COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۳۰ دی ۱۳۸۱

گلدن گلوب تمام شد... پيش به سوی اسکار!

ديشب مراسم گلدن گلوب برگزار شد (خوش‌به‌حال اونايی که ديدن، جای مارو هم خالی کنن يعنی می‌کردن...). پيش‌بينی‌هايی که شده بود کمتر از هر سال درست از آب دراومد. مثلاً سر استاد پولانسکی با «پيانيست» کاملاً بی‌کلاه موند (التبه از وقتی کانديداهای گلدن گلوب اعلام شدند مشخص شد که سهم زيادی هم برای برنده کن ۲۰۰۲ در نظر گرفته نشده)، پيتر جکسن هم طرفی از ارباب حلقه‌هاش نبست، اسپيلبرگ هم که اصلاً در کانديداها نبود. دی‌لوييس هم با همه تحسين‌هايی که ازش شده بود به‌نظر می‌رسه بدشانسی آورد و به رقيب کله‌گنده‌ای مثل نيکلسن برخورد کرد.
به‌هرحال می‌شه گفت امسال سال «ساعات» بود و «شيکاگو» که تمام جايزه‌های اصلی رو بردن. مارتين اسکورسيزی هم تک‌جايزه مونده بهترين کارگردانی رو برد و تمام...

در ۱۳ فروردين ۱۳۸۱ ويرايش شد

۲۹ دی ۱۳۸۱

معضلی به نام ترجمه عنوان

امروز داشتم با استادی درباره دکتر محمدباقر هوشيار حرف می‌زدم. صحبت به ترجمه او از "اراده معطوف به قدرت" نيچه رسيد. ترجمه‌ای که مانند اصل اثر علاوه بر محتوا هر خواننده‌ای را مجذوب قالب و نثر شيوای خود می‌کند. از او پرسيدم آيا اين عنوان زيبا و رساننده معنی هم از دکتر است يا پيش از او ترجمه شده. گفت ترجمه خود اوست. با خود گفتم همه ترجمه کتاب به يک طرف، ترجمه عنوانش با اين ظرافت از عبارت The Will To Power به فارسی هم يک طرف...
وقتی ترجمه می‌کنم لذت می‌برم. لذتی که خاص است. اما وقتی به عنوان يک اثر می‌رسم (کتاب، موسيقی يا فيلم) دلشوره می‌گيرم. نکند اشتباه باشد، نکند منظور از اين کلمه اين باشد نه آن، آن کلمه را بردارم اين را بگذارم چطور است و هزار و يک شايد و بايد و نکند... ترجمه عنوان به خصوص اگر مجرد خودش باشد سخت‌ترين و ظريف‌ترين کار مترجم است.
فکر کنيد به شما نام يک فيلم را گفته‌اند و ديگر هيچ‌چيز از آن نمی‌دانيد. چطور ترجمه می‌کنيد؟ آمديم اسمش بود مثلاً The Son. اين مشخص است صدی نود و نه هيچ‌چيزی نمی‌تواند باشد مگر "پسر". اما اگر گفتند Eyes Wide Shut چه؟ چشمان کاملاً بسته؟ چشمانن کاملاً باز؟ چشمان باز بسته؟ چشمان مبهوت؟ نمای چشمان باز؟ (از خودم نمی‌گويم اين اسم‌ها را، همه ترجمه‌ها را داشته‌ايم در مطبوعات و رسانه‌ها. آخر هم "چشمان کاملاً بسته" زورش از همه زيادتر بود غالب شد.)
نمی‌دانم گرفتيد منظورم را يا نه؟ بحث ترجمه عنوان است. عنوان کتاب يا فيلم فرقی نمی‌کند. يک اسم داريد که يک يا چند معنا حمل می‌کند و يک زيبايی کلامی و يک آهنگ دارد و يک اثر پشتش است و هزار و يک "يک" ديگر. باور کنيد دردسر دارد ترجمه کردنش. عذاب دارد. شيرين هم هست اما سخت است بدجور.
امروز خسرو هم مطلبی در همين رابطه دارد. اتفاقا‍ً درد مشترکمان هم از يک‌جا شروع شد ـ هرچند اختلاف‌نظرهای من و خسرو سر ترجمه اسم فيلم‌ها در ۳۰نما خودش بحثی است! (نکته: اتفاقاً من با خسرو خيلی هم سر اين موضوع احساس نزديکی می‌کنم نسبت به خيلی‌های ديگر). داشتم از منبع دردمان می‌گفتم. فهرست فيلم‌های خارجی مسابقه بين‌الملل جشنواره فجر اين يکی دو روز گذشته از طرف فارابی اعلام شده. دو سه مورد ترجمه وحشتناک هم در ميانشان ديده می‌شود که يکی‌شان فرياد مرا به آسمان برد. آخر برادر من The Shipping News يک اصطلاح جاافتاده و مرسوم است برای اخبار. می‌شود "خبرهای ارسالی" (هرچند بعضی از دوستان معنی می‌کنند "دريافتی"). ديگر اين "خبرهای کشتيرانی" چه صيغه‌ای‌ست؟!!!
يا "حصار مانع خرگوش" (Rabbit-Proof Fence)... به پير و پيغمبر اين فيلم از اول هم معنی شده "حصار ضدخرگوش" می‌دانم حصار اين فيلم مانع ورود خرگوش قرار است بشود ولی لااقل يک نگاهی بياندازيد به ترجمه عبارت‌های Proof دار در زبان فارسی! ساعت مانع آب شنيده‌ايد تا حالا؟ جليقه مانع گلوله چطور؟
بحث گسترده‌ای‌ست. اگر دوستان ديگر هم بيايند کمک بد نمی‌شود. اگر شد باز هم می‌نويسم درباره اين داستان...

امان از روزگار...

پينک‌فلويديش نمی‌دانم چه شد که رفت. اين‌بار هم يک‌هو! چه بگويم؟ آن دفعه هم که رفت توضيح داشت و من چيزی برای گفتن نداشتم. حالا هم می‌گويد می‌نويسم اما اينجايی که شما می‌شناسيد نمی‌نويسم. به ما هم که قرار نيست بگويد. فقط خورشيدخانومش می‌داند. اگر زورمان رسيد از خورشيد بپرسيم که هيچ اگر نه چشممان کور خودمان می‌رويم پيدايش می‌کنيم!

باز هم ASP-rider...

حسين درخشان عزيز درباره ASP-rider نوشته در وبلاگش. اينجا هم در بخش نظرات لطف کرده و برای من و نويد مطلبی نوشته. حرفش را قبول دارم. بايد برای ASP-rider يک راهنما بنويسيم. بحث Import مطالب از بلاگر و پرشين‌بلاگ هم حرفی است، من که تا به حال فکری نکرده بودم برايش. اصلاً نمی‌دانم امکان‌پذير هست يا نه. اگر بشود خيلی کمک خواهد بود برای کسانی که يک آرشيو بلندبالا دارند. فعلاً که خبری از نويد نيست ولی به زودی پيدايش می‌شود. شما هم بهش بگوييد شايد زودتر نتيجه داد.
راستی امروز هم هفته‌نامه چلچراغ درآمد با يک ستون که نويد و اسپ‌سواری‌اش با ASP-rider را معرفی می‌کند.

۲۷ دی ۱۳۸۱

داستان‌های جمعه

امروز بعد از مدت‌ها دستی به سر و روی دفترمان کشيده شد. حالا کار کردن اينجا راحت‌تر شده... احساس سبکی می‌کنم! کاش می‌شد يک هفته وقت داشتم دستی هم به سر و روی برنامه‌های آشفته خودم می‌کشيدم. نمي‌دانم اين خستگی شش ماهه کی مي‌خواهد از تنم در برود. چه مي‌دانم والله؟ شايد بعد از جشنواره...
راستی، وبلاگ جديد نيما افشار نادری عزيز (مدير پندار) هم راه افتاد؛ در آدرس جديد و با شکل و شمايل جديد و برنامه جديد و نام جديد: نيمانيا! اميدوارم موفق باشد. اين يکی وبلاگ هم با ASP-rider مديريت مي‌شود. اين شد چند تا؟ تا حالا چهار تا...
نويد هم چند قابليت جديد به سيستم ASP-rider اضافه کرده از جمله مديريت commentها و قابليت پاسخگويی به نظرات. يکی ديگر هم هست. بخش‌های جانبی وبلاگ مثل يادداشت‌ روز که در وبلاگ اسپ‌سوار اسمشان "نوشته‌های رفتني" و "پيغام‌های شخصي" است و در وبلاگ نيمانيا اسمش "نيم نگاه". هردويشان هم يک "درباره" دارند که نيما خواسته در همان صفحه اصلی باشد و نويد هنوز ننوشته‌اش.
اين آقای بانمکی هم که در اينجا مشاهده مي‌کنيد خسرو نقيبی است به روايت نيک‌آهنگ کوثر! کاريکاتور شاهکاری شده. شما شايد اصلش (يعنی خسرو) را نديده‌ باشيد اما ما که ديده‌ايم مي‌دانيم چه کرده اين نيک‌آهنگ... راستی من امشب خسرو را دوست دارم چون اولين مطلب ستون جمعه‌هايش در سايت ۳۰نما را با عنوان "پراکنده‌های آدينه" درآورده‌است. اين ستون‌ها که تا حالا سه‌تايشان مشخص شده‌اند انشالله بعد از جشنواره روزانه آپ‌ديت می‌شوند يعنی هر هفته هفت نوشته جديد. دو تای قبلی متعلق بودند به نيما رسول‌زاده (با نام ضيافت) و صبا شادور (با نام حرفه: سينماگر).

۲۳ دی ۱۳۸۱

فهرست فيلم‌های بخش مسابقه جشنواره اعلام شد
يا... چگونه نشستيم و دوباره ليست درآورديم و روزنامه ايران را کنف کرديم!

وقتی دبير جشنواره فيلم فجر و مدير روابط عمومی آن، در آخرين نشست مطبوعاتي‌شان، چند روز پس از آخرين مهلت رساندن فيلم‌ها به دفتر جشنواره اعلام کردند تنها شش فيلم از بيست فيلم مسابقه سينمای ايران مشخص شده نه کسی تعجب کرد، نه نگران بي‌برنامگی کار شد. به قول عسگرپور، دبير جشنواره، "نگاه کنيد ببينيد کجا زندگی مي‌کنيد! اينجا ايران است و اين‌هم جشنواره فجر، برلين که نيست!" يعنی انتظار چه نظمی را داريد بابا!؟
اما پس از اين بدقولی سابقه‌دار جشنواره‌داران مشخص بود حرف و حديث‌های پيرامون فيلم‌های فهرست بيست‌تايی مسابقه تا روز اعلام رسمی آن فراوان خواهد بود. هيجان در محافل سينمايی روزبه‌روز بيشتر مي‌شد و هر کس با توجه به شنيده‌ها و گمان‌هايش از فيلم‌های تاييدشده و ردصلاحيت‌شده(!) سخن مي‌گفت. در سالی که هفتاد و چند فيلم متقاضی ورود به گردونه مسابقه بودند و هر کدام هم ادعاهای خودشان را داشتند بايد هم تنور شايعات گرم باشد آن‌هم با هيات انتخابی به اين... (به ذکر همين نکته بسنده کنم که به به!)
اما از اين‌جای ماجرا را داشته باشيد. روز جمعه فهرست بيست فيلم آماده مي‌شود و در راهروهای بنياد فارابی چند نفر سرکی در آن مي‌کشند تا از روی کنجکاوی و اقتضای حرفه‌شان سر از سر نهان فيلم‌ها درآورند. یکی‌شان هم خبرنگار روزنامه ايران بود...
حرفه يک خبرنگار همين است. بايد از خبرها هرطور که شده سردربياورد و به رسانه‌اش برساند اما يادمان هم نرود که اينجا ايران است. هر کار حرفه‌ای اساساً درست نيست و بعضی وقت‌ها گران تمام مي‌شود همانطور که برای روزنامه ايران شد! نمي‌دانم روز شنبه وقتی از کنار کيوسک مطبوعاتی محله‌تان رد مي‌شديد تيتر يک ايران را ديديد يا نه. شايد هم ديديد ولی چون زياد رويدادهای سينمايی را تعقيب نمي‌کنيد توجهی نکرديد. شايد هم فقط کمی تعجب کرديد که وسط اين فضای سياست‌‌زده چطور روزنامه‌ای تيتر زده "اسامی فيلم‌های بخش مسابقه جشنواره فجر" آن‌هم به اين درشتي!
به‌هرحال روزنامه‌های ديگر در کف مانده بودند که همکاران ناقلايشان در ايران چه سر و سری با دوستان فارابی دارند که زودتر از همه از ليست خبردار شده‌اند... اما اين درکف‌ماندگی ديری نپاييد و بيانيه شديدالحنی از دفتر جشنواره صادر شد که اين اقدام ناجوانمردانه روزنامه ايران را به شدت محکوم مي‌کرد و اعلام مي‌داشت که اين فهرست نه‌تنها از پايه بلکه از بيخ هم غلط است و تنها و تنها بر اساس توهمات يک عده روزنامه‌نگارنما تهيه شده است!
همان‌روز در روابط عمومی فارابی بودم و فضای آنجا را پس از لو رفتن ليستشان لمس کردم. حدس مي‌زدم تغييراتی در فهرست نهايی رخ خواهد داد ولی وقتی امروز صبح فکس دفتر جشنواره رسيد و فهرست بيست و دوتايي‌اش را ديدم باور نمي‌کردم بشود برای پوززنی هم که شده اين‌همه تغيير در يک ليست کم‌وبيش معقول داد و چنين شاهکاری را درآورد.
حالا ما هيچ‌کدام از اين فيلم‌ها را نديده‌ايم ـ و پيش‌داوری هم که کار خيلی بدی است! ـ ولی حداقل از نام و سابقه کارگردانانشان مي‌توانيم حدس بزنيم امسال چه جشنواره گل و بلبلی در پيش خواهيم داشت. ليست فيلم‌های روزنامه ايران اگر بر اساس توهم هم بود بهتر از ليستی است که من نامش را مي‌گذارم ليست "ديدی حالتو گرفتم"!

۲۱ دی ۱۳۸۱

روزنامه‌نگار نيستم اما...

امشب شب خوبی نيست. روزنامه حيات نو توقيف شد و رفت آنجا که روزنامه‌های ديگر رفته بودند. من هم ناراحتم. و خيلی هم ناراحتم. قبلاً هم روزنامه‌هايی توقيف شده بودند و اين ناراحتی به سراغم آمده بود. اما اين‌بار فرق دارد. روزنامه حيات نو فرق دارد آخر. دور و بر من، همه دوستانم، همکارانم امشب حال ديگری دارند. از ديدن چهره‌های خسته و درمانده‌شان، روحيه درهم‌شکسته و احوال پريشانشان غصه‌ام گرفته. نيما، خسرو، مهدي، بابک، نفيسه و سينا را مي‌بينم و با تمام وجود درک مي‌کنم که گويی عزيزی را از دست داده‌اند.
هفته پيش داشتم فکر مي‌کردم چرا دو سال پيش به دو پيشنهاد، دو موقعيت مناسبی که مي‌توانستم در دو روزنامه پرتيراژ داشته باشم جواب منفی دادم. يادم هست که آن‌موقع اصلاً دوست نداشتم يک روزنامه‌نگار باشم و همان روزها راهم را به کل عوض کردم. هفته پيش احساسی به سراغم آمده بود؛ نمي‌دانم چه بود، شايد پشيمانی بود. فکر مي‌کردم دامون روزنامه‌نگار بودن هم بد نبود. اما... اما امروز بعد از شنيدن خبر توقيف حيات نو و بهار دوباره فکر کردم. دوستانم را ديدم و باز فکر کردم. مطمئنم آن احساس ديگر نبود.

۱۹ دی ۱۳۸۱

فردا يک‌ساله می‌شوم...

مبارکا باشه!
فردا ۲۰ دی‌ماهه. فردا تولد وبلاگ منه...
نه! اين نه ها... اون قبليه! پرشيامون رو عرض می‌کنم. يک سالش فردا تموم می‌شه و خودش نيست. بين خودمون بمونه اگه بود هم نمی‌شد بهش گفت وبلاگ يک‌ساله، هفت ماهه بود که يک روز بی‌خبر جوون‌مرگ شد و رفت. خودم هم رفتنش رو قبول نکردم چون هرروز فکر می‌کردم برمی‌گردم و می‌نويسمش. هرروز... هرروز... اين روزها کش اومدن تا چند روز پيش که اينجا به جای اون مرحوم متولد شد.
به‌هرحال اگه قابل بدونين ما هم وبلاگر يک‌ساله‌ايم. يک‌سال گذشت و خيلی از ديدگاه‌های من عوض شده. فکر نکنم ديگه هيچ‌وقت اون روزهای وبلاگ‌نويسی ـ چه شاد و چه غمگين، چه گنگ و چه مفهوم ـ دست‌کم برای من تکرار بشن...
بابا تولده‌ ها!

۱۸ دی ۱۳۸۱

به افتخار ASP-rider!

دوست ندارم زير بار منت يک سيستم اعصاب‌خردکن و انعطاف‌ناپذير مثل Blogger باشم. آن اول‌ها هم وبلاگ می‌نوشتم زير منتش نبودم و دستی وبلاگم را آپ‌ديت می‌کردم. کد می‌نوشتم خط به خط و کپی می‌کردم و آرشيو می‌کردم و لينک می‌دادم و کشان کشان می‌بردم لب سرور آپ‌لودش می‌کردم؛ همه‌اش برای اينکه مجبور نباشم يک لوگوی Blogger را بگذارم کنار وبلاگم. حالا که فکر می‌کنم می‌بينم عجب کله‌شقی بودم و چه حوصله‌ای و وقتی داشتم!
يک‌سال (دقيقش را بگويم، ۳۶۳ روز) پيش اين‌طوری شروع کردم. يادم می‌آيد اصلاً آن‌موقع هيچ‌چيزم دايناميک نبود. استاتيک بود و اصالتش! حالا را نگاه می‌کنم کرم پويا کردن از سروکولم بالا می‌رود. بيچاره اين نويد خادم که گير ما افتاده! از ۳۰نما بگير که همه‌چيزش را دايناميک کرده‌ايم تا همين وبلاگ... هيچ‌چيز ديگر دستی نيست.
اينجا Blogger نداريم. پس افتخار می‌کنيم!
اينجا ASP-rider داريم. پس افتخار می‌کنيم!
ASP-rider را نويد نوشته است. سگش شرف دارد به صد تا Blogger Pro! فعلاً من دارم ازش استفاده می‌کنم و خود نويد و خسرو نقيبی. فکر کنم نويد به زودی نسخه يک و نيمش را تمام کند و رايگان بگذاردش روی وب.
روزهای آينده باز هم از سيستم مديريت وبلاگ ASP-rider می‌نويسم.

۱۵ دی ۱۳۸۱

بازگشت

بازگشت هميشه زيباست؛ مثل آشتی، مثل توبه، احساس دوباره بچه شدن.
دوباره می‌خواهم وبلاگ بنويسم و اين‌بار آن‌طور بنويسم که بايد. دوستانم را به خاطر دارم و می‌خواهم باز هم بينشان باشم و بنويسم. پرشيامون را رها می‌کنم چون همانی نبود که می‌خواستم، دوستش دارم اما. يک‌بار، اگر فرصت کنم، می‌نشينم و دوباره از سر می‌خوانمش. می‌دانم که دوستش دارم. ياد روزهای تلخ و شيرين گذشته است. ياد آن روزهاست که انگار من نبودم، يکی ديگر بود. بايد بخوانمش. هر وقت شد گزيده‌اش را می‌گذارم اينجا. يک‌جور بايگانی می‌شود. اسمش هم خواهد بود "روزی روزگاری پرشيامون".
از امروز باز هم می‌نويسم. نوشتن هم، چون زندگی، رسم خوش‌آيندی است. خدا کند يادم نرفته باشد. هر دويشان را می‌گويم؛ هم نوشتن، هم... زندگی.
دارم خودم را محدودتر می‌کنم در نوشتن. ديگر اگر از اين شاخ به آن شاخ نپرم بهتر است. سه شاخه اصلی را می‌گيرم و می‌روم جلو، هرچند من اگر منم باز هم از همه‌چيز دلم می‌خواهد بنويسم. سه‌تايشان را آن بالا نوشته‌ام: وب (که پيشه‌ام است)، سينما (که فراموش کرده بودمش) و زندگی (که... ای بابا، اين ديگر چيست!؟). اسم اينجا را هم گذاشتم "پادساعت‌گرد" که يادم باشد اينجا منٍ پادساعت‌گرد قرار است بنويسد.
از امروز باز هم می‌نويسم...
 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۰۱
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۷۱
از ابتدا: ۶۵۲۶۴۲


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð