همه متوجه منظورمان بشوند و بايد عنوان اصلی را هم ذکر کرد.

دو سال پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «معضلی به نام ترجمه‌ی عنوان» و در آن به همين مشکل ـ به شکلی ديگر ـ اشاره کرده بودم. آنجا البته بيشتر تمرکزم بر اشتباه‌های واضح مترجم‌ها بود، اما حالا بايد حق بدهيم سر ترجمه‌ی عنوان دشواری مثل «Million Dollar Baby» که خوابگرد بحثش را پيش کشيده، با دردسر بيشتری مواجه باشيم.
عنوان‌هايی که تابه‌حال پيشنهاد و استفاده شده‌اند اين‌هايند:
دختر ميليون دلاری، بچه‌ی ميليون دلاری، محبوبه‌ی ميليون دلاری، تيکه‌ی ميليون دلاری، بوکسور ميليون دلاری، جيگر ميليون دلاری، عزيز ميليون دلاری، عزيزک ميليون دلاری، عزيز جون ميليون دلاری، کوچولوی ميليون دلاری، نازنين يک ميليونی، دلبر ميليون دلاری، دلبر گرون، بچه خوشگل ميليون دلاری، زيبای ميليون دلاری، خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت، خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد، خوشگل آشغال يک دنيا عزيز، خوشگلک يک دنيا عزيز و...

بعضی از اين عنوان‌ها مثل «بچه‌ی ميليون دلاری» از بيخ غلط‌اند که اصلاً کاری باهاشان نداريم. اما بعضی ديگر فکر و توجيهی پشت‌شان هست که بحث درست می‌کنند. اين «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد» شايد از نظر معنايی ـ به‌زور ـ همان چيزی بشود که يک انگليسی‌زبان از Million Dollar Baby و بعد از ديدن فيلم می‌فهمد، ولی به نظرم آن‌قدر نچسب است که هيچ‌جوری جا نمی‌افتد. اين ايراد خيلی ريشه‌ای‌تر از آن است که مدافعان آن بخواهند توجيه کنند که به اين دليل و آن سبب بهترين عنوان ممکن است. منظور من دقيقاً همان طرحی‌ست که اول مطلب خواستم در ذهن‌تان ترسيم کنم؛ اين عنوان ـ و مشابهاتش ـ اصلاً فاکتورهای اصلی يک عنوان ماندنی و درست را ندارد که بخواهد به‌جای تابلوی يک اثر روی پلاکارد يا پوستر يا بيلبورد بنشيند و دهان‌به‌دهان گفته شود.

بايد در نظر داشت که ناشر يک کتاب يا پخش‌کننده‌ی يک فيلم حق دارد با اين اسم‌ها مخالفت بکند. عنوان هرقدر هم که درست باشد بالاخره نبايد توی ذوق مخاطب بزند و با بيرون کشيدن دل و روده‌ی داستان و رو کردن منظور نهايی کارگردان يا مولف، همه‌ی جذابيت پنهانی را که عنوان می‌تواند و بايد در ذهن و دل مخاطب برانگيزد، از بين ببرد.

هنر مترجم آنجا خودش را نشان می‌دهد که بتواند بهترين معادل ممکن را از هر جهت برگزيند يا بسازد. برابرنهاده‌ی هنرمندانه‌ی «خوشه‌‌های خشم» را ببينيد که مترجم برای The Grapes of Wrath جان اشتاين‌بک برگزيده است. هم درست است، هم کوتاه، و هم خوش‌آهنگ و دريادماندنی؛ به نظرم حتا از عنوان اصلی‌اش هم بهتر درآمده است. حالا اگر مترجمی پيدا شود و بخواهد مته به خشخاش بگذارد که انگور با خوشه فرق دارد و اصولاً امريکايی‌ها انگور را دانه‌دانه می‌خورند و ايرانی‌ها ممکن است فکر کنند چطور می‌شود وقتی آدم خشمگين است می‌تواند يک خوشه را درسته بخورد، درحالی‌که نشدنی‌ست و ...، نمی‌شود گفت اشتباه می‌گويد (اگر ياد قضيه‌ی شنل و پالتوی پيمان اسماعيلی افتاديد، من بی‌تقصيرم!) ولی اشتباه هم که نکند اين نکته را ناديده گرفته است که گاهی عنوان‌های خوب لزوماً دقيق‌ترين‌ها نيستند. (در همان مورد شنل هم نظر اميرمهدی حقيقت را ـ که متاسفانه لينک مستقيم ندارد ـ می‌پسندم.)

راستی، ترک‌ها را ديده‌ام که عنوان فيلم‌ها را خوب برمی‌گردانند. دليلش هم اين است اين‌ها بر خلاف ما عنوان‌ها را واقعاً روی پلاکارد و پوستر اسفاده می‌کند و مجبورند بهترين عنوان ممکن را که مخاطب هم جذب می‌کند انتخاب کنند. مثالش İnanılmaz Aile برای The Incredibles است که ما «باورنکردنی‌ها» ترجمه‌اش کرده‌ايم.

پی‌نوشت: از کامنتهای اين نوشته غافل نشويد. دوستی که عنوان «خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت» مال اوست، نظر مفصلی دارد که با پاسخ من می‌توانيد در بخش نظرات بخوانيد.
پس‌پی‌نوشت: خوابگرد هم گفته که چرا دليل رد عنوان‌های پيشنهادی را نگفته‌ام و پيشنهاد خودم را نداده‌ام. همان‌جا کامنتی گذاشته‌ام که اينجا کپی‌اش را می‌آورم:

تعمداً از ورود به بحث پيشنهادهای عنوان اين فيلم خاص خودداری کرده بودم. بعد که ديدم اين را نوشتی تصميم گرفتم يک «پی‌نوشت» باز کنم و توضيح کوچکی اضافه بر متن بدهم. حالا می‌بينم فرصتش نيست، همين‌جا می‌گويم.
من هيچ معادل ايده‌آل يا نزديک به ايده‌آلی برای اين فيلم سراغ ندارم. به دو دليل: اول آن واژه Baby که از آن دست واژه‌هاست که در فارسی معادل هم‌وزنی ندارد. هرچه هست يا سنگين‌تر و کلی‌تر و تروتميزتر است، يا از آن‌طرف سبک‌تر و خاص‌تر و کثيف‌تر. مثلاً «عزيز» و «دلبر» و «نازنين» دو سه تا از معادل‌هايش هستند، اما از همان وجه که گاهی دوست‌دختر/پسرهای ايرانی هم همين‌طوری ـ با تلفظ انگليسی‌اش ـ‌ به هم می‌گويند به جای «عزيزم». اما اين واژه در فيلم بار معنايی ديگری هم دارد که کمی از ترتميزی و عاشقانه‌گی «دلبر» و «عزيز» دورتر است. اينجا استدلال پژمان که در دو مطلب قبلی کامنت گذاشته بود درست است.
از طرف ديگر «بچه خوشگل» و «تيکه» و «جيگر» هم بار معنايی متفاوتی دارد و هرچند به اندازه‌ی «دلبر» از Baby اينجا دور نيست، ولی به قول دوستی خيلی فيلمفارسی‌وار می‌کند عنوان را. «زيبا» و «خوشگل» هم به نظر من اصلاً پرت است. کی گفته هر Baby جذاب و تودل‌برويی زيبا هم هست؟ حالا اضافه کردن صفت «آشغال» به «خوشگل» ممکن است کمی وضع را بهتر بکند از نظر دوپهلو بودن عنوان ولی کلاً کار را خراب می‌کند که جلوتر باز اشاره خواهم کرد. «محبوبه» هم اصولاً يک واژه‌ی مهجور و متعلق به نسل پدربزرگ‌هاست.
علت دوم: Million Dollar يک عبارت توصيفی ارزشگذارانه است و چون با يک فيلم امريکايی طرفيم مجبوريم اين «دلار» را هم تويش يک جوری نگه داريم ولی در مجموع کار ترجمه را سخت می‌کند. يعنی نگه‌داشتنش لازم است ولی يک امتياز منفی به حساب ما می‌ريزد چون هيچ‌جورش فارسی و بومی نمی‌شود. حتا عبارت «ميليون تومانی» هم چيزی نيست که فارسی‌زبانان برای اين‌طور ارزش‌گذاری استفاده کنند. حالا «ميليونی» شايد بهتر باشد که به نظرم خودش باعث دردسرهای ديگری می‌شود که خارج از بحث است. بنابراين اين يکی را اگر نگه داريم، قدرت مانورمان در آن Baby به‌شدت کم می‌شود و مجبوريم دست از واژه‌های جسورانه برداريم.
حالا برگرديم سر «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد». توی خود متن هم اين را گفته‌ام که عنوان ترجمه‌شده نمی‌تواند اين همه از عنوان اصلی دور باشد. يعنی خيلی ساده، اگر شما توانستيد سه بار پشت سر هم اين عنوان قلمبه سلمبه را به زبان بياوريد و به اشتباه نيفتاديد، مسلماً برای اين‌که به مخاطب بفهمانيد اين همان Million Dollar Baby است، دچار مشکل خواهيد شد. به همين سادگی اين عنوان را بايد کنار گذاشت. تعهد نداده‌ايم به هر ضرب و زور يک عنوان عين عنوان اصلی پيدا کنيم که!
در نهايت، چون اصرار داری من هم دم به تله بدهم و توی هچل بيفتم، اين هم معادل من است: «دختر ميليون دلاری»، همان که اولش هم در سايت ۳۰نما نوشتم و هنوز هم فکر می‌کنم ميان بدترها فقط بد است. چون هرچند خيلی خيلی کلی است و اصلاً Baby تويش معلوم نيست، لااقل شنونده را در مورد قيافه و ظاهر و نيت و اخلاق و کردار خانم قهرمان به اشتباه نمی‌اندازد و از طرف ديگر، اگر قرار باشد اين فيلم با اين عنوان روی پرده برود، خودت می‌دانی که «دختر» کم از «عزيز» و «نازنين» و «دلبر» مخاطب جذب نمی‌کند! می‌گويی نه؟ فيلمسازان وطنی را نگاه کن که چطوری هرجور که هست يک «دختر» توی عنوان فيلم‌هايشان می‌گنجانند! اين هم برای پخش‌کننده‌ی احتمالی فيلم...

نظرات خوانندگان

minitto [@|w]
salam! man emrooz kashfidam weblogetoono , va khob! jaleb bood ! amma ba nazare khabgarde aziz kheili movafegham : baad az in hame naghdo nazaro mesal , adam montazere vazheie pishnahadie khodetoone ke yeho matlab tamoom mishe , khanandeie aziz 2 kafesh mimoone!! ei baba

minitto [@|w]
salam! man emrooz kashfidam weblogetoono , va khob! jaleb bood ! amma ba nazare khabgarde aziz kheili movafegham : baad az in hame naghdo nazaro mesal , adam montazere vazheie pishnahadie khodetoone ke yeho matlab tamoom mishe , khanandeie aziz 2 kafesh mimoone!! ei baba

امیر مهدی حقیقت [@|w]
بسیار موشکافانه و تحلیلی بود. لذت بردم.مهم تر از همه این است که فیلم را ببینیم. بعد اگر کمی هم فاصله بگیریم (در راستای خوش آواشدن و مقبول فارسی زبانان شدن) اشکالی ندارد. اوج این خلاقیت را نجف دریابندری در "گور به گور" به خرج داده . در ضمن اگر 5شنبه به شیرینی خوران همنام بیایی خوشحال می شوم.

راوی قصه های عامه پسند [@|w]
خب ... از این ترجمه هایی که از اصل عنوان هم بهتر میشن زیاد داریم ... نکته ش هم برمیگرده به ویژگیهای زبانی . مثلا یه کتابی هست به اسم ِ padre padrone که مهدی ِ سحابی ، اون رو ترجمه کرده : آب بابا ارباب ... من واقعا از این عنوان لذت بردم و اصلا دلیل ِ خریدن ِ کتاب هم همین بود . مساله اینجاست که ما توی فارسی عبارتی مثل ِ " آب بابا ... " داریم که توی کشورهای دیگه کاملا بی معنیه و هیچ سنخیتی نداره . مساله ی دیگه واج آرایی هاست . مثل ِ " خوشه های خشم " اینجا کنار هم قرار گرفتن ِ دو تا صامت ِ "خ" خیلی قشنگ شده . یا مثلا " گور به گور " که هر دو تا نکته رو با هم داره . توی ترجمه ِ این فیلم ، یه چیزی هست و اونم اینه که نمیشه گفت جیگر یا تیکه ، هر چی باشه کلمه های خوبی نیستن ... خوب نه ، نمیدونم چی بگم به جاش ، مثلا مودبانه ! خلاصه اینکه بد نبود نظر ِ خودت رو هم میگفتی .

راوی قصه های عامه پسند [@|w]
چرا انقدر پراکنده نوشتم ؟ فکر کنم صرفا همه ی چیزهایی بود که دلم میخواست بگم !

راوی قصه های عامه پسند [@|w]
خب معلومه دیگه ، اگه دلم نمیخواست که نمیگفتم ! منظورم این بود که همه ی چیزهایی بود که به ذهنم میرسید !

پادساعت‌گرد [@|w]
پژمان (*) عزيز،
خوشحالم که پيام‌گير وبلاگم از نظر فنی اجازه می‌دهد که دوستانی مثل تو ـ که پيگير و جدی پيام می‌گذارند ـ بتوانند خود را اين‌چنين با امکانات html بيان کنند. و ممنونم از تو که نظرت را پای مطلبم نوشتی.
اما، ناچارم همين ابتدا اشاره کنم که اختلاف نظر من و تو ظاهراً ريشه‌ای‌تر از اين حرف‌هاست. من، البته، دوست دارم آن مورد آخری را نديد بگيرم که من را بردی توی بازار و بهم نصيحت کردی که نصيحت نکنم! «دلق» بنده (در نسخه‌ی بلخ بود «مال»!؟) ازرق‌شدنی نيست پژمان جان، «جامه»ی شما هم اگر سپيد باشد با مخالفت هيچ «تجارت»پيشه‌ای سيه نمی‌شود... بگذريم. می‌پذيرم که چسبيدن و نچسبيدن به قول تو امری‌ست اعتباری و به‌شدت وابسته‌ی مخاطب. همين است که من اصرار دارم هر عنوانی آن زمان ارزشمند می‌شود که بتواند با مخاطب رابطه‌ای برقرار کند و به گوشش بنشيند و به دلش بچسبد. حالا اين‌که تو می‌گويی مخاطب فی‌نفسه اَخ است و او را «مشتری» می‌نامی، يک موضوع ديگر است. اصلاً علاقه ندارم وارد بحث روشن‌فکربازی شوم که ته‌ش همان بازی می‌ماند؛ اما بد نيست يادآوری کوچکی بکنم که داريم درباره‌ی Million Dollar Baby کلينت ايستوود حرف می‌زنيم و نه درباره‌ی ـ مثلاً ـ Éloge de l'amour ژان‌لوک گدار!
پژمان عزيز، کار من و توی مترجم (اگر خدا قبول کند البته!) اين نيست که در مورد سليقه‌ی مخاطب ـ شرمنده، مشتری ـ و جور شدن و نشدن تفريح‌های آخرشبش و گيشه و خوش‌هضمی و مسائلی از اين دست حرف بزنيم. انکار نمی‌کنم که تو ممکن است علاوه بر اين‌که در مورد ترجمه نظر می‌دهی در جامعه‌شناسی هم صاحب‌نظر باشی؛ ولی يک مترجم، وقت ترجمه، فقط مترجم است و ديدگاه روشن‌فکری‌اش را نگاه می‌دارد در پس (نه پستو) و می‌گذارد اول ترجمه‌ی درستی از ذهنش بيرون بيايد و بعد اگر خواست می‌رود در يکی از جمع‌های انتقادی/روشن‌فکری می‌نشيند توی سر مخاطب می‌زند که فلان است و چنان، و امان از گيشه و فغان از تجارت.
نمی‌دانم گرفتی يا نه؛ من نمی‌خواهم نگاهی گيشه‌محور به موضوع داشته باشم، تنها قصد من اين است که يادآوری کنم مترجم نبايد در مورد کار خودش دچار سوء‌تفاهم شود. هزار بار درست که يک مترجم آگاه بهتر از يک ماشين ترجمه است، ولی معنی‌اش اين نيست توی ترجمه‌ی يک عبارت بخواهد خودش را، و بينشش را، به‌تمامی وارد کند. اگر به همان عنوان Million Dollar Baby دوباره نگاه کنی، می‌بينی که اصلاً اين قابليت را ندارد که به ضرب و زور بخواهيم عميقش کنيم. بگذار فيلمساز بدبخت کارش را بکند. می‌خواهد من و تو و اوی مخاطب را (بعد از گذشتن از گيشه!) به سالن سينما بکشاند و حرفش را بزند. حالا اگر تو احساس می‌کنی بايد عمق تفکرت را توی همين عنوان ساده نشان بدهی و دست او را رو کنی، داری يک کار کلامی (به معنای غيرعملی آن) می‌کنی. در عمل اين عنوان که تو پيشنهاد کردی اصلاً پياده‌شدنی نيست؛ به قول خودت بيشتر يک «بحث» ادبی‌ست و خوب اذعان کرده‌ای که به‌درد نشستن روی پوستر فيلمی که قرار است بالاخره ديده شود نمی‌خورد.
و آخر اين‌که، خوشحالم که دوست فرهيخته‌ای چون تو در اين مطلب نظری داد، اما ترجمه جز دانستن زبان مقصد و توانايی باز کردن ديکشنری، سرسوزن ذوقی هم می‌خواهد.

پادساعت‌گرد [@|w]
راوی عزيز،
ممنون از نظرت. بالاخره به احترام خواست «خوابگرد» يک عنوان حداقلی برگزيده‌ام که به نظرم بهترين نيست، بلکه ميان بدترها فقط بد است. لينکش را در پی‌نوشت گذاشته‌ام.

پژمان (*) [@|w]
تصحيح: در نظرِ قبلى‌چند اشتباه تايپى‌ هست که فکر‌مى‌کنم واضح‌باشند و نيازى به تصحيحشان نيست. فقط شايد ذکر نياز به تغيير 'باشد" به 'نباشد' در ِ "بنابراين ناشى‌ از گرته‌بردارى در ترجمه (loan shift) هم مى‌تواند باشد." (نکته چهارم، پاراگرافِ‌ دوم) بد نباشد.

پادساعت‌گرد [@|w]
سلام پژمان عزيز! نظرتت را الان ديدم. جالب بود که فايده‌ای در ادامه‌ی بحث نمی‌بينی. من هم اصراری ندارم عزيز. هرچه باشد من دائم دارم می‌گويم اصلاً اين‌طور نگاه به ترجمه اشتباه است و اين عنوان خاص اصلاً به دردسر بحث موضوعی‌اش نمی‌ارزد، شما باز اصرار می‌کنی روی حرفت.
البته چون من، از بد حادثه، يک وبلاگ دارم، (و بدتر از آن، حرف و نظر هم دارم) اگر چيزی نوشتی باشد همين‌جا خواهم نوشت. خوشحال می‌شوم بيايی و سر بزنی. راستی، طرف‌های درگير کو؟ فقط شما بودی که خيلی جدی گرفتی قضيه را و عصبانی هم زياد می‌شوی! کس ديگری ظاهراً به اين نوع از بحث علاقه‌ی زيادی ندارد...

پژمان(*) [@|w]
ببين دوستِ‌عزيز، به نظرمى‌رسد تا با تو به زبانِ‌خودت حرف نزنم دست از سرِ من برنمى‌دارى!:) چيزى‌ که به دردسرش نمى‌ارزد و تا به حال هم کلى وقتِ من را تلف کرده است بحث با آدمى است که به جاىِ‌ بحثِ کارشناسى‌ يا دستِ کم معقول، بحثِ شخصي و شخصيتى‌ مى‌کند آن هم در موردِ طرفِ ِ‌ نديده و نشناخته:) اين جور کارها اگر هم نشانه چيزى‌باشد نشانه ناتوانى گوينده‌ است:) در موردِ طرفهاىِ‌ درگير هم دستِ کم خوابگرد که موضوع را شروع کرد و پى‌گرفت (اصلِ‌ نوشته‌اى که تو درباره‌اش نوشتي) از طرفهاىِ‌ درگير است:) . مگر آن که از خوابگرد و اصلِ‌نوشته هم خلعِ‌بد کرده‌باشي و موضوع را دربست متعلق به خود بدانى:) توصيه کلى در موردِ نوشتن اين که بد نيست قبل از نوشتنِ،‌ کمى به آنچه که مى‌نويسى فکر‌کني. چرا که با سنگ در چاه انداختن، "عرضِ‌ خود مى‌برى و زحمتِ‌ ما مى‌دارى":) با اين همه، تو اگر خود را قطبِ‌ عالمِ ادب وترجمه و سينما و ... مى‌داني:) خوب، خوش بگذرد عزيز! وبلاگت دربست در اختيارتو.:) به نوشته‌هاىِ بعدىِ‌ تو در اين مورد از طرفِ من پاسخى‌ داده‌نخواهد‌شد.

پادساعت‌گرد [@|w]
دست‌ها بالا پژمان جان! دچار سوء‌تفاهم و عصبانيت شده‌ای و درست هم نيست در اين شرايط ـ به هر زبانی که باشد ـ بحث کنيم که به جدل می‌انجامد و مثل آخرين نوشته‌ات به‌جای نقد نوشته، نقد نويسنده (قطب عالمِ...) می‌شود. فقط يادت باشد، من اگر می‌خواستم به‌جای حرفت خودت را نقد کنم، بهتر می‌توانستم آدمی را که جز نامی و يک ستاره‌ی توی پرانتز چيزی از خود به نمايش نگذاشته زير سوال ببرم! برايت آرزوی موفقيت دارم.

راوی قصه های عامه پسند [@|w]
پادساعت گرد ِ عزیز ! ممنون از پاسخت :)

راوی قصه های عامه پسند [@|w]
قسمتهایی از نظر ِ پژمان رو خوندم ... اصلا قصد ِطرفداری از شخص ِ خاصی رو ندارم ، ولی احساس میکنم انگار دعوا داری آقا پژمان ! :) چون پاراگراف به پاراگراف رو نوشتی و زیرش هم همه ی اشکالاتی که از نظر ِخودت توش وجود داره . در واقع انگار خواستی که مو رو از ماست بکشی ! باید یادمون باشه که وبلاگ ، محیطیه برای نوشتن نظرهای شخصی ، نه یک مقاله ی علمی ِ معتبر ؛ فکر هم نمیکنم کسی که توی وبلاگش چیزی مینویسه ، تعصب ِ قومی قبیله ای روی اون داشته باشه ، مگر اینکه توی نوشته ش ذکر بکنه این تعصب رو ! ... مساله اینجاست که به نظرم با یه پیش فرض نوشته رو میخونی ، نه بیطرفانه ... بعد هم قرار نیست که هر چیزی رو در هر جا میخونی به مذاقت خوش بیاد :) من خودم خیلی از این نوشته لذت بردم ، اصلا هم اهل ِ باریک بینی و نقد ِ نوشته نیستم ، چون نه سوادش رو دارم ، نه روحیه ش رو ، برای همین هیچ دلیل ِ منطقی ای برای خوش اومدن یا بد اومدن از یه نوشته نمیتونم ارائه بدم :)

پورج [@|w]
دامون عزيز... هرچه منتظر شدم که در مطلب جدیدت بنوِيسم، تا از اين خصومت بی دليل به دور باشد، ديدم خبری نيست و بيشتر دارم از حال و هوای بهار فاصله می گيرم! آرزوی سالی دلنشين و سرشار از سلامت برات دارم. اميدوارم 1384، برای تو سال خاطره های خوب و روزهای بياد ماندنی باشه، و آنقدر دلخوش باشی که در غربت سرزمينت، غم دنيا ته دلت جانگيره. نوبهارت خوش، روزگارت خوشتر.

پیمان اسماعیلی [@|w]
مطلب دقیق و البته قابل بحثی را پیش کشیده اید . در اینکه در بعضی از شرایط یک مترجم ناچار می شود از واژه هایی استفاده کند که معادل دقیق متن اولیه نیستند هیچ شکی نیست . مثلا به خوشه های خشم ( که خودتان هم اشاره کردید ) و یا بازمانده روز می توان اشاره کرد . ولی گاهی اوقات این تغییر و تبدیل به معنی عوض شدن خط داستانی است . مثلا در داستان پالتو این تبدیل تلاشهای قهرمان اصلی داستان را مضحک جلوه می دهد . فکر کنید یکی مثل قهرمان داستان پالتو این همه جان بکند برای یک شنل شل و وارفته . به نظر من این نوع تبدیلات بی هیچ توجیهی اشتباه هستند و بالاخره روزی باید تصحیح شوند . من بعید می دانم شما بتوانید مثالی بیاورید که یک مترجم با تغییر دادن یک مفهوم اساسی در داستانی ترجمه شده به ترجمه موفقی رسیده باشد . مثلا اگر بیست هزار فرسنگ زیر در دریا بیست هزار کیلومتر زیر دریا هم بود هیچ تغییری در داستان ژول ورن ایجاد نمی شد ولی تغییر پالتو به شنل - با توجه به مختصه های فرهنگی ما - تغییر زیادی در درک کلی حرکت و انگیزه های شخصیتهای داستان ایجاد کرده است .

پیمان اسماعیلی [@|w]
به نظر من یک مترجم تا آنجایی حق دارد در کار نویسنده اصلی دخالت کند که نوشته ترجمه شده اش نوشته اصلی را دگرگون نسازد . تغییرات مترجم باید در جهت نزدیک شدن هر چه بیشتر خوانندگان زبان دوم به چیزی باشد که نویسنده نوشته . تغییراتی که منظور نویسنده اصلی را دگرگون می سازند و بیشتر بیان کننده سلیقه های ادبی مترجم هستند تا نویسنده ، مفهوم ترجمه را تغییر می دهند . چنین متنی به جای ترجمه ، اقتباس نامیده می شود..

bonbast [@|w]
حکایت غریبیست این کامنت ها!من یادم رفت چی میخواستم بگم از بس محو این انسان دوستی پادگرد عزیز شدم!حاجی بی خیالی چند هجا داره؟

خورشيد خانوم [@|w]
...

خسرو [@|w]
دامون زنده‌اي؟ مي‌شه يه خبري از خودت بدي؟

hassan mohammadi [@|w]
سلام...در وبلاگم آخرین خبرهای انتخابات رو در کنار مقالات و تحلیلها و نتاک ریز و درشتی که در راستای روشنگری و شفافیت فضای انتخابات اثربخشه قرار دادم و قرار گذاشتم تا اونجا که از دستم بر میاد ادامه بدم ...اگه پس از بررسی وبلاگ قابل دونستی ما رو هم بلینکید ...که به قول ادبای متقدم یعنی به ما لینک بدهید...ممنونم

زیتون [@|w]
سلام دامون جان..اقلا برای اون مطلبت که بعد از پینگ شدن وبلاگت نوشتی نظرخواهی می‌ذاشتی تا یه کم دق‌دلی‌مونو خالی می‌کردیم:) بحث در مورد اسم فیلم‌ها برای من خیلی جالبه. چون اسم بعضی‌اسمها واقعا مسخره ست همینطور بعضی دوبله‌ها و بعضی زیرنویس‌ها باعث خنده‌ی آدم می‌شن.

Ahmad reza [@|w]
azadi yeh bayan be sabkeh kallashi be name Nasser Khalediyan ( http://noqte.com) drough goyani bad tar az Fallahiyan: migand ghabl az maslob kardaneh Haztrate Mesih, mardom doresh jam shodeh ve be tarafesh sang partab mi kardand. Hazrate Mesih, bi khiyaleh hameyeh dardash, tahammolesh mi kard, ke nagehan yeki as hamrahan ve dostane sabeghesh ra dar miyane onha moshahede kard. ro be oun bargahshte ve ghofet” shoma chera?” miggand dared didan ye dost dar miyabeh doshmanan az darde sang baranesh bishtar bood. man faghet adreseh ye maghale az BBC , dar morede edde hayeh “ nasl koshiyeh” Armanian “ ra dar site aghayeh Nasser Khalediyan ( ghahramneh shekast na pazireh azadi yeh bayan) nasb kardam, che baddan aghayeh Nasser khan peyghame zir ra vasam ghoshate. با توجه به تنظيمات مدير سايت شما قادر به ديدن سايت نمي باشن aya vagheen mi khahid masalan Fallahiyan ra ba in doshmaneh azadi yeh bayan avaz konid? aya ma hagh na darim, naghshe hayeh kasife Dashnak hayeh terroriste Armani ha ra che hamishe doshmanane khonine mardome mosalman bode and ra efsha konim?

kabul [@|w]
دوست عزیز سلام، از وبلاگ تان دیدن نمودم. عالی بود. اگر فرصت داشتید، سری به وبلاگ من هم بزنید. من در همین اواخر وبلاگم را کار گذاشته و نام آن را گذاشته ام: عشق و آزادی. آدرس آن به شکل ذیل است: www.kabul.parsibox.com

Pamela [@|w]
Well done! [url=http://ubwtenki.com/lotz/kogs.html]My homepage[/url] | [url=http://abrhlnhr.com/qvjg/ojtx.html]Cool site[/url]

Mike [@|w]
Good design! http://ubwtenki.com/lotz/kogs.html | http://uworfmwk.com/vdwa/mteh.html

Betty [@|w]
Good design! [url=http://llhvfvze.com/wtvi/oece.html]My homepage[/url] | [url=http://ojnsgzkk.com/khbx/pwld.html]Cool site[/url]

Nicole [@|w]
Nice site! http://llhvfvze.com/wtvi/oece.html | http://sossollb.com/uxgr/kaju.html

Victor [@|w]
Well done! [url=http://dkhwbxvo.com/drby/uhpo.html]My homepage[/url] | [url=http://jxeflxgv.com/mjrn/ovqk.html]Cool site[/url]

Raymond [@|w]
Great work! http://dkhwbxvo.com/drby/uhpo.html | http://udkpqfpj.com/oatb/vjir.html

itqfpdhpot [@|w]
Hello! Good Site! Thanks you! mdmhhefcpoqm

1p3o5imfzg [@|w]
95ft24b6pt356 l3hh650l6thm24j3s b6av6xaym91

1p3o5imfzg [@|w]
95ft24b6pt356 http://www.892065.com/217386.html b6av6xaym91

1p3o5imfzg [@|w]
95ft24b6pt356 [URL=http://www.115065.com/221447.html] 8h64f3s8i [/URL] b6av6xaym91

GashPhowaph [@|w]
http://www.indianpad.com/user/download-music bobal http://www.indianpad.com/user/mensonman denel http://www.indianpad.com/user/flotsbrend nenuk http://www.indianpad.com/user/polson motes http://www.indianpad.com/user/gremson lubed http://guide2games.info/ nabur http://hardware-portal.info/

autogaday [@|w]
Welcome to visit our websites: http://royal-jewelry.info Unique Fine Jewelry: Earrings, Necklaces, Pendants, Bracelets, Rings http://charmscollection.info Italian Charms Online Store http://fine-piercing.info Online shop of piercing jewelry and related accessories

pausSaips [@|w]
Welcome to visit our websites: http://royal-jewelry.info Unique Fine Jewelry: Earrings, Necklaces, Pendants, Bracelets, Rings http://charmscollection.info Italian Charms Online Store http://fine-piercing.info Online shop of piercing jewelry and related accessories

atterlavy [@|w]
cnn medical http://drugstore.gd/category/asthma.html new blood cells created every 48 days

erenceCeatt [@|w]
breast cancer canada http://drugstore.gd/catalogue/k.html prescription drug supplement

floonfowvoilm [@|w]
calcium nutrition facts http://drugstore.gd/product/mobic.html warrington associate director of medical device engineering

ReRGrainccarm [@|w]
malvern health services uk http://legalrxdrugstore.com/item/levitra_plus.html does penis traction devices work

ReRGrainccarm [@|w]
malvern health services uk http://legalrxdrugstore.com/item/levitra_plus.html does penis traction devices work

Sheeplyinerly [@|w]
quit smoking methods http://legalrxdrugstore.com/search.php?letter=K&cv=eu&lng=de lumex medical

SedsCaseheida [@|w]
symptom of panic and anxiety disorder http://pharmacyrxworld.info/item/nolvadex.html?lng=us&cv=us saturated fat diet

Evaphache [@|w]
wolf hirschorn syndrome http://legalrxdrugstore.com/item/ed_strips.html?id=4780&cv=ch squirters female orgasm video

FosaupsImmese [@|w]
suggest daily sugar in diet http://pharmacyrxworld.info/item/abilify.html health care executive boards

emundaaddef [@|w]
Friendship http://loveepicentre.com/quick_search.php?sel=search_all Matchmaking Site http://loveepicentre.com/quick_search.php?sel=search_top

نام: 
ايميل: 
وب‌سايت:  //:http
متن نظر: 
آدرس ايميل مرا نمايش نده.
 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۰۳
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۷۳
از ابتدا: ۶۵۲۶۴۴


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð