COUNTERCLOCKWISE: Damon Macsudi's Notes on Web, Movies and Life
 
 * 6

      يادداشت‌های دامون مقصودی درباره وب، سينما و زندگی
پاد‌ساعت‌گرد


۱۷ اسفند ۱۳۸۳

عنوان تابلوی اثر است

تصور کنيد يک شب داريد خيابان شريعتی را شمال به جنوب می‌رانيد و نزديکی‌های قلهک، سمت راست خيابان، چشمتان به سردر سينما فرهنگ می‌افتد و پلاکارد يک فيلم خارجی را می‌بينيد: «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد». دومين چيزی که خيلی شما را متعجب می‌کند (اولی‌اش اين است که چه خبر شده از اين فيلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند!) عنوان دراز فيلم است. احتمالاً مجبور شده‌ايد از دوستان‌تان که توی ماشين نشسته‌اند هم کمک بگيريد تا عنوان کامل فيلم را ـ که سريع از جلوی پلاکاردش رد شده‌ايد ـ حدس بزنيد. هرکس يک چيزی يادش است؛ يکی می‌گويد: «يک دنيا آشغال»، دومی فکر می‌کند: «خوشگلای آشغال دنيا» يکی ديگر هم بالاخره چيزی تو اين مايه‌ها حدس می‌زند: «خوشگله، آشغالا رو گذاشتی دم در؟!» اگر آخرش خيلی باهوش بوديد و فهميديد اسم فيلم چه بوده، شايد به دوستان‌تان پيشنهاد بدهيد: «حالا که بيکاريم بريم اين... چی‌چی بود، ‹خوشگل آشغال› رو ببينيم.» بعد از ديدن فيلم که از سينما بيرون می‌آييد، اصلاً بی‌خيال اين اسم‌ها می‌شويد و ترجيح می‌دهيد درباره‌ی «Million Dollar Baby» حرف بزنيد.

مهم‌ترين چيزی که مترجم‌ها نبايد وقت ترجمه کردن عنوان فراموش کنند اين است که عنوان تابلوی اثر است؛ چه روی پلاکاردی سردر سينما باشد، چه روی جلد کتابی توی قفسه کتاب‌فروشی و چه روی بيلبوردی کنار يک بزرگراه که ماشين‌ها با سرعت از کنارش می‌گذرند. اين تابلو بايد خوش‌آهنگ باشد، بامعنی باشد، در خاطر بماند و به‌ياد آوردنش آسان باشد، و دست آخر هم اين‌که ارتباطش با اثر، منطقی و درست باشد. در ترجمه کردن عنوان‌ها، به نظر من، يک فاکتور ديگر هم به فاکتورهای برشمرده افزوده می‌شود: از عنوان اصلی چندان پرت نباشد.

توی ذهن‌تان که بگرديد مطمئنم مثل من می‌توانيد، دست‌کم، ردِّ دو سه فيلم را بگيريد که هميشه وقتی ازشان نام می‌بريد عنوان انگليسی‌شان را، اگر اول نگوييد، حتماً بلافاصله بعد از عنوان ترجمه‌شده‌شان خواهيد گفت. Eyes Wide Shut (چشمان باز بسته، چشمان کاملاً بسته، چشمان مبهوت، چشمان نيمه‌باز و...)، The Green Mile (مسير سبز، دالان سبز، مايل سبز) و Fight Club (باشگاه مبارزه، باشگاه مشت‌زنی، باشگاه جنگ) را فقط برای مثال داشته باشيد و خودتان چند تای ديگر به اين فهرست بيفزاييد.
بعضی از عنوان‌های برابرنهاده‌ی اين فيلم‌ها از قضا بد هم نيستند و می‌توانستند معادل‌های خوبی باشند، اما آن‌قدر مترجم‌ها و نويسنده‌های سينمايی در توافق بر سر يک اسم دست‌دست کرده‌اند و هرکس ساز خودش را زده است که ديگر با نام بردن از يکی‌شان نمی‌شود اطمينان داشت همه متوجه منظورمان بشوند و بايد عنوان اصلی را هم ذکر کرد.

دو سال پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «معضلی به نام ترجمه‌ی عنوان» و در آن به همين مشکل ـ به شکلی ديگر ـ اشاره کرده بودم. آنجا البته بيشتر تمرکزم بر اشتباه‌های واضح مترجم‌ها بود، اما حالا بايد حق بدهيم سر ترجمه‌ی عنوان دشواری مثل «Million Dollar Baby» که خوابگرد بحثش را پيش کشيده، با دردسر بيشتری مواجه باشيم.
عنوان‌هايی که تابه‌حال پيشنهاد و استفاده شده‌اند اين‌هايند:
دختر ميليون دلاری، بچه‌ی ميليون دلاری، محبوبه‌ی ميليون دلاری، تيکه‌ی ميليون دلاری، بوکسور ميليون دلاری، جيگر ميليون دلاری، عزيز ميليون دلاری، عزيزک ميليون دلاری، عزيز جون ميليون دلاری، کوچولوی ميليون دلاری، نازنين يک ميليونی، دلبر ميليون دلاری، دلبر گرون، بچه خوشگل ميليون دلاری، زيبای ميليون دلاری، خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت، خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد، خوشگل آشغال يک دنيا عزيز، خوشگلک يک دنيا عزيز و...

بعضی از اين عنوان‌ها مثل «بچه‌ی ميليون دلاری» از بيخ غلط‌اند که اصلاً کاری باهاشان نداريم. اما بعضی ديگر فکر و توجيهی پشت‌شان هست که بحث درست می‌کنند. اين «خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد» شايد از نظر معنايی ـ به‌زور ـ همان چيزی بشود که يک انگليسی‌زبان از Million Dollar Baby و بعد از ديدن فيلم می‌فهمد، ولی به نظرم آن‌قدر نچسب است که هيچ‌جوری جا نمی‌افتد. اين ايراد خيلی ريشه‌ای‌تر از آن است که مدافعان آن بخواهند توجيه کنند که به اين دليل و آن سبب بهترين عنوان ممکن است. منظور من دقيقاً همان طرحی‌ست که اول مطلب خواستم در ذهن‌تان ترسيم کنم؛ اين عنوان ـ و مشابهاتش ـ اصلاً فاکتورهای اصلی يک عنوان ماندنی و درست را ندارد که بخواهد به‌جای تابلوی يک اثر روی پلاکارد يا پوستر يا بيلبورد بنشيند و دهان‌به‌دهان گفته شود.

بايد در نظر داشت که ناشر يک کتاب يا پخش‌کننده‌ی يک فيلم حق دارد با اين اسم‌ها مخالفت بکند. عنوان هرقدر هم که درست باشد بالاخره نبايد توی ذوق مخاطب بزند و با بيرون کشيدن دل و روده‌ی داستان و رو کردن منظور نهايی کارگردان يا مولف، همه‌ی جذابيت پنهانی را که عنوان می‌تواند و بايد در ذهن و دل مخاطب برانگيزد، از بين ببرد.

هنر مترجم آنجا خودش را نشان می‌دهد که بتواند بهترين معادل ممکن را از هر جهت برگزيند يا بسازد. برابرنهاده‌ی هنرمندانه‌ی «خوشه‌‌های خشم» را ببينيد که مترجم برای The Grapes of Wrath جان اشتاين‌بک برگزيده است. هم درست است، هم کوتاه، و هم خوش‌آهنگ و دريادماندنی؛ به نظرم حتا از عنوان اصلی‌اش هم بهتر درآمده است. حالا اگر مترجمی پيدا شود و بخواهد مته به خشخاش بگذارد که انگور با خوشه فرق دارد و اصولاً امريکايی‌ها انگور را دانه‌دانه می‌خورند و ايرانی‌ها ممکن است فکر کنند چطور می‌شود وقتی آدم خشمگين است می‌تواند يک خوشه را درسته بخورد، درحالی‌که نشدنی‌ست و ...، نمی‌شود گفت اشتباه می‌گويد (اگر ياد قضيه‌ی شنل و پالتوی پيمان اسماعيلی افتاديد، من بی‌تقصيرم!) ولی اشتباه هم که نکند اين نکته را ناديده گرفته است که گاهی عنوان‌های خوب لزوماً دقيق‌ترين‌ها نيستند. (در همان مورد شنل هم نظر اميرمهدی حقيقت را ـ که متاسفانه لينک مستقيم ندارد ـ می‌پسندم.)

راستی، ترک‌ها را ديده‌ام که عنوان فيلم‌ها را خوب برمی‌گردانند. دليلش هم اين است اين‌ها بر خلاف ما عنوان‌ها را واقعاً روی پلاکارد و پوستر اسفاده می‌کند و مجبورند بهترين عنوان ممکن را که مخاطب هم جذب می‌کند انتخاب کنند. مثالش İnanılmaz Aile برای The Incredibles است که ما «باورنکردنی‌ها» ترجمه‌اش کرده‌ايم.

پی‌نوشت: از کامنتهای اين نوشته غافل نشويد. دوستی که عنوان «خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت» مال اوست، نظر مفصلی دارد که با پاسخ من می‌توانيد در بخش نظرات بخوانيد.
پس‌پی‌نوشت: خوابگرد هم گفته که چرا دليل رد عنوان‌های پيشنهادی را نگفته‌ام و پيشنهاد خودم را نداده‌ام. همان‌جا کامنتی گذاشته‌ام که اينجا می‌توانيد بخوانيدش...


۰۸ اسفند ۱۳۸۳

«مارتين»، داستانی از گی دو موپاسان

هفته‌ی قبل، يک شب که خيلی کار سرم ريخته بود، و طبق معمول نمی‌دانستم کدام را اول شروع کنم، تصميمی گرفتم که معمولا اين جور وقت‌ها می‌گيرم: هيچ‌کدام را انجام ندهم!
عوضش رفتم داستانی را که تازگی‌ها خوانده بودم ترجمه کردم. البته کار همان شب تمام نشد و به دو سه شب بعدش کشيد و در نهايت ديشب آخرين ويرايشش، با کمک سيدرضا شکراللهی عزيز، روی «کتابخانه‌ی خوابگرد» قرار گرفت.
«مارتين» داستان کوتاهی‌ست از گی دو موپاسان. از آنجايی که ـ اصولاً ـ داستانی را از روی ترجمه‌اش ترجمه کردن کار چندان درستی نيست، همه‌ی دانش معطل‌مانده‌ی فرانسه‌ام را ـ که از دو سه سال پيش آن‌قدر ازش استفاده نکرده بودم که به‌کل داشت فراموشم می‌شد ـ به کار گرفتم و نسخه‌ی اصلی و فرانسوی «مارتين» را کنار ترجمه‌ی انگليسی‌اش گذاشتم و از روی هر دو ترجمه کردم. فرانسه‌ام هيچ‌وقت آن‌قدر عالی نبوده که پيچ و خم زبانی‌اش را خوب بدانم و اصلاً در حد ترجمه کردن چنين متنی از آن هم هرگز نبوده‌ام. اما هرجا احساس می‌کردم مترجم انگليسی دارد به صحرای کربلا می‌زند و می‌خواهد روح موپاسان را توی قبر بلرزاند، می‌گذاشتمش کنار و سراغ معادل فرانسوی‌اش می‌رفتم. و خوشبختانه هنوز چيزهايی يادم بود!
جالب اينجاست که عبارت‌هايی در فرانسوی هست که به معادل‌های فارسی‌اش شبيه‌تر است تا به انگليسی. مثلاً جاهايی بود که يک کلمه از فرانسوی تبديل می‌شد به يک عبارت در انگليسی، که اگر می‌خواستم همان انگليسی را فارسی کنم، حتماً جمله‌ای طولانی‌تر هم می‌شد، اما معادل‌يابی مستقيم فرانسوی به فارسی‌اش خيلی درست‌تر و سرراست‌تر ـ و گاهی همان يک کلمه ـ درمی‌آمد.

ترجمه‌ی اين داستان را تقديم می‌کنم به: سين عزيز، برای بودنش؛ که پربهاترين است.

مارتين
داستانی از گی دو موپاسان

همه‌چيز از آن عصر يکشنبه، بعد از مراسم کليسا، شروع شد. داشت از کليسا به خانه برمی‌گشت که مارتين را جلوتر از خود توی راه ديد. او هم در راه خانه بود.
پدر مارتين، با گام‌های محکم يک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه می‌رفت. زير بالاپوشش، نيم‌تنه‌ای خاکستری پوشيده بود و کلاه شاپويی با لبه‌های بزرگ به سر داشت. مارتين هم با کُرست تنگی که تنها هفته‌ای يک‌بار تنش می‌کرد، شق و رق راه می‌رفت و کمر باريک، شانه‌های پهن و کفل برجسته‌اش را وقت راه رفتن کمی تاب می‌داد. کلاهی گل‌آذين ساخت ايوتو، بر سر داشت که پشت گردنِ پُر و گرد و نرمش را آشکار می‌کرد که در هوای باز آفتاب‌سوخته شده بود و رويش طرّه‌ای از مو افشان بود.
بنوا مارتين را فقط از پشت سر می‌ديد، اما چهره‌اش را خوب می‌شناخت؛ هرچند تابه‌حال او را اين‌همه از نزديک نديده بود. ناگهان گفت: «وای خدا، چه دختر نازيه اين مارتين.» راه رفتنش را نگاه کرد و يک‌هو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهره‌اش را دوباره ببيند. به اندامش خيره شد و باز به خودش گفت: «وای خدا، چه دختر نازی.»
مارتين راهش را به راست کج کرد تا وارد «لا مارتينير»، مزرعه‌ی پدرش ژان مارتن، شود. همين که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قيافه‌ی مضحک بنوا را ديد. گفت: «روز به‌خير بنوا» بنوا جواب داد: «روز به‌خير مارتين، روز به‌خير ارباب مارتَن.» و رد شد.

[ادامهی داستان را اينجا بخوانيد]

 


لينکده  » archive

بخش سوم و پايانی گفت‌وگوی «بيلی و من» با «خوابگرد»
وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ ابزار بهتر [زبان] به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد

ما هستيم، بدجوری هم هستيم
گفت‌وگو با عباس معرفی

نسخه‌های «زهير» کوئليو جمع شد
به يکی از منابع انگليسی خبر لينک داده‌ام. ببينيد برای ۲۰۰۰ نسخه‌ی ناقابل چه آبرويی از خودشان می‌برند!

روزنامه‌ی آنلاين «روز»

کافه ۷۸ پلمب شد / از حميدرضا

World Citizens Guide

هی پسر، اينجا نه!

هفتاد و سه درصد از جوانان خيلی دوست دارند دو سال از عمرشان را در سربازی بگذرانند

وقتی مترجم کارش را تمام نکند

کيارستمی: با سانسور کنار نمی‌آيم، از رويش می‌پرم

چگونه با وبلاگ انقلاب کنيم؟
بخش اول گفت‌وگوی بيلی و من با سيدرضا شکراللهی، نويسنده‌ی خوابگرد



جستجو


موضوعات

همه پادساعت‌گرد
روزانه
وب
سينما
زبان و ترجمه
واگويه‌ها


بايگانی

ارديبهشت ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲
تير ۱۳۸۲
خرداد ۱۳۸۲
ارديبهشت ۱۳۸۲
فروردين ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۱
دی ۱۳۸۱


بازديدها

امروز: ۱۱۶
ديروز: ۹۱
اين ماه: ۱۸۸۶
از ابتدا: ۶۵۲۶۵۷


با حمايت


Tarrahan

ASP-Rider 1.6


ويترين 


23rd Fajr Film Festival


دامون مقصودی 

وبلاگ‌نويس دوران پارينه‌سنگی (زمانی که شمار وبلاگ‌ها دو رقمی بود، در پرشيامون.کام می‌نوشت)‌. دانشجوی سابق زبان‌های خارجی (چيزی نمانده بود فارغ‌التحصيل شود). گاه‌گاهی ترجمه می‌کند (برای مطبوعات و برای دل خودش و گاهی برای انتشار در وب). گرايشش به زبان‌شناسی است (هم علاقه‌اش، هم گرايش آکادميکش). گرافيست و طراح وب (شش هفت سالی می‌شود مانيتور را به کاغذ ترجيح داده). زمانی انيماتور دوبعدی/تک‌فريم بود و با تلويزيون همکاری می‌کرد (به دليل عقيده‌اش محترمانه عذرش را خواستند). مدتی هم در مطبوعات نوشت و ترجمه کرد (درباره‌ی وب و سينما). همکاری با شرکت‌های «اکسير» و «رسانه‌ی پارس» (اولی را خودش پايه گذاشته بود و در دومی شريک بود). مدير و پايه‌گذار وب‌سايت «۳۰نما» (که روزگاری نه‌چندان دور پربيننده‌ترين سايت سينمايی ايرانی بود و فعلاً تعطيل است). مدير معنوی «شرکت طراحان وب» (مديريت حقوقی را به يار غارش نويد خادم سپرده). سرگرم تاسيس شبکه‌ی تبليغاتی «پرشين‌کليک» بود (که وقت رفتن از ايران رسيد). و حالا موقتاً در ترکيه زندگی می‌کند (تا کار مهاجرتش به امريکا درست شود).


پيوندها



نوفرست‌ها 


 

  ï [۱]     ð