COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۲۷ آبان ۱۳۸۳

Persian Gulf

به تغيير تدريجی نام «خليج فارس» به «خليج عربی» (يا هر چيز ديگری) اعتراض کنيد.
اميدوارم برايتان مهم باشد. نه اين‌که ما تکه‌ای از زمين را ـ که اتفاقاً زمین نیست و آب است ـ برای خودمان بخواهيم. اين‌که ما ماييم، با نام خودمان، و اگر قرار باشد در اين وضعيت که بی‌آبرو و بی‌هويت شده‌ايم در دنيا، هر کسی تکه‌ای از ما بودنمان را برای خودش بردارد، فردايی ـ که خدا کند خيلی دير نباشد ـ که باز ما ما می‌شويم، چيزی ازمان نخواهد ماند.
اين متن را که سرزمين آفتاب آماده کرده برای اين آدرس بفرستيد. روی لينک کليک کنيد، عنوان هم دارد. اسمتان را هم آخرش بنويسيد، به جای Your name.

Dear Madam,

I am writing to object to the inclusion of the name ‘Arabian Gulf’ as an alternative to Persian Gulf on your recently published world map (8th Edition).

This action is causing considerable upset to the Iranian community around the globe.  The Persian national identity is already under considerable threat and is eroded every day by the behavior and actions of the current Islamic Regime.  We fear that using the proposed alternative of ‘Arabian Gulf’ alongside the correct name of ‘Persian Gulf’ will, in the long run, cause an actual name transition and result in the loss of a major association of our culture with this significant and famous part of the World’s geography.

I request that you amend this in your next edition to preserve our cultural heritage associated with this famous landmark.

Yours faithfully,
(Your name)

تکميل: کامنت رسيد که طرف ما در National Geographic خانم است. اگر مثل من در بی‌خبری با «آقای عزيز» ايميل‌تان را نفرستاده‌ايد، اولش را بکنيد Dear Madam. ممنون از نگار که تذکر داد.
تکميل‌تر: امروز داشتم «روز استقلال» را از شبکه عرب‌زبان MBC 2 می‌ديدم. يکی از کاراکترها به انگليسی سليس و واضح گفت Persian Gulf، زيرنويس عربی با اعتماد به نفس تمام ترجمه کرد الخليج العربي!
و از آن تکميل‌تر: اينکه در خبر است که AP و ياهو هم بعله. اينجا می‌شود با يک کامنت ساده اعتراض کرد. اينجا هم برای امضا جمع کردن راه افتاده.

و اما بعد: اين را می‌نويسم که ته اين پست را ببندم. در اين مدت واکنش‌های زيادی در فضای وب راه افتاد برای اعتراض به عربی ناميدن خليج فارس. تعلق خاطر وب‌نشينان به اين مسئله ستودنی‌ست. اما چه بد که برخی از شدت هيجانات ناسيوناليستی از آن‌ور بام می‌افتند و به نژادپرستی نزديک می‌شوند. توهين به عرب‌ها و/يا اسلام به اين بهانه نبايد که روا باشد. اعتراض می‌کنيم، اما نفرت نمی‌ورزيم.



۱۷ آبان ۱۳۸۳

پراکنده و پرکنده

يک ـ تعجبی نداشت. جرج بوش برد چون «بايد» می‌برد. من به جبر مطلق و سرنوشت از پيش نوشته شده اعتقادی ندارم. اما ياد گرفته‌ام که هر خيری از پس شری می‌آيد و هر تولدی، لابد درد زايمانی از پيش داشته است. حالا هم ما ـ ما که نه، آن شصت ميليونی که به بوش رای دادند و بقيه که دلشان هوای بوش کرده بود ـ بايد سرشان بدجوری به سنگ بخورد تا حالی‌شان (و حالی‌مان) بشود که با «کشتن» صلح نمی‌شود. اين درد زايمان «صلح» را، بدبختانه، خشک و تر با هم خواهند کشيد.
دارم خودم را دلداری می‌دهم حالا که در امريکا اين همه آدم عوام هست، دست‌کمش دارم به يک ايالت آبی‌رنگ می‌روم!

دو ـ اين ترک‌ها ديوانه فوتبال‌اند. روی فوتبالشان خيلی تعصب دارند و تماشاگران هوليگانشان معروف‌اند. توی ورزشگاهايشان هم ـ برای خارجی‌ها ـ جهنم بدی می‌سازند، که مخصوصاً توی بازی‌های اروپايی هر بار حال انگليسی‌های اين‌کاره را می‌گيرند. اين‌ها را من ايران هم که بودم می‌دانستم ولی اينجا که آمدم چيزهای تازه‌تری دستگيرم شد. ترک‌ها علاقه عجيبی دارند دور هم فوتبال ببينند و تقريباً تمام کافه‌ها و رستوران‌های اين شهر، روزهايی که فوتبال باشد، پر از آدم است. وقتی هم فوتبال را جمعی می‌بينند بدجور هيجان‌زده می‌شوند و هر آن، آدم احساس می‌کند، ممکن است چندتايشان از دست بروند!
يک‌بار يکی از بازی‌های اروپايی فنرباغچه را در يک رستوران با بيست سی ترک ديدم و با اينکه هيچ آشنايی و علاقه‌ای به تيم‌های ترک ندارم، ديدن بازی و عکس‌العمل‌ها و دعواهای مردم خيلی چسبيد.
چند شب پيش ولی اتفاق جالب‌تری افتاد. از خانه بيرون آمدم و ديدم خيابان‌های شهر پر از آدم است، ماشين‌ها بوق می‌زنند و مردم پرچم و شيپور به‌دست بالا و پايين می‌پرند و خوشحالی می‌کنند. فکر کردم شايد تيم ملی ترکيه استراليا را زده و به جام جهانی رفته؛ شايد هم مهدوی‌کيایشان به امريکا گل دوم را زده. ولی بعد که پرسيدم معلوم شد بشيکتاش يکی از بازی‌های ليگ ترکيه را برده!

سه ـ به لطف اينترنت پرسرعت، دو تا فيلم از اينترنت گرفتم و ديدم. يکی «فارنهايت ۱۱/۹» (مايکل مور) و آن‌يکی هم «فقر و فحشا» (مسعود ده‌نمکی). با پوزش از همه کارگردان‌های ريز و درشت سينما، به‌خصوص مايکل مور (به خاطر اينکه اسم ده‌نمکی را توی پرانتز و در يک جمله باهاش آوردم)، اگر شد درباره هر کدام يک چيزی می‌نويسم. بشنويد و باور نکنيد!
تکميل: سومی را ـ که خيلی هم لاغرتر است ـ الان دارم می‌گيرم: «Submission» تئو ون‌گوگ مرحوم.

چهار ـ censored

پنج ـ ادوارد زوييک وقتی «آخرين سامورايی» را می‌ساخت ژاپنی‌ها حسابی تحويلش گرفتند. نخست وزير ژاپن با او و تام کروز ملاقات کرد و خبر و عکس سه‌نفره‌شان همه‌جا پر شد. بعد از اکران فيلم هم ژاپن «آخرين سامورايی» را روی سرش گذاشت و حلوا حلوا کرد. تازگی‌ها هم، در مشابه ژاپنی پياده‌روی افتخارات، اسم تام کروز را به عنوان اولين خارجی نوشتند.
حالا «کوروش کبير» هم ساخته می‌شود و ما خواهيم ديد چطور به کارگردانش حال می‌دهند. فکر نکنم اصلاً الکساندر جويی را توی ايران راه بدهند. برای همين يک پيشنهاد برايش دارم. برای اينکه تحويلش بگيرند، به رسم سريال‌های تاريخی صدا و سيما يک همچين چيزی توی داستانش بچپاند:
يک شب کوروش (مثلاً بن کينگزلی) آشفته و عرق‌ريزان از خواب می‌پرد و خوابگزار اعظم و شاهزاده خانمش (مثلاً آنجلينا جولی) را فرا می‌خواند. خوابی را که ديده برايشان تعريف می‌کند و خوابگزار بعد از مشورت با بزرگان پارسی به شاه می‌گويد هزار سال بعد پيامبری در شبه‌جزيره عربستان ظهور می‌کند و طومار پادشاهی يکی از فرزندان ايران زمين را ـ که ستاره‌شناسان در افلاک ديده‌اند اسمش خسرو پرويز است ـ در هم می‌پيچد. اين پيامبر (با همکاری خدا) زمينه را برای اصل ماجرا فراهم می‌کند که همانا اتفاقی است که حدود دو هزار و پانصد سال پس از فرمانروايی کوروش رخ می‌دهد. و آن چيزی نيست جز برقراری حکومت عدل و داد در سرزمين آريايی!

شش ـ چند روز پيش باران می‌آمد. توی خيابان اصلی شهر راه می‌رفتم و احساس می‌کردم اين مردمی که چتر روی سرشان گرفته‌اند و اين‌طرف و آن‌طرف می‌دوند چقدر آشنايند. مثل اينکه همشهری و هموطنم باشند. انگار همان يک ذره حس غربت هم از سرم دارد می‌پرد. از ترکيه که بروم حتماً دلم برای اين شهر هم تنگ خواهد شد.


۰۶ آبان ۱۳۸۳

آموزش اينترنت به روايت داود مقصودی!

يادش به‌خير. عجب فيلمی قرار بود بشود، ما که نديديم آخرش چی شد.
امروز که ديدم سايت رسانه‌های تصويری راه افتاده، يک‌هو هوس کردم بگردم ببينم فيلم «آموزش اينترنت» را می‌توانم پيدا کنم يا نه. عدل، بالای همه فيلم‌های آموزشی گذاشته‌اندش.
دو سه سال پيش بود. چند ماهی نوشتنش طول کشيد و چند روزی اجرايش. و فکر می‌کنم با همه کم و کسری‌هايش چيز بدی نشده باشد. چند نفر که ديده بودند کلی حال دادند که «بابا باکلاس، مگه تو هم اينترنت حالی‌ت می‌شد، به ما نمی‌گفتی؟!» (من لوله‌کش بودم آخر، اين‌ها نمی‌دانستند اوقات فراغت چت هم می‌کنم!) انگار از پرفروش‌های رسانه‌های تصويری هم هست. يک عمر آن‌ور آنتن بوديم، آخرش هم که حسرت به دل مانديم خودمان را توی تيليفيزيون سياحت کنيم! ولی فکر کنم همان بهتر که نديدمش. قيافه‌ام با آن ريش پرفسوری پت و پهن و يک من چيز ميز روی صورتم (گريم) بايد خيلی خنده‌دار باشد. اسم من را هم که بی‌سوادها «داود» نوشته‌اند!
راستی، يک عکس‌هايی ازش داشتم. پيدا کردم ـ و رويم شد ـ می‌گذارم همين بغل.
 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۱۷
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۸۷
از ابتدا: ۶۵۲۶۵۸


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð